X
تبلیغات
بررسی ورزش در ایران باستان

بررسی ورزش در ایران باستان

ورزش در ایران باستان

نامه ی جان و خرد

 (بخش نخست)

 محمود کویر

شاهنامه با نام جان و خرد آغاز می شود. آغازی بی مانند در ادبیات ایران. کتابی سراسر داد و دانایی. واژه ها همه، دانه های دانایی اند. شاهنامه یا خداینامک، داستان پهلوانی ها، پیمان داری ها، مهربانی ها، مدارایی ها نیز هست. در این روایت کم مانند ادبیات جهان، خرد و عشق چنان در هم آمیخته است که گویی جهان فردوسی، آمیزه ای از عشق و دانایی است.این فرهنگنامه با ستایش مردم و خرد می آغازد و با برچیده شدن بساط خرد و اندیشه به پایانی تلخ می رسد. سراسر، داستان خرد است و در آویختن و درآمیختن آن با بی خردی. عشق است و کین. با خدایانی برآمده از جان مردمان، همه مهر و مدارا و شادی و شادمانی می آغازد و با بر سر کار آمدن خدایی کینه کش و شمشیر به کف و کف بر دهان به سرانجام شوم خود می رسد.

 با برافراشتن پرچم قیام کاوه و کیان بر ستم و بیداد، نخستین داستان شاهنامه رقم می خورد و با دریده شدن درفش کاوه و به خاک افتادن کیانیان به دست عمر و تازیان، آخرین داستان به سرانجام می رسد. اما خون پهلوانان ، دلاوران، شاهان، ایرانیان و انیران ، هم چنان در رگ های من می دود. سیاوش و سهراب، در میدان های کار و زندگی من حضور دارند. کیکاوس ، هزار ه هاست که بر تخت ایران نشسته است! اسفندیار ، هم چنان برای دین و قدرت می جنگد. شاهنامه چونان روی در تاریخ این سرزمین جاری است. شاهنامه چونان خون در رگ های هر ایرانی می دود.

بخش مهمی از این کتاب، دانشنامه و فرهنگ پهلوانی است. پهلوانی نه تنها یک منش و روش، بل یک دستگاه نگرش به هستی است. فرهنگ و اخلاق ایرانیان در سده های تاریخی است. در این راستا برآنم تا در بخشی از این سلسله نوشتار، نگاهی داشته باشم به دانش پهلوانی و پهلوانان ایرانی. و می گشایم این عشق نامه ی بزرگ جهان را با  نامه ی پهلوانی:

 

نامه ی پهلوان

 

کلمه ( پهلو) معنای فراخ نگری و مدارایی داشته است. این واژه از خشت و خشتره به معنای آمیزش و مهرورزی و همبستگی آمده و خشتر در فارسی باستان، شاه و پهلوانی است که شهر و کشور و جهان را با مهر و مدارا می آراید. از همین واژه خشت که بنیاد خانه است،وخشت به معنی نی که در دست پادشاهان بر سنگ نگاره ها دیده می شود ، می توان پی برد که پهلوان، شاه جهان آراست:

نشسته بر آن باره خسروی

بپوشیده آن جوشن پهلوی  ( گرشاسب نامه)

کلمه پارت نیز از همین کلمه گرفته شده است و پهلو، پرتوه، پهله و پارت از یک جا آمده است و اشکانیان که همان پارت ها باشند، نامشان از اشک گرفته شده و اشک و خشت و عشق از یک ریشه و همه معنای مدارا و مهر و همبستگی دارد. پس پهلوانی کیش مدارا و مهر بوده است:

تبه کردی آن پهلوی کیش را

چرا ننگریدی پس و پیش را ( اسدی)

در یشت ها و بویژه یشت نهم و دوازدهم و سیزدهم و نوزدهم كه در زمان هخامنشیان و اشكانیان نوشته شده، از پهلوانان ایران یاد شده است.

كتاب یادگار زریر، داستان های دوره ساسانی چون بهرام چوبین، كارنامه اردشیر بابكان، سكسیكین، پیكار، مزدك نامه، التاج، دینكرد، بندهشن، اردای ویراف نامه، مینوی خرد و آیین نامه ها نیز داستان های  پهلوانان ایرانی در آن روزگار را باز می گویند.

 

پهلوان و پهلوانی در ایران از قاف می آغازد و از همانجا با عرفان پیوند می خورد. كوه و حیوان و انسانی كه در این داستان های پهلوانی می آیند، همه در تاریخ عرفان حضوری چشمگیر دارند.

پهلوانان شاهنامه فرهنگی با خود دارند و آن را نمایش می دهند كه ریشه در كهن ترین آیین های عرفانی دارد. آنان در دستگاه دولت، نقش میانجی و پاسدار حقوق مردم را دارند. این پهلوانان که در دوران گله داری و رمه گردانی، خود کدخدا و فرمانروایی دودمانی بوده اند، سپس نقش رابط بین مردم و دستگاه قدرت را در دفاع از مردم بر عهده می گیرند و چون دین و دولت، بر مردم می تازد، دستگاه پهلوانی برمی خیزد، تا آن آیین و اندیشه كهن را در برابر اتحاد شاه و دین نگه دارد.( رستم در برابر زرتشت و اسفندیار و گشتاسب) و چون سرانجام، به ضرورت تاریخ، از پای در می آید، گشتاسب و زرتشت قدرت می گیرندو شاهی و دین به یكدیگر اندر می شوند. به بند کشیدن رستم به دست اسفندیار، نماد رویارویی منش پهلوانی یا آیین کهن ایران با دین جدید است.

 

زبان این پهلوانی، سرود بوده است. سرودهای بزمی و رزمی و پهلوانی شاهنامه، گوشه هایی از آن را به یاد می آورد. در كنار سرود، چامه نیز بوده است. چامه، سراسر ستایش پهلوان است و با ساز و آواز اجرا می شده است. دستگاه های این سرودهای پهلوانی در شاهنامه عبارتند از: خروش مغان. دادآفرید. پیكارگرد. سبز در سبز.

این سرودها بسی كهن تر از شاهنامه اند و بخشی از سرودهای كهن آفرینش اند كه خنیاگران عاشق بر گرد جهان می پراكنده اند. در بخشی از شاهنامه نیز باربد بر فراز درخت، سه سرود می خواند:

پهلوانی سرود در دستگاه دادآفرید. بربط او را آلت ننگ و نبرد خوانده اند. سرودهای دوم و سوم سرودهای غنایی بوده اند. آخرین فرد از نسل این خنیاگران سرود خوان دوره گرد پس از نكیسا و باربد، رودكی بود كه خود گرد جهان گوسانی(کولی گردی) می كرده و از عارفان نامدار ایران است:

تو رودكی را ای ماهرو همی بینی

بدان زمانه ندیدی كه این چنینان بود

بدان زمانه ندیدی كه در جهان رفتی

سرود گویان، گویی هزاردستان بود

در باره گوسانی کردن در منظومه ویس و رامین گرگانی آمده است:

نشسته گرد رامینش برابر

به پیش رام، گوسان نواگر

سرودی گفت گوسان نوایی

در و پوشیده حال ویس و رامین

 

 

نام یكی از سرایندگان شاهنامه به گفته فردوسی بلبل بوده است. و بلبل نماد همین خنیاگران دوره گرد و آواز خوانی بوده است. بنگریم كه همین بلبل در مرگ اسفندیار و درماندگی رستم و مرگ سیاوش چگونه می خروشد و شگفت نیست كه آواز بلبل در ادبیات ایران به زبان پهلوی و زبان كهن ایرانی مانند شده است:

نگه كن سحرگاه تا بشنوی

ز بلبل سخن گفتن پهلوی

 و زبان بلبل و زبان پهلوی و پهلوانی یكی شمرده شده است:

بلبل به زبان پهلوی با گل زرد

فریاد همی كند كه می باید خورد

×××

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی

می خواند دوش درس مقامات معنوی

مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی

تا خواجه می خورد به غزل های پهلوی

و این خواجه كه چنین دلباخته زبان پهلوی، چونان نمادی از فرهنگ باستانی ایران است، خود پیشوای عارفان و رندان جهان است.

و در باره سماع خسروانی است:

بشنو و نیک شنو نغمه خنیاگران

به پهلوانی سماع و به خسروانی طریق  ( مسعود سعد)

لحن اورامان و بیت پهلوی

زخمه رود و سماع خسروی  ( بندار)

و در باره پهلوانی سرود است:

سخن های رستم به نای و به رود

بگفتند بر پهلوانی سرود

مغنی سحرگاه بر بانگ رود

بیاد آور آن پهلوانی سرود  ( نظامی)

 

از دیگر درویشان خانه به دوش جهانگرد كه سرنوشتی رنج بار داشته اند و داستان های ملی را می پراكنده اند، یكی نیز لولیان بوده اند. آنان كه انسان هایی آزاده و وارسته بودند، تنها آواز خوان روح سرگردان انسان بوده و سرگذشت خویش و پدران خود را نیز بر این داستان ها افزوده و در جهان پخش می كردند:

صبا زان لولی شنگول سرمست

چه داری آگهی! چون است حالش

 

در تاریخ ما نخستین بار بهرام گور از شنگل، پادشاه هند می خواهد تا گروهی از آنان را به ایران بفرستد و چهار هزار تن از این رامشگران در ایران پراكنده می شوند. این لولیان شاید به دلیل سختی زندگی و مشكلات سیاسی نیز خود به ایران كوچیده باشند. به هر روی آنان از هند به ایران و سپس تا اروپا پراكنده شدند و داستان هایی چون رستم را هر جای بردند. امروزه روشن است كه ریشه لولیان اروپای شرقی و كروات ها با ایرانیان كهن و هندیان یكی است. آنان را جادوگر و كولی خوانده و بسیار آزارشان دادند. روح شورشی و دلاور و سرگردان آن ها، همراه با این كه فرهنگ و صنعت و رقص و موسیقی را با خود به هر سو می بردند، بیشتر روحانیون را بر آن داشت تا در میان مردم به بدنامی آنان بكوشند و افسانه ها بر سر زبان ها اندازند. در ایران نیز چنین شد: در فارس آنان را كولی، در غرب ایران، غربتی، در آذربایجان آنان را قراچی از كلمه غرچه به معنی پست و بی شرم لقب دادند. این دلاوران آزاده به آواز خوانی و رامشگری و غربال بندی و فالگیری، روزگار می گذرانیدند.

 

حیوان پهلوان، اسب است. آریاها به داشتن اسب شهره بودند و پهلوانان پارتی، اسب سوارانی خبره بوده و اسبان شاهنامه چون رخش و سیاه نقش مهمی در این فرهنگ بر عهده داشته اند. اسب در یشت ها نیز ویژه خدایان است و با عرفان و مسایل آیینی نیز پیوند دارد. مهر در یشت، دارنده چهار اسب سفید است و به درارنده اسب های زیبا توصیف شده است. اسب سیاوش در سیر و سلوك كیخسرو به مقام یك عارف بزرگ نقش دارد. اسب سیاوش است كه او را از كوه آتش عبور می دهد و سرفرازی و بی گناهی او را نشان می دهد.رخش رستم با وی سخن می گوید و با دیوان نبرد می كند. اسب سهراب تنها گرده به پهلوان می سپارد و این ها همه نشان آن دارد كه اسب و پهلوان و عارف را پیوندی است. اسب نماد آن حیوان سرفرازی است كه بال پرواز انسان است. اسب همان روح بلندپرواز انسان است.

آریاها این حیوان را اسپ خوانده اند و در سنگ نوشته داریوش چهار بار به کار رفته است. در نام ایت افراد واژه اسب دیده می شود، که همه از پهلوانان کهن ایران هستند: گرشاسب( دارنده اسب لاغر) ارجاسب( درانده اسب گرانبها)لهراسب( تند اسب) تهماسب( دارنده اسب نیرومند).

ارسطاطالیس در سده چهارم پیش از میلاد از اسبان نسایی ستایش کرده است. در میان  سومریان اما، نام اسب دیده نمی شود. در مصر هم گاو و خر گردونه ها را می کشند. در قوانین همورابی نیز، که نام بسیلری لز حیوانات آمده است، نامی از اسب نیست. این ها نشان می دهد که اسب با ایرانی و پهلوان ایرانی به جاهای دیگر جهان آن روز رفته است.

عیاری رفتن و عیاری کردن نیز در فرهنگ پهلوانی است. رستم بارها در شاهنامه به عیاری می رود. جامه می گرداند و در لباس بازرگان به لشکر دشمن می رود. شبانه کمند می گرداند و یکه و تنها از برج و بارو در می گذرد. عیاری کردن نه تنها با گستاخی و کمندو خنجر بر لب ودندان داشتن سر و کار داشت، بلکه با فریب دادن دشمن همراه بود. در داستان رفتن رستم به کوه سپید، وی فریبی به کار می برد. کاروانی به جانب دژ به راه می اندازد و :

به بار نمک در نهان کرد گرز

برافراخته پهلوان یال و برز

ز خویشان تنی چند با خود ببرد

کسانی که بودند هشیار و گرد

به بار شتر در سلیح گوان

نهان کرد آن نامور پهلوان

لب از چاره ی خویش در خند خند

چنین تازیان تا به کوه سپند.

 

آیین های کهن عرفانی و پهلوانی به هم آمیخته است. نگاه کنیم به آیین سوگند خوردن کیخسرو:

 

بگویم که بنیاد سوگند چیست

خرد را و جان را به از پند چیست:

بگویی: به دادار خورشید و ماه

به تاج و به تخت و به مهر و کلاه

به یاد فریدون، به آیین و راه

به خون سیاوش، به جان تو، شاه!

به فر و به نیک اختر ایزدی

که هرگز نپیچی به سوی بدی

میانجی نخواهی بجز تیغ و گرز

منش پست داری ز والای برز

 پس کیخسرو، روی به سوی آتش می کند و سوگند یاد می کند به دادار دارنده و به روز سپید و به شب سیاه و:

به خورشید و ماه و به تخت و کلاه

به مهر و به تیغ و به دیهیم شاه

که هرگز نپیچم سر از مهر اوی

نبینم به خواب اندرون چهر اوی

سپس دبیران در کار می آیند و :

یکی خط نوشتند بر پهلوی

به مشک از بر دفتر خسروی

گوا بود دستان و رستم بدین

بزرگان لشگر همه هم چنین

 و سوگند نامه را به رستم می سپارند:

به زنهار در دست رستم نهاد

چنین خط سوگند و آن مهر و داد

پایان بخش آیین سوگند نیز چنین است:

وزآن پس همی خوان و می خواستند

دگرگونه مجلس بیاراستند

ببودند یک هفته با رود و می

بزرگان در ایوان کاوس کی

 

 

رویین تن شدن و بی مرگی و جستجوی چشمه آب زندگی یا آب حیات یا چشمه خضر( خدر. خسرو. كسرا. قیصر. كایزر. سزار. همه از نام خسرو یا شاه گرفته شده است) در كهن ترین داستان ها و آیین های عرفانی ایرانی و در شاهنامه دیده می شود.( هم چنین در استوره گیل گمش كه كهن ترین استوره یافته شده بشری است و در غرب ایران  به دست آمده است)

این آرزوی بزرگ بشر سپس به سراسر جهان بال می گشاید.مرگ اما سرانجام کار است. پس هر پهلوان رویین تن نقطه ضعفی دارد که به همسن سبب از پای در می آید. آشیل را هنگامی که در آب فرو می برند تا رویین تن شود، مادرش پاشنه پای او را می گیرد و آن قسمت آبدیده نمی شود و دشمن با پرتاب تیری به پاشنه آشیل او را نابود می کند. اسفندیار نیز هنگام فرو شدن در آب، چشمان خود را می بندد و سرانجام رستم با پرتاب تیری به چشمان او، وی را می کشد.

سلاح پهلوان در نبرد رویارو، گرز، شمشیر، ژوبین، تیروکمان، نیزه، سنان، تبر، درفش، خشت و کمند است. به هنگام عیاری خنجر بر دندان و کمند در چنگ دارد. پس از تازش تازیان چون در زورخانه ها به تمرین جنگ برمی خیزد، وسایل زورخانه چون میل و کباده و تخته شنا را بر مثال تیر و کمان و گرز و سپر می سازد و زورخانه نمادی از میدان زندگی و رزم است.

به هنگام صف آراستن در  میدان جنگ، میدان زندگی را پیش رو دارد: شاه در قلب است و سرداران و سپهبدان در بازو و رستم در بالای همه. درفش ها هرکدام رنگی و نشانی از خدایان و زنخدایان دارند، که دین پهلوان، آیین آزادگی است. درفش زنگه شاوران، هما پیکر است. بر درفش فرامرز، فرزند رستم، اژدهای هفت سر است. درفش توس نشان فیل دارد و سراپرده اش سیاه است. گودرز بر درفش نقش شیری دارد که شمشیری در کف گرفته و سراپرده اش سرخ است. گراز سراپرده ای زرد دارد  و بر درفش او نقش گراز است. بر درفش اشکش نقش پلنگ است. شاه ایران، سراپرده ی رنگارنگ دارد و درفش وی نقش خورشید دارد و بر یالای آن ماهی زرین می درخشد. اما رستم سراپرده ای سبز دارد و در برابر چادرش، درفش کاویانی یا پرچم ملی ایران در اهتزاز است.

افراسیاب چون به میدان نبرد و پهلوانی می آید، از هیبت خویش لرزه بر اندام دشمن می افکند:

که آن ترک در جنگ فر اژدهاست

دم آهنج و در کینه، ابر بلاست

درفشش سیاه است و خفتان سیاه

از آهنش ساعد از آهن کلاه

همه روی آهن گرفته به زر

درفشی سیه بسته بر خود بر

چون پهلوانان ایران را نام نویسی می کنند، نزدیک هفتصد و سی تن را نام می برند:

از خویشان کاوس، صدو ده تن. نوذریان، هشتاد تن. گودرزیان، هفتاد و هشت تن. از تخمه گژدهم، شصت و سه تن. از خویشان میلاد، صد نفر. از تخمه توابه، هفتاد و پنج تن. از تخم پشنگ، سی و سه تن. از خویشان برزین، هفتاد تن. از تخم گرازه، صد و بیست تن.

کیخسرو چون شاهی را رها می کند، فرمانروایی بخش های مختلف ایران را به این سه پهلوان می سپارد: به گیو، قم و اصفهان. به توس، خراسان. به رستم نیز ، زابلستان، کابلستان، هند، غزنین.

 

پهلوانان از نسل جمشیدند. جمشید همان جم، نخستین انسان روییده از گیاه، همان خدا و همان سیمرغ است. در این بینش، انسان و گیاه و مرغ و خدا، یكی است. درهم و با هم است.

 

پهلوانان بزرگ از سیستان برخاسته اند و عیاران عارف ایران نیز سیستانی اند. پهلوان مرز و نژاد و برتری نمی شناسد و از همین رو بزرگ ترین پهلوان ایرانی، رستم، چنین نسب دارد:

از ازدواج جمشید با دختر كورنگ زابلی، تور و از او شیدسب، تورگ، ثم، اثرت، گرشاسب، نریمان، سام و از سام، زال زاده می شود تا بنیاد پهلوانی را در این بسرزمین بگذارد. زایش پهلوان اما خود حکایتی دارد. در هنگام زاده شدن رستم با نخستین سزارین تاریخ و به کار بردن داروی بیهوشی برای این کار روبرو هستیم و چون پهلوان از مادر زاده می شود، با آیین ویژه خبر به پدرش می رسانند، که بسیار خواندنی است:

یکی کودکی دوختند از حریر

ببالای آن شیر ناخورده شیر

عروسکی همبالای رستم می دوزند و :

درون اندر آکنده موی سمور

به رخ بر نگاریده ناهید و هور

به بازوش بر اژدهای دلیر

به چنگ اندرش داده چنگال شیر

به زیر کش اندر گرفته سنان

به یک دست کوپال و دیگر عنان

نشاندندش آن گه بر اسب سمند

 به گرد اندرش چاکران نیز چند

آنگاه این عروسک یا آدمک رستم پیکر را غرق در سکه و گل بر می دارند و :

مر آن صورت رستم گرزدار

ببردند نزدیک سام سوار

یکی جشن کردند در گلستان

ز کابلستان تا به زابلستان

اگر زایش پهلوان دلکش و شیرین است، اما مرگ پهلوان دردبار است. چنین است مویه تهمینه بر مرگ سهراب:

بزد چنگ و بدرید پیراهنش

درخشان شد آن لعل زیبا تنش

مر آن زلف چون تابداده کمند

بر انگشت پیچید و از بن بکند

تهمینه سخت می گرید و :

همی خاک تیره به سر بر فکند

بدندان همه گوشت بازو بکند

به سر بر فکند آتش و بر فروخت

همه روی و موی سیاهش بسوخت

سپس بر پیکر سوارش مویه ها می کند و موی ها می کند و بر زین و لگام اسب او بوسه ها می زند و سرانجام:

همان تیغ سهراب را برکشید

بیامد روان دم اسبش برید

به درویش داد آن همه خواسته

زر و سیم و اسبان آراسته

در کاخ بربست و تختش بکند

ز بالا برآورد و خوارش فکند

در کاخ ها را سیه کرد پاک

ز کاخ و ز ایوان برآورد خاک

و چون کاخ و ایوان سیاه می کند و بر باد می دهد، خود به نشان سوک، جامه ی نیلی رنگ بر تن می کند:

بپوشید پس جامه ی نیلگون

همان نیلگون غرق کرده به خون

 

پهلوانان ایرانی بیشتر نه به وسیله دشمن، بلکه به دست نزدیک ترین کسان خویش و با خیانت و برای قدرت و نام از پای در می آیند:

سهراب را پدرش، رستم می کشد.

رستم، خود به دست برادر کشته می شود.

ایرج را برادرانش می کشند.

منوچهر، نوه ایرج، عموهایش، سلم و تور را می کشد.

سیاوش به خیانت، به دست پدر زن خویش بر تشت خون می نشیند.

 

در آن نظام حکومتی که در شاهنامه آمده است، سه قدرت در کنار یکدیگر قرار دارند. قدرت سیاسی و قدرت دینی که درهم آمیخته و باهمند و هرم قدرت و ستم را با هم می سازند و برآنند تا بنیاد قدرت سوم را برافکنند:

چو بر دین کند شهریار آفرین

برادر شود پادشاهی و دین

نه بی تخت شاهی بود دین به پای

نه بی دین بود شهریاری به پا

چنین پاسبان یکدیگرند

تو گویی که در زیر یک چادرند

چو دین را بود پادشا پاسبان

تو این هر دو را جز برادر مخوان

اما قدرت سوم، پهلوانی و د ستگاه پهلوانی است. که با مردم است و نگه دار مرز و افتخار ایران زمین است. سلطنت بر بنیاد پدر فرزندی می چرخد و پسر و گاه دختر جانشین پدر می شود، اما پهلوانی از گونه ای دیگر است: پهلوانی به ارث نمی رسد و برپایه توانایی و خرد شکل می گیرد. پهلوان دینی، با دم و دستگاه ندارد. آیین پهلوان، آزادگی و پیمان داری و خرد و داد است. شگفتا که بزرگترین پهلوانان ایرانی از مرزهای دینی و نژادی و ملی درمی گذرند. نگاه کنیم به نسب این پهلوانان و آیا این چه درسی به مامی دهد:

رستم، فرزند زال و رودابه، دختر مهراب کابلی، است.

سهراب، فرزند رستم و تهمینه، دختر پادشاه سمنگان، است.

سیاوش؛ فرزند کاوس و مادرش از خویشان گرسیوز تورانی است.

کیخسرو، فرزند سیاوش و فرنگیس، دختر افراسیاب تورانی، است.

اسفندیار، فرزند گشتاسب و کتایون، دختر قیصر روم، است.

با این درآمد در بخش دوم، نگاهی می کنیم به چند داستان پهلوانی در شاهنامه.

 

شاد و سبز باشید

 

محمود کویر


نامه ی جان و خرد( بخش دوم)  

 نامه ی جان و خرد

( بخش دوم)

 درآمد

 

شاهنامه، فراخوانی است به سوی: مهر، مدارا، خرد و داد.

پهلوانان شاهنامه، پیامبران آشتی و مهر و شادی هستند.

آنان می رزمند، تا صلح و آرامش و پیمان و خرد را پاس دارند.

در هیچ اثر حماسی جهان، چنین فرهنگ و بینشی روشن و تابناک دیده نمی شود. بنگریم که چگونه، شاهنشاهی در برابر دیگران سخن می گوید:

جز از کهتری نیست آیین من

نباشد به جز مردمی دین من!

 و سپس رو به تمام انسان های جهان بانگ بر می دارد که:

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است!

 

 

داستان و دستان پهلوانی با نام ایرج می آغازد. فریدون، کشور خویش را بین سه پسر خود تقسیم می کند: سلم. تور. ایرج. در این میانه، ایران به پسر کوچک، اما خردمند، یعنی ایرج می رسد. در برادر بزرگ با یکدیگر بر آن می شوند تا ایرج را از میان بردارند، اما در برابر پرخاش و دشمنی و بیش طلبی آنان، ایرج راهی را بر می گزیند و سخنی می گوید که بیانیه و فرمان پهلوانی است. این نخستین پیام پهلوانی به انسان هاست:

بدو گفت: ای مهتر نام جوی

اگر کام دل خواهی، آرام جوی!

نه تاج کئی خواهم اکنون، نه گاه

نه نام بزرگی، نه ایران سپاه

من ایران نخواهم، نه خاور، نه چین

نه شاهی، نه گسترده روی زمین

بزرگی که فرجام او تیرگی ست

بدان برتری، بر بباید گریست

سپهر بلند ار کشد زین تو

سرانجام، خشت ست بالین تو

مرا تخت ایران اگر بود زیر

کنون گشتم از تاج و از تخت سیر

سپردم شما را کلاه و نگین

مدارید با من شما هیچ کین

مرا با شما نیست جنگ و نبرد

نباید به من هیچ دل رنجه کرد

زمانه نخواهم به آزارتان

وگر دور مانم ز دیدارتان

جز از کهتری نیست آیین من

نباشد به جز مردمی دین من!

 و سپس رو به تمام انسان های جهان بانگ بر می دارد که:

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است!

 

 

 

 

زال

 

 

زال بنیان گذار دانش، حكمت و دبستان پهلوانی است.

زایش و پرورش وی در هاله ای از رازهای عرفانی نهان است.

عشق، خرد و فضیلتی عرفانی، همواره با اوست.

نیمی خدا و نیمی انسان است.

هنگام زاده شدن ، سپید موی است و این نشان خردمندی او و سروش كه خدای زایمان روشنی و نور و سحرگاهان و شادمانی و عشق است، پیام آور تولد اوست.

زال، آن نیمه ی نورانی و رخشان و خردمند درون هر انسانی است.

او نیز مانند بسیاری از قهرمانان عرفانی به كوه انداخته می شود و سیمرغ كه آشیان بر البرز دارد او را پرورش می دهد.

او فرزند سیمرغ است. سیمرغ خداست و او شیره ی جان خدا را می نوشد و خدا و آدمی در هم می شوند. این است ارج و مقام آدمی در عرفان ایرانی. این است آیین و دین مولانا و حافظ و عطار و ....

البرز آن كوه مقدسی است كه جز سیمرغ را بر فراز آن راه نیست. البرز، دژ عاشقان جهان است.

البرز، مركزجهان، سرحد نور و تاریكی، قرارگاه مهر است.

البرز، قله ی درون ماست. انسان كوه است. كوهی كه عشق و مهر و داد و خرد بر آن آشیان دارد.

زال  نیمی در اساتیر و نیمی در حماسه می زید.

زال( خرد تابناك درون هر انسانی) گشاینده تمام قفل ها و رازهای عرفانی است:

زمانی در اندیشه بد زال زر

برآورد یال و بگسترد پر

وزان پس زبان را به پاسخ گشاد

همه پرسش موبدان كرد یاد:

بخست از ده و دو درخت بلند

كه هر یك همی شاخ سی بركشند

به سالی ده و دو بود ماه نو

چو شاه نو آیین ابرگاه نو

به سی روز مه را سرآید شمار

برین سان بود گردش روزگار

كنون آن كه گفتی ز كار دو اسب

فروزان به كردار آذرگشسب

سپید و سیاهست هردو زمان

پس یكدگر تیز هر دو دوان

شب و روز باشد كه می بگذرد

دم چرخ بر ما همی بشمرد

و دیگر كه گفتی از آن سی سوار

كجا بر گذشتند بر شهریار

شمار مه نو بر این گونه دان

چنین كرد فرمان خدای جهان

نگفتی سخن جز ز نقصان ماه

كه یك شب كم آید همی گاه گاه

كنون از نیام این سخن بركشیم

ز دو سرو كان مرغ دارد نشیم

ز برج بره تا ترازو جهان

همی تیرگی دارد اندر جهان

چو زین باز گردد به ماهی شود

بدان تیرگی و سیاهی شود

دو سرو آن دو بازوی چرخ بلند

كزوییم شادان و زو مستمند

جهان را بدو بیم و امید دان

 

داستان عشق شورانگیز زال و رودابه كه همه ی سنت های موجود را زیر پا می نهند، نیز ازقسمت های دلكش شاهنامه است. عشق جان و جهان زال است. عشق با زال هزار چهره می گیرد و چونان رنگین كمانی بر بام ایران قد برمی افرازد. كه جهان از عشق زاده می شود و عشق جهان را می زاید.

زال در تمام دوران پهلوانی شاهنامه با ماست. پیری زال، زوال قدرت پهلوانان و برتخت نشستن دولتی دینی و پایان حماسه است.

 

رستم:

 

بخش بزرگی از فرهنگ پهلوانی ایران با نام رستم و داستان های او پیوند دارد، چون: سیمرغ. البرزكوه. تیرگز. هفت خان. نوشدارو.

رستم با سوگنامه های سیاوش و سهراب و اسفندیارو افراسیاب در هم تنیده است.

رستم با كاوس و كیخسرو و دیگر شاهان نیز همزمان و همراه است.

رستم با نخستین عمل سزارین ، از بر مادر و با داروی بی هوشی و به یاری سیمرغ، زاده می شود. كودكی كه آمده است تا تاریخ و سرنوشت و فرهنگ و اخلاق ملتی را رقم زند.

رستم، تخم ازادگی است. رستم را هیچ قدرتی نمی تواند از میان بردارد، زیرا كه نماد روح ملت است و شگفتا كه سرانجام نیز، نه به دست دشمن، كه در چاه نابرادر ازپای درمی آید.

رستم از سیستان و از دیار سكاها در ده هزار سال پیش تا ایرلند و چین می تازد.

همه این عناصر در عرفان ایرانی سرریز است و سهرودی به آشكار اشاره می كند كه با نام پهلوانانی چون رستم و كیخسرو، دو پهلوان عرصه عشق و خرد، گوهرپاك عرفان پهلوانی بنیاد نهاده می شود.

رستم نمونه برجسته یك پهلوان عارف است. سربلند و با افتخار همه ی صحنه های نبرد با دشمنان را در می نوردد و سر در برابر هیچ قدرتی خم نمی كند و حتا در برابر فرستاده دین و دولت، اسفندیار رویین تن و بی مرگ، دست به بند نمی دهد و می خروشد كه:

كه گفتت: برو! دست رستم ببند!

نبندد مرا دست، چرخ بلند!

اسفندیار  در حقیقت نماینده قدرت و دین آور و رسول است و رستم، نماینده آزادگی و عرفان و آیین كهن و متهم به الحاد و بت پرستی!

پس، شاه كه خود را دین آور می نامد، به فرمان زرتشت و برای نابودی آیین های كهن و آزاده، به مركز مخالفان كه سیستان باشد می تازد:

به زاولستان شد به پیغمبری

كه نفرین كند بر بت آذری

اسفندیار آمده است تا آن نظام دمكراتیك دودمانی و عرفانی را كه رستم نماینده آن است، در هم شكند و از نماینده دین نیز فتوا در دست دارد كه:

چو آن جا رسی، دست رستم ببند

بیارش به بازو فكنده كمند

این رستم، نماد پهلوانی و آزادگی است كه باید به بند كشیده شود.

او نجات دهنده دربندان و گرفتاران( بیژن ازچاه. كاوس از زنجیر و جادو و...)و رهاننده دانش و خرد از بند جادوان است.( در كوه مازندران و از دست اكوان و دیو سفید)

سیمرغ به او پیام می دهد كه اگر دست به بند ندهد و با اسفندیار بجنگد، به ضرورت تاریخ و سرنوشت، خود و خاندانش نابود خواهند شد. رستم آگاهانه، نابودی خود و خانواده را می پذیرد و آن فرستاده رویین تن را با تیری از پا می افكند، تا انسانیت و مردمی و آزادی سرفراز بماند و رستم در ادب و فرهنگ ایرانی به نماد آزادگی بدل گردد.

اسفندیار جوان و جویای نام و قدرت و بازیچه دستان اهریمنی پدر باهر چه رستمد است سر دشمنی دارد، چنانكه در خان چهارم، جفت سیمرغ را كه زنخدای بزرگ ایران است و نماد مردمی و آزادگی است، می كشد.

برخی پژوهشگران، پهلوانانی چون رستم را با افراد واقعی در دوران اشكانی یكی دانسته اند. رستم را نیز از شاهزادگان اشكانی قلمداد كرده و گودرز شاهنامه را همان گودرز یكم اشكانی می دانند. دوران اشكانی، دوران پهلوانی است و یاد و خاطره پهلوانان اشكانی با یادمان های دوران كهن در هم آمیخته و این پهلوانان از تاریخ به استوره و افسانه پركشیده اند.

این پهلوانان كوشیدندتا با دستگاه ستم و دین شاهی ساسانی نبرد كنند و به همین سبب، چون ساسانین به قدرت رسیدند، یاد و نام آنان را نابود كردند و فردوسی خود می گوید:

از آنان بجز نام نشنیده ام

به همین جهت نام زال و رستم در هیچ یك از كتاب های دینی پهلوی نیامده است.

داستان عشق رست و تهمینه از بخش های زیبای شاهنامه است. عشق در این داستان همه ی مرزهای ملی را در می نوردد و مرز نمی شناسد و رستم كه پهلوان بزرگ ایران است به شاهزاده ای از سرزمین دشمن دل می بازد تا از آشتی میان دشمنان، كوك فردا(سهراب) زاده شود.

رستم نماینده بی رقیب دستگاه پهلوانی ایران است و همه’ منش های آنان را در خود دارد. در جایی بر شاه قدر قدرت كه او را به جنگ فرا می خواند، چنین می تازد:

همه كارت از یكدگر بدتر است

ترا شهریاری نه اندر خور است

چه می گوید رستم؟ به ما چه درسی می دهد؟ نقش انسان در برابر خودكامگی چیست! مگر شاه و دیگر قدرتمداران، این قدرت از كه گرفته اند؟

برون شد به خشم اندر آمد به رخش

منم! گفت شیراوژن تاج بخش

چو خشم آورم، شاه كاوس كیست

چرا دست یازد به من! توس كیست!

این است آن اخلاق و منش پهلوانی كه از ما گم شده است!

رستم اندیشه های پهلوانی و عرفانی خود را چنین باز می گوید:

مرا زور و فیروزی از داور است

نه از پادشاه و نه از لشگر است

سر نیزه و گرز یار منند

دو بازو و دل، شهریار منند

كه آزاد زادم! نه من بنده ام

یكی بنده آفریننده ام

این پیام رستم كه نماد منش و كنش پهلوانی است را باید بر دل و پیشانی هر انسانی نگاشت!

شگفتا كه مردم به وی پیشنهاد شاهی می كنند و این دلاور عاشق آن را نمی پذیرد. زیرا كه تخت سلطنتش بر دل های مردمان است:

دلیران به شاهی مرا خواستند

همان گاه و افسر بیاراستند

سوی تخت شاهی نكردم نگاه

نگه داشتم رسم و آیین راه

 

در سوگنامه رستم و سهراب، این بار اما، سهراب نماینده نسل جوان عرفان است  كه آمده است تا بنیاد ستم و شاه و دین را بركند و حكومت پهلوانی را از نو برپا دارد. او نشان از رستم و سیاوش با هم دارد.او فرزند رستم و تهمینه است. می گوید كه من به ایران می روم تا:

برانگیزم از تخت كاوس را

از ایران ببرم پی توس را

به رستم دهم تخت و گرز و كلاه

نشانمش بر گاه كاوس شاه

چورستم پدر باشد و من پسر

نباید به گیتی كسی تاجور

 و كاوس كه این همه را خوب می داند، گدر را به جنگ پسر می فرستد و رستم، كه از پس این نوپهلوان بر نمی آید، برای نخستین بار با فریب، پورجوان را پلو می درد و چون برای درمان وی از كاوس طلب نوشدارو می كند. كاوس به فرستاده می گوید كه اگر نوشدارو بدهم و سهراب نجات پیدا كند:

شود پشت رستم به نیروترا

هلاك آورد بی گمانی مرا

 

با مرگ رستم به دست هم خون و برادر، در چاه خیانت،برای نام و قدرت، هزاره سوم پایان می گیرد.

همزمان، پادشاهی كیانی نیز به آخر می رسد.

دوران حماسه و پهلوانی غروب می كند.

آرامش و اسایش ایران به پایان می رسد.

فرزندان اسفندیار به ایران و سیستان می تازند و دمار از مردمان بر می آورند.

سیستان ویران و غارت می شود.

دین نو به آیین سراسری و اجباری مردمانی آزاده بدل می شود:

كشیدند شمشیر و گفتند اگر

كسی باشد اندر جهان سربسر

كه نپسندد او را به پیغمبری

سر اندر نیارد به فرمانبری

به شمشیر جان از برش بر كنیم

سرش را به دار برین برزنیم

 و دین تازه به قدرت رسیده به نام آیین نو چه می كند!:

جهان بینی آن گاه گشته كبود

زمین پر ز آتش، هوا پر ز دود

بسی بی پدر گشته بینی پسر

بسی بی پسر گشته بینی پدر

شكسته شود چرخ و گردونه ها

بیالاید از خونشان جوی ها

 

سرانجام زال نیز به بند می افتد و سوكنامه با جنون رودابه، پایان شوم خود را باز می یابد.

ایرج، كاوه، منوچهر و آرش نیز از بنیاد گذاران عرفان پهلوانی هستند كه جداگانه به آن ها خواهم پرداخت.

رستم و زال، پدران سنت های پهلوانی و عرفانی ایران هستند. گوهر و بنیاد فرهنگ ایران در آنان است.

این سنت ها با آمدن و رفتن سلسله ها از میان نمی رود.

همانند های رستم و زال در ادبیات دیگر مردمان نیز یافت می شود، اما هیچكدام آن بار عاطفی و عرفانی  ژرف شاهنامه را ندارند. شاهنامه، تصویری پرشكوه از پهلوانی های انسان های عارف و عاشق آن روزگار است.

 

 

 

 

شاد و سبز باشید

 

محمود کویر


نامه ی جان و خرد( بخش سوم)  

 نامه ی جان و خرد

( بخش سوم)

 

رستم و سهراب، داستان داستان هاست. داستان همیشگی تاریخ. نقالان و مرشدان در قهوه خانه ها، سالیان دراز با این داستان، اشک در چشم مردمان گردانیده اند. این داستان، حکایت تاریخی ماست. حکایت جان سختی نظام کهنه و واپس مانده در برابر نو. ساختار قبیله ای این جامعه در برابر نو و دگرگونی، از خویش جان سختی ها نشان داده است. در برابر دانش و خرد،زبان و زمان ایستاده است. رستم و سهراب، زبان زمانه هاست.

 

رستم و سهراب:

 

 

كنون رزم سهراب و رستم شنو

دگرها شنیدستی این هم شنو

یكی داستان است پر آب چشم

دل نازك از رستم آید به خشم

 

داستان سهراب، ترا ژدی باشكوه رستاخیز انسان نو، نسل نوین و نیروی بالنده در برابر  گذشته و كهنه و واپس مانده است. سهراب نماد و نماینده ی فردا و آینده است.

سهراب خورشیدی است كه در شب تاریك نبردها و دشمنی ها و ستم ها بر بام شاهنامه دمی نور می افشاند ورقصی عاشقانه می كند و در خون می نشیند.

××× 

رستم در پی رخش( شاید به بوی عشق)  به سمنگان می رود .

 شگفتا كه در حماسه ملی ایران، دختر پادشاه دشمن، بر پهلوان ایران عاشق می شود و عشق همه ی مرزها و سنت ها را در هم می شكند. تهمینه شیر بانویی گستاخ و عاشق است كه دل به رستم ـ سردار دشمن ـ می بازد تا از این عشق نیروی جوان و بالنده ی شاهنامه برخیزد و قد برافرازد.

 

چو خندان شد و چهره شاداب كرد

ورا نام، تهمینه، سهراب كرد

 

سهراب یا سوراب یا سورآو همان بذر و تخم نهال آینده است. او بذر عشق نام دارد. و نام مادرش نیز تخم و زهدان عشق است: تهمینه!

پدر نیز رستم است: تخم افشاننده عشق

نخستین نشان نوآوری و بالندگی سهراب را زمانی می بینیم كه از مادر نشان پدر می خواهد و بر راز ی بزرگ آگاه می شود:

او فرزند رستم است و رستم، جهان پهلوان ایران است

پس از افراسیاب می خواهد كه او را به جنگ ایرانیان بفرستد. اما هدف او از این جنگ چیز دیگری است. او غوغایی در سر دارد كه در میان همه ی داستان های شاهنامه بسی  تازه تر و نوتر و شورافرین تر است:

او به مادر می گوید كه:

 

برانگیزم از كاخ كاووس را

ببرم از ایران پی طوس را

نه گركین بمانم نه گودرز و گیو

نه گستهم نوذر نه بهرام نیو

 

پس او می خواهد كه نسل شاهان ایران را براندازد و:

 

به رستم دهم گرز و اسب و كلاه

نشانمش بر كاخ كاووس شاه

 

و این پیام نورانی و رخشان سهراب است. او می گوید كه آنگاه به این نیز بسنده نكرده و:

 

وز ایران به توران شوم جنگجوی

ابا شاه روی اندر آرم به روی

بگیرم سر تخت افراسیاب

سرنیزه بگذارم از آفتاب

ترا بانوی شهر ایران كنم

 

شگفتا كه این بچه شیر سخنانی بر لب می آورد كه در آن زمان باور نكردنی است. عطر فردا دارد و رنگ خورشید.

وی می خواهد كه بنیاد ستم و جنگ و دشمنی بین ایران و توران را براندازد و عشق و پهلوانی را بر اریكه شاهی بنشاند.

پیداست كه زمانه با او سرناسازگاری دارد و كهنه پرستان و گورزادان و قدرت طلبان كمر به نابودی او خواهند بست، گرچه سردسته این پیران وامانده از گردش روزگار ، پهلوان پیر و سرفراز ایران و پدر او باشد .

 تراژدی از همین نقطه آغاز می گردد.

 انبوه مردمان، در برابر قهرمان می ایستند، تا شاید كمی بیشتر در پیله ی كهنه و دلبستگی های روزمره بمانند و چنین می شود كه قهرمان شورشی و گستاخ و نو آور را به كشتارگاه می كشند تا سپس تر گورش را گلباران كنند.

در میانه راه، پهلوان جوان بر شیر دختری عاشق می شود كه در سرزمینی مرد سالار با تاریخی مذكر درمیدان        نبرد نیز( آنجا كه مردان نیز خود گریخته اند) باید زن بودن خود را پنهان كند: 

 

بدو روی بنمود و گفت: ای دلیر

میان دلیران به كردار شیر

دو لشكر نظاره بر این جنگ ما

بدین گرز و شمشیر و آهنگ ما

كنون من گشاده چنین روی و موی

سپاه از تو گردد پر از گفتگوی

كه با دختری او به دشت نبرد

بدین سان به روی اندر آورد گرد

 

 و با این تدبیر، پهلوان تازه سال را فریب می دهد و می گریزد و دل عاشق پهلوان را نیز با خود می برد.

و این عشق كوتاه و پرشتاب چونان ستاره ای در آسمان تیره قد می كشد و می سوزد و خاكستر می شود.

 

همی جست گرد آفرید و ندید

دلش مهر و پیوند او برگزید

به دل گفت از آن پس دریغا دریغ

كه شد ماه تابنده در زیر میغ

 

آنگاه كاووس نیز رستم را به كمك می خواهد، تا پدر و پسر نادانسته با هم در آویزند تا قدرت و ستم بر جای بماند.

و شاید بوی فرزند و مهر پدر است كه رستم را در آستانه رفتن در برابر شاه خودكامه به خشم و آشوب می كشاند:

 

تهمتن برآشفت با شهریار:

كه چندین مدار آتش اندر كنار

همه كارت از یكدگر بد تر است

ترا شهریاری نه اندر خور است

 

و سپس با خشمی خروشان بر شاه  بانگ می زند كه:

 

برون شد، به خشم اندر آمد به رخش

منم! گفت شیر اوژن تاج بخش

مرا زور و پیروزی از داور است

نه از پادشاه و نه از لشكر است

 

و آنگاه یاد آدر می شود كه حتا مردم از او خواسته اند كه شاه ایران باشد و او نپذیرفته است:

 

دلیران به شاهی مرا خوستند

همان گاه و افسر بیاراستند

سوی تخت شاهی نكردم نگاه

 

و چون ایرانیان  به پوزش می آیند، می گوید كه:

 

مرا تخت زین باشد و تاج، ترگ

قبا جوشن و دل نهاده به مرگ

چه كاوس پیشم چه یك مشت خاك

چرا دارم از خشم او ترس و باك

 

ترا ژدی آغاز شده است، همه ی تدبیرهای سهراب برای یافتن پدر نقش بر آب می شود. رستم پیر برای نخستین بار و در برابر این نیروی جوان و بالنده شكست می خورد و به فریب روی می آورد و این نخستین فریبكاری رستم، نشان ناتوانی كهنه در  رویارویی با نو است. و سهراب دلیر و جوان و جوانمرد سر بگفتار پیر فرود می آورد و زمینه مرگ خویش را فراهم می كند:

 

دلیر جوان سر بگفتار پیر

بداد و ببود این سخن دلپذیر

یكی از دلیری، دوم از زمان

سوم از جوانمردیش بی گمان

 

 و پیر از فرصت و فریب استفاده كرده و پهلوی پهلوان جوان را در هم می درد:

 

سبك تیغ تیز از نیام بركشید

بر شیر بیدار دل بردرید

 

رستم پیر و پسر كشته اما هنوز امید به كاووس دارد و از او نوشدارو می خواهد تا پسر را از مرگ برهاند. اما كاووس نابكار كه از این مرگ خوشنود نیز هست در پاسخ خواهش جهان پهلوانش می گوید:

 

ولیكن اگر داروی نوش من

دهم، زنده ماند گو پیلتن

شود پشت رستم به نیرو ترا

هلاك آورد بی گمان مر مر

 

ستم و سیاهی كه نابودی نیروی جوان را به جشن نشسته است، به درباریان یاد آور می شود كه زنده ماندن این جوان و این پهلوان نوآور و نوین، با مرگ او برابر است:

 

سخن های سهراب نشنیده ای؟

نه مرد بزرگ جهان دیده ای

كز ایرانیان سر ببرم هزار

كنم زنده كاووس كی را به دار

 

و بدین سان پهلوان پیر ایران، خود، فرزند جوان خویشرا كه نماد نوآوری و عشق و آزادگی است به دستیاری كاووس ستم نهاد، به كام مرگ می فرستد و ترا ژدی به پایان شوم خویش می رسد.

و آیا این تراژدی روزگار ما نیز نیست!؟

 

 

 

 

سیاوش:

 

 

 

پایه و مایه ی فرهنگ و دانش و عرفان ایرانی را پس از آن همه تاراج و مسخ در كجا باید جستجوكرد؟

 

بی گمان امروزه بسیاری از یافته ها به ما در این زمینه كمك می كند.

كهن ترین بخش آن كه به بیش از ده هزار سال می رسد و مربوط به زمان یكحا نشینی ایرانیان و هندیان است و ما آن را دانش اساتیری یا حكمت ایزدانی می خوانیم. به طور عمده در اساتیر هندی و ایرانی و گات ها وبخش كوتاه و اما مهمی از آن را در شاهنامه و دیگر آثار پهلوی و اوستایی می توان یافت.

بخش دوم را دانش پهلوانی می نامیم و بخش بزرگی از آن در خداینامه ها و شاهنامه باید جستجو گردد.

بخش دیگر دانش خسروانی و مربوط به پایان دوران پهلوانی و بخش تاریخی شاهنامه است. اندیشه های جاماسب حكیم و بوزرجمهر و دیگرانی كه بنیاد فلسفه و حكمت اشراق سهرودی و شهرزوری بوده اند از این گروه است.

سپس دوران دانش عیاری و جوانمردی و قلندری فرا می رسد كه حركت و جنبش عرفان و دانش ایرانی در دوران رستاخیز فرهنگی اجتماعی ایرانیان در زمان صفاریان و سامانیان است و در داستان های سمك عیار و فتوت نامه ها و .... رد پای ان را می توان گرفت.

پس از آن دوران سربداری و درویشی است كه دوران مغول و تیمور را در بر می گیردو بازتاب بخشی از آن در اندیشه های حروفیان و نقطویان و جنبش های درویشی در گیلان و مازندران و خراسان مانده است.

 زمان حافظ ، روزگار رندی است و دانش و حكمت رندی گسترش می یابد.

تردیدی نیست كه تا روزگار حافظ هنوز این عرفان كهن و آن بینش تابناكی كه پایه فرهنگ انسانی و والای ایرانی است حضور گسترده ای داشته و عاشقان این راه در خانقاه و مدرسه و خرابات ، نزد پیر خرابات و پیر مغان درس عرفان و عشق می خوانده اند و آن همه فریاد عاشقانه و شادمانه مولانا و حافظ و عطار از می و میخانه و خرابات و آن همه اشاره های روشن آنان به فرهنگ ایرانی هم از این روست.

تنها حكومت دین- شاهی صفویان بود كه بنیاد این آیین را با عزا و سركوب و مرگ اندیشی بركند.

به هر روی بخش بسیار مهمی از بنیادهای فرهنگ، اخلاق و اساتیر ایرانی را در شاهنامه باید جست.

شاهنامه نه تنها یك اثر حماسی، بلكه گنجینه ای از دانش و حكمت و فلسفه ایرانی است.

شما به پایان ها و آغازهای داستان ها نگاه كنید! به سخنان جاماسب حكیم گوش فرا دهید! به مناظره های بوزرجمهر بنگرید تا ژرفای دانش و حكمت نهفته در شاهنامه را دریابید.

 

حال بیا و با ما همسفر شو! در كوچه باغ های رخش و سیاوش! بیا تا بال بر بال سیاوش به آتش عشق در شویم! بیا تا بر سمند رخش،پنجه در كاكل خاطرات به سیستان و زابلستان سفر كنیم! با ما بیا تا با هم به تالار عشق در شویم و عطر پاكیزه عشق را از گیسوان رودابه و رخساره ی تهمینه بشنویم كه:

این جهان عشق است و عشق است و دگر هیچ!

 

داستان سیاوش، نگاره و صورت اخلاق و فرهنگ ایرانی است. قهرمان و پهلوان اصلی شاهنامه نزد ایرانی، نه رستم، بل سیاوش است. هزاره هاست كه داستان سیاوش كه خود نماد رستاخیز طبیعت است، برای ایرانی به نماد: مهر، پیمان داری، بی گناهی بدل شده است. تا جایی كه قرن ها در مراسم سوگ سیاوش، یاد آن شاهزاده نگون بخت را گرامی داشتند و حتا داستان امام حسین را از روی آن برساختند.

چرا؟ راستی در تاریخ و اساتیر ما چرا این همه نخبه كشی، شاه كشی، وزیر كشان، پسر و پدركشی، رواج داشته است؟ بیشتر شاهان و وزیران و قهرمانان ایرانی به دست دوستان و نزدیكان خویش كشته و نابود شدند. هم این شاهان و هم آن قهرمانان را مردمان آفریدند و سپس خود از اریكه قدرت به زیرشان كشیدند و شگفتا كه باز هم خود مزارشان را گلباران كردند و از آنان شهید ساختند.

چه شد كه آن فرهنگ درخشان كه زن و مرد را برابر و هم بر و هم بالا می دید

كه انسان را خدای خود می دانست

كه جهان را روییدنی و افشاندنی می دانست

كه بر پیشانی آن: داد و مهر و مردمی، گفتار و كردار و پندار نیك نوشته بود

كه كورشش نخستین دادنامه و منشور حقوق بشر را آفریده بود

كه بوزرجمهر و جاماسب و مانی و مزدك و سهروردی و عین القضات و مولانا و حافظ را پرورده بود

تا به آنجا از اسب خویش فرو افتاد كه خود بهتر می دانی.

اساتیر و داستان های كهن، گوشه های پنهان و آن رازهای سر به مهر را بر ما می گشاید.

به راستی در شاهنامه و دیوان حافظ و مولانا به دنبال چه می گردیم؟!

آن ها تا كجا ما را به آن رازها نزدیك می كنند؟

آن بلبل سخنگو  و آن سخنگوی بیدار مغز و آن دهقان دانا در شاهنامه چه رازی را با ما در میان می نهند؟

پیرمغان و ساقی و پیر خرابات ما را در جستجوی چه به گوشه ی میخانه و خاك خرابات می برند؟

آن ها ما را به گنجی نهان در سینه تاریخ و فرهنگ ایران راه می برند. بیایید شاهنامه و حافظ را با این نگاه نیز بخوانیم. با نگاهی در جستجوی بنیادهای فرهنگ و اخلاق ایرانی

 

سیاوش دارای كدام ویژگی هاست كه ایرانی را چنین شیفته و شیدای خود می سازد. به عبارت دیگر ایرانی چرا چهره ای چنین در اساتیر خلق می كند؟

× سیاوش پرورده ی رستم، جهان پهلوان ایران و نماد و نگاره آزادگی و سرفرازی و سربلندی ایرانی است.

× سیاوش نماد بی گناهی است و دلاورانه برای اثبات آن از كوه آتش می گذرد،آن چنان كه یوسف و ابراهیم و دیگر بی گناهان گذشتند.

ز آتش برون آمد آزاد مرد

لبان پر ز خنده و رخ هم چو ورد

چو او را بدیدند برخاست غو:

كه آمد برون زآتش آن شاه نو

× سیاوش در نبرد با دشمن راه صلح و آشتی را بر می گزیند و در راه نگه داری پیمان، كه از بنیادهای اخلاق پهلوانی و عرفانی است، تا پای جان پیش می رود.

نباشد جز از راستی در جهان

به كینه نبندیم یك تن میان

 و در پاسخ پدر یا شاه می نویسد:

ز فرزند پیمان شكستن مخواه

مگو آن چه اندر خورد با گناه

نهانی چرا گفت باید سخن

سیاوش ز پیمان نگردد ز بن

×او نخستین پناهنده و آواره ایرانی است. ماجرایی كه به سبب مسایل گوناگون در تاریخ همواره با ایرانی بوده است و رنجش داده است.

× چون ایرانیان و تورانیان به بازی روی می آورند وكار بازی به خشونت می گراید، وی با آن همه مهر كه در سینه دارد:

سیاوش غمی گشت از ایرانیان

سخن گفت بر پهلوانی زبان

كه میدان بازی است یا كارزار

بدین بخشش و گردش روزگار

× او نیز مانند بسیاری از قهرمانان تاریخ و استوره قربانی نامردمی ها می شود و مهم آن كه به شكلی فجیع كشته می شود و همان دم به نشانه انتقام و روح انتقام جوی ملتی شكست خورده از خون او گیاهی می روید. باشد كه روزی بر اسب سیاه خویش بیاید و جهان را پر از داد كند و این نیز آرزویی است كه مردمكان هزاره ها با آن دل خوش داشته اند.

او تصویر پاك وفاداری و مهر بانی است. تصویری كه در  چهار چوب آرزوهای مردم آفریده شده است.

و به گمان من آن كه او نخستین آرمان شهر و یا مدینه فاضله و یا شهر آرزوها و یا نخستین بهشت را نه در آسمان بلكه بر زمین می آفریند.

این راز بزرگ سیاوش است. او آمده است تا بر زمین بهشت مردمان را بنا نهد. آرزویی تابناك كه آدمی را هیچگاه از وسوسه خویش رها نكرده است.

 به هفت حاشیه قالی های ایرانی و آنگاه باغ پر از گل و پرنده و در میان آن حوض پر از آب، بنگرید! آیا تصویری از بهشت نیست!

به ساختمان خانه های قدیمی ایرانی، به ویژه در یزد و كرمان و كاشان نگاه كنید!

تالارها و اتاق های دور تا دور خانه همان حجره های بهشت است و سپس باغ و گل و پرنده و در میان خانه نیز همان حوض آب.

و مگر چرا كاخ های هخامنشی را در شمال شیراز نه تخت كورش یا داریوش بلكه تخت جمشید خوانده اند و مگر همین جمشید نخستین انسان و نخستین شاه و آفریننده بهشت بر فراز البز كوه نبود؟ و این كاخ ها نیز بهشتی بوده اند كه درخت هایش از سنگ! بهشتی بر آمده از سنگ!

حال بنگریم بر بهشت سیاوش:

كه چون گنگ د ژ در جهان جای نیست

برآنسان زمینی دلارای نیست

 آنگاه وصف سرزمین و جایگاه بهشت می آید و سپس:

كرین بگذری شهر بینی فراخ

همه گلشن و باغ و ایوان و كاخ

همه شهر گرمابه و رود و جوی

به هر برزنی رامش و رنگ و بوی

همه كوه نخجیر و آهو به دشت

بهشت این چو بینی نخواهی گذشت

تذروان و طاوس و كبك دری

بیابی چو بر كوه ها بگذری

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همه جای شادی و آرام و خورد

نبینی در آن شهر بیمار كس

یكی بوستان از بهشت است و بس

همه آب ها  روشن و خوشگوار

همیشه بر و بوم او چون بهار

 

این شهر همیشه بهار و این كشور شاید و آرامش و سلامتی ؤ همان بهشت آرزوهای مردمان است كه سیاوش بنا می نهد و این راز بزرگ عشق مردمان به اوست. او شاه قلب ها و سلطان دل هاست.

او سلطنت نمی كند و حكم نمی راند و امر نمی دهد. او فرمان می راند. او برای مردمان مهر و داد و پیمان داری را به ارمغان می آورد و بهشت را بر زمین بنا می نهد:

بسازید جای چنان چون بهشت

گل و سنبل و نرگس و لاله كشت

× سیاوش در فكر حكومتی جهانی است كه در آن جنگ و دشمنی و كینه را، راه نباشد. پس بر دیوار كاخ خویش این آرزوی بزرگ را نقش می كند. جهانی بدون كینه و جنگ كه همه با  یاری یكدیگر آن را بنا نهند:

بیاراست شهری ز كاخ بلند

ز پالیز و از گلشن ارجمند

به ایوان نگارید چندین نگار

ز شاهان و از بزم و از كارزار

نگار سر گاه كاوس شاه

نبشتند با یاره و گرز و گاه

بر تخت او رستم پیلتن

همان زال و گودرز و آن انجمن

ز دیگر سو افراسیاب و سپاه

چو پیران و گرسیوز كینه خواه

به ایران و توران بر راستان

شچ آن شهر خرم یكی داستان

به هر گوشه ای گنبدی ساخته

سرش را به ابر اندر افراخته

نشسته سراینده رامشگران

به هرجا ستاده گوان و سران

سیاوخش گردش نهادند نام

همه مردمان زان به دل شادكام

و بدین سان بار دیگر ستم و سیاهی دست در دست هم می نهند تا این درخت زیبا را از ریشه بركنند. تبه كاران تاریخ كه تاب روییدن درخت سیاوش را ندارند، تبر بر می گیرند تا از پای درش آورند:

جدا كرد از سرو سیمین سرش

همی رفت در طشت، خون از برش

گیاهی برآمد همانگه ز خون

بدانجا كه آن طشت شد سرنگون

گیا را دهم من كنونت نشان

كه خوانی همی خون اسیااوشان

سیاوش نیكخواه و دادگر با دسیسه و بد دلی به كشتارگاه می رود تا ستم و تباهی چند روزی دیگر بر تخت بمانند و فاجعه بار دیگر به پایان تلخ خویش می رسد.

مردمان هنوز كه هنوز است سوگ سیاوشان را بر دل دارند و تا كاوس و افراسیاب در كارند، چنین است.

تاریخ و استوره را به یاد داشته باشیم و ریشه های درد و رنج را بیابیم و آگاهانه پای در ركاب جستجو در هزار راهه ی آینده بگذاریم.

از خون سیاوش گیاهی بر می آید. از سیاوش فرزندی باقی می ماند كه كیخسرو است. كیخسرو همان عارف وارسته و دلاوری است كه راه پدر را پی می گیرد.

بیا تا كیخسرو زمان خویش باشیم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:49  توسط دکتر بابک وزیری  | 

گستهم

نام پسر گژدهم نيز هست و او يکي از پهلوانان ايران بود. (برهان ) (جهانگيري ) (آنندراج ):
چو گودرز و چون طوس و گيو دلير
چو گستهم و شيدوش و بهرام شير.

فردوسي .


و هرمز گستهم بندوي را بازداشت . (مجمل التواريخ و القصص ص 77).
نوبه زنت کيقباد ميده نهت اردشير
نيزه برت تهمتن ، غاشيه کش گستهم .

خاقاني

 

http://www.mibosearch.com/Dictionary.aspx?wId=269864&DicName=dehkhoda&word=%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87%D9%85

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:45  توسط دکتر بابک وزیری  | 

رديف نام ريشه زباني شرح و معني
1 گارنيك ارمنی اسامي پسرانه  پري كوچك چاپ مشخصات اسم ارسال مشخصات اسم از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
2 گرازه فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام سردار ايراني در سپاه كيكاووس پادشاه كياني چاپ مشخصات نام ارسال مشخصات نام از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
3 گرامي فارسي اسامي پسرانه  محترم، عزيز، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر جاماسپ وزير گشتاسپ پادشاه كياني چاپ مشخصات اسم ارسال مشخصات اسم از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
4 گرانخوار فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام وزير اردشير بابكان، پادشاه ساساني چاپ مشخصات نام ارسال مشخصات نام از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
5 گراهون فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري زابلي در سپاه گرشاسپ پادشاه كياني چاپ مشخصات اسم ارسال مشخصات اسم از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
6 گردآزاد فارسي اسامي پسرانه  پهلوان آزاده، از پهلوانان حماسه ملي ايران چاپ مشخصات نام ارسال مشخصات نام از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
7 گرداب فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي گرشاسب نامه، نام پهلواني ايراني در سپاه گرشاسب پهلوان نامدار چاپ مشخصات اسم ارسال مشخصات اسم از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
8 گردگير فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام يكي از پسران افراسياب توراني چاپ مشخصات نام ارسال مشخصات نام از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
9 گردو فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام برادر بهرام چوبين سردار ساساني چاپ مشخصات اسم ارسال مشخصات اسم از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
10 گرزم فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلواني ايراني در زمان گشتاسپ پادشاه كياني چاپ مشخصات نام ارسال مشخصات نام از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
11 گرزن فارسي اسامي پسرانه  تاجي كه شاهان بر سر مي گذاشتند چاپ مشخصات اسم ارسال مشخصات اسم از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
12 گرستون فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام سردار سپاه ماهوي سوري چاپ مشخصات نام ارسال مشخصات نام از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
13 گرسيوز فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر پشنگ و برادر افراسياب توراني و از سرداران سپاه وي چاپ مشخصات اسم ارسال مشخصات اسم از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
14 گرشاسب فارسي اسامي پسرانه  دارنده اسب لاغر،از شخصيتهاي شاهنامه، نام پدر نريمان جد رستم پهلوان شاهنامه، نيز نام پسر زو، از پادشاهان پيشدادي چاپ مشخصات نام ارسال مشخصات نام از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
15 گرگين فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام پهلواني ايراني پسر ميلاد در زمان كيكاووس پادشاه كياني چاپ مشخصات اسم ارسال مشخصات اسم از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
16 گرمانك فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام يكي از دو نفر رهاننده ايرانيان از دست ماران ضحاك چاپ مشخصات نام ارسال مشخصات نام از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
17 گرمايل فارسي اسامي پسرانه  گرمانك، از شخصيتهاي شاهنامه، نام يكي از دو نفر رهاننده ايرانيان از دست ماران ضحاك چاپ مشخصات اسم ارسال مشخصات اسم از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
18 گروخان فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام يكي از بزرگان ايراني در دربار كيخسرو پادشاه كياني چاپ مشخصات نام ارسال مشخصات نام از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
19 گروي فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر زره از سپاهيان افراسياب توراني چاپ مشخصات اسم ارسال مشخصات اسم از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
20 گژدهم فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام دژدار ايراني در زمان نوذر پادشاه پيشدادي چاپ مشخصات نام ارسال مشخصات نام از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
21 گستهم فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر نوذر پادشاه پيشدادي و برادر طوس سپهسالار ايراني و جزو سپاهيان كيسرو پادشاه كياني چاپ مشخصات اسم ارسال مشخصات اسم از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
22 گشتاسب فارسي اسامي پسرانه  گشتاسپ، دارنده اسب از كارافتاده،از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر لهراسپ پادشاه كياني چاپ مشخصات نام ارسال مشخصات نام از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
23 گشتاسپ فارسي اسامي پسرانه  دارنده اسب از كارافتاده،از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر لهراسپ پادشاه كياني چاپ مشخصات اسم ارسال مشخصات اسم از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
24 گشسپ فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام جد بهرام چوبين سردار ساساني چاپ مشخصات نام ارسال مشخصات نام از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
25 گشواد فارسي اسامي پسرانه  كشواد چاپ مشخصات اسم ارسال مشخصات اسم از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
26 گلباد فارسي اسامي پسرانه  كلباد، از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر ويسه برادر پيران پهلوان توراني چاپ مشخصات نام ارسال مشخصات نام از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
27 گلشاه فارسي اسامي پسرانه  نخستين انسان روي زمين به عقيده پارسيان چاپ مشخصات اسم ارسال مشخصات اسم از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
28 گلگله فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام دلاوري توراني، از فرزندان تور و جزو سپاهيان افراسياب توراني چاپ مشخصات نام ارسال مشخصات نام از طريق پيام کوتاه ارسال نام و معنی به آدرس Email
29 گلينوش فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام سردار شيرويه پادشاه ساساني      
30 گودرز فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر گشواد، از پهلوانان نامدار شاهنامه و همزمان با رستم پهلوان شاهنامه      
31 گورنگ فارسي اسامي پسرانه  نام برادر گرشاسپ و پدر نريمان      
32 گوشيار فارسي اسامي پسرانه  نام حكيمي از فارس      
33 گهار فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام سرداري توراني و جزو سپاه افراسياب توراني     ارسال نام و معنی به آدرس Email
34 گيارنگ فارسي اسامي پسرانه  كيارنگ، سردار و فرمانده      
35 گيلو فارسي اسامي پسرانه  نام وزير و قهرماني در منظومه ويس و رامين      
36 گيو فارسي اسامي پسرانه  از شخصيتهاي شاهنامه، نام پسر گودرز و از پهلوانان بزرگ ايراني در زمان كيكاووس پادشاه كياني
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:42  توسط دکتر بابک وزیری  | 

گودرزیان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

 

گودرزیان یکی از خاندانهای پهلوانی در شاهنامه‌اند که از نسل گودرز پسر کشوادند. گودرزیان اصلی اشکانی دارند ولی بر اثر دلاوریها شهرت و نفوذ شدید به داستان‌های حماسی ملی راه جستند.[نیازمند منبع]

 فهرست گودرزیان

در شاهنامه از زبان گیو پسر گودرز آمده است که هفتاد و هشت برادر دارد *[1] نام برخی از گودرزیان (جز خود گودرز) در زیر می‌آید.

 پانویس

  1. ^  «برادر مرا هست هفتاد و هشت / جهان شد چو نام تو اندرگذشت» (داستان سیاوش ص ۱۱۱ بیت ۲۴)

 منابع

گیو پسر گودرز

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

گیو (بر وزن تیز)، پسر گودرز، از پهلوانان بزرگ و خوشنام ایران در شاهنامه است. از بزرگ‌ترین کارهای او رفتن به توران در جستجوی کیخسرو و یافتن او پس از هفت سال و آوردن او و مادرش، فریگیس، به ایران است. او در این کار، خصوصاً هنگام بازگشت، رشادتها و پهلوانیها کرد.

گیو همچنین داماد رستم (از طریق وصلت با بانوگشسپ) بود. در شاهنامه او تنها دارای یک فرزند به نام بیژن است. بروز احساسات پدرانه از گیو در جایجای شاهنامه صحنه‌های دل‌انگیزی می‌آفریند که خطوط شخصیت او را پررنگ‌ می‌کند.*[1]

سرانجام کار گیو در شاهنامهٔ فردوسی اینست که او همراه با چهار پهلوان دیگر همراه کیخسرو می‌‌شوند در سفر نهائی کیخسرو به سوی پروردگار و ترک این جهان سفلی. علی رغم گوشزدهای کیخسرو که فقط کسانی که از فرّ ایزدی برخوردار باشند می‌توانند این راه را طی کنند وگرنه نابود و یا ناپدید خواهند شد، پنج پهلوان (از جمله گیو) تصمیم گرفتند که با کیخسرو همراه شوند. سرانجام پس از برگذشتن کیخسرو بسوی عالم بالا، هر پنج پهلوان گرفتار برف و بوران شده و همانجا ناپدید شدند.

فهرست مندرجات

[

 گیو در متون پارسی میانه

در بندهشن گیو از جاویدانان و یاران سوشیانس برشمرده شده‌است.

 جستارهای وابسته

 

  1. برای نمونه در داستان دوازده رخ هنگامی که بیژن به نبرد با هومان رفته است:

  1. چو دیوانگان گیو گشته نوان
به هر سو خروشان و هر سو دوان
همی آگهی جست زان نیو پور همی ماتم آورد هنگام سور
چو آگاهی آمد ز بیژن بدوی دمان پیش فرزند بنهاد روی
چو چشمش به روی گرامی رسید ز اسب اندر آمد چنان چون سزید
بغلتید و بنهاد بر خاک سر همی آفرین خواند بر دادگر...

 

بیژن پسر گیو

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

بیژن از پهلوانان نامدار شاهنامه است. او پسر جوان و ماجراجوی گیو و مادرش بانو گشسپ دختر رستم بود.

در شاهنامه بیژن که تنها فرزند گیو و در چشم پدر سخت عزیز است، غالباً از سوی پدر به خاطر خیره‌سری‌ها و جوانی‌کردن مورد ملامت قرار می‌گیرد. از ماجراهای مفصل بیژن می‌توان به داستان بیژن و گرازان و به تبع آن بیژن و منیژه اشاره کرد. از دیگر کارهای سترگ او (مندرج در شاهنامه) نبرد با فرود پسر سیاوش، کشتن پلاشان تورانی و نیز کشتن هومان پهلوان تورانی در نبردی تن‌به‌تن و نیز کشتن رویین پهلوان تورانی در جنگ دوازده رخ است. درفش بیژن «پرستار پیکر» بود. او از دوستان بسیار نزدیک گستهم پهلوان ایرانی بود و در نبردهای ایرانیان به کین‌خواهی سیاوش در زمان پادشاهی کیخسرو، حداقل گستهم را دو بار از مرگ (که یک بار آن حتمی‌است) رهاند.*[1]

بیژن در نهایت به همراه گیو و بسیاری دیگر از پهلوانان، پس از عروج کی‌خسرو به آسمان، در راه برگشت در توفان برف ناپدید شد.

منظومه‌ای نیز به نام بیژن نامه وجود دارد در حدود ۱۴۰۰ تا ۱۹۰۰ بیت از عطایی رازی شاعر برزو نامه. بخش بزرگی از آن ملتقط با داستان بیژن و گرازان و بیژن و منیژه است.

[ویرایش] بیژن تاریخی (اشکانی)

احتمالاً شخصیت بیژن همچون بسیاری دیگر از گودرزیان اصلی اشکانی داشته است. بیژن را گاه نام خانوادگی اخلاف گودرز می‌دانند.

[ویرایش] پانویس

  1. ^  در پایان جنگ لاون گستهم را که به خاطر کشته‌شدن اسبش پیاده نبرد می‌کند از پس خود بر اسب می‌نشاند و با هم از میدان می‌گریزند. همچنین در پایان جنگ دوازده رخ گستهم را که به تنهایی لهاک و فرشیدورد دو پهلوان تورانی را از پای درآورده‌است و خود زخم بسیار برداشته (پس از بستن زخمهایش) به سپاه ایران بازمی‌آورد و به این ترتیب او را از مرگ نجات می‌دهد.

[ویرایش] منابع

  • بانوگشسپ نامه به تصحیح مهرانگیز کراچی
  • صفا، ذبیح‌الله: حماسه‌سرایی در ایران
  • فردوسی، شاهنامه به تصحیح مصطفی جیحونی، انتشارات شاهنامه پژوهی.

بیژن پسر گیو

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

بیژن از پهلوانان نامدار شاهنامه است. او پسر جوان و ماجراجوی گیو و مادرش بانو گشسپ دختر رستم بود.

در شاهنامه بیژن که تنها فرزند گیو و در چشم پدر سخت عزیز است، غالباً از سوی پدر به خاطر خیره‌سری‌ها و جوانی‌کردن مورد ملامت قرار می‌گیرد. از ماجراهای مفصل بیژن می‌توان به داستان بیژن و گرازان و به تبع آن بیژن و منیژه اشاره کرد. از دیگر کارهای سترگ او (مندرج در شاهنامه) نبرد با فرود پسر سیاوش، کشتن پلاشان تورانی و نیز کشتن هومان پهلوان تورانی در نبردی تن‌به‌تن و نیز کشتن رویین پهلوان تورانی در جنگ دوازده رخ است. درفش بیژن «پرستار پیکر» بود. او از دوستان بسیار نزدیک گستهم پهلوان ایرانی بود و در نبردهای ایرانیان به کین‌خواهی سیاوش در زمان پادشاهی کیخسرو، حداقل گستهم را دو بار از مرگ (که یک بار آن حتمی‌است) رهاند.*[1]

بیژن در نهایت به همراه گیو و بسیاری دیگر از پهلوانان، پس از عروج کی‌خسرو به آسمان، در راه برگشت در توفان برف ناپدید شد.

منظومه‌ای نیز به نام بیژن نامه وجود دارد در حدود ۱۴۰۰ تا ۱۹۰۰ بیت از عطایی رازی شاعر برزو نامه. بخش بزرگی از آن ملتقط با داستان بیژن و گرازان و بیژن و منیژه است.

[ویرایش] بیژن تاریخی (اشکانی)

احتمالاً شخصیت بیژن همچون بسیاری دیگر از گودرزیان اصلی اشکانی داشته است. بیژن را گاه نام خانوادگی اخلاف گودرز می‌دانند.

[ویرایش] پانویس

  1. ^  در پایان جنگ لاون گستهم را که به خاطر کشته‌شدن اسبش پیاده نبرد می‌کند از پس خود بر اسب می‌نشاند و با هم از میدان می‌گریزند. همچنین در پایان جنگ دوازده رخ گستهم را که به تنهایی لهاک و فرشیدورد دو پهلوان تورانی را از پای درآورده‌است و خود زخم بسیار برداشته (پس از بستن زخمهایش) به سپاه ایران بازمی‌آورد و به این ترتیب او را از مرگ نجات می‌دهد.

[ویرایش] منابع

  • بانوگشسپ نامه به تصحیح مهرانگیز کراچی
  • صفا، ذبیح‌الله: حماسه‌سرایی در ایران
  • فردوسی، شاهنامه به تصحیح مصطفی جیحونی، انتشارات شاهنامه پژوهی.
 

۳۰/ شب/ درونی و بیرونی/ کاخ پیران ویسه

هومان، نگران و شتابان به تالار در می‌آید. پیران خشمگین و دلمشغول به او فرمان میدهد.

پیران: سی سوار زبده و تیز چنگ فراهم آور، با سی باره‌ی تیزتک و بادپا، تا پیش از آنکه کیخسرو از مرز بگذرد و به ایران‌زمین پای بگذارد راه بر او ببندند.

هومان: در دم آماده خواهند بود برادر!

پیران: من خود با آنها خواهم بود.

پیران و در پس او هومان از تالار به ایوان می آیند. گلشهر، نگران، راه بر همسرش می بندد.

گلشهر: با سرنوشت مستیز مرد ِمن. تو خود آنها را از چنگال مرگ رهانیده‌ای، چه شد که راه بر گریزشان از سرزمین مرگ می بندی؟

پیران: برای گریز از مرگ بانوی من! اگر کیخسرو تاج ایران بر سر نهد دیر نیست که دیگر بار دو همسایه در برابر هم به کینه صف بکشند و خون هزاران هزار بیگناه به دستاویز خونخواهی سیاووش بر خاک بریزد.

[آمیزه]

۳۱/ پگاه/ بیرونی/ کرانه‌ی رود گلزرّیون

پیران و سواران همراه، در تاریک روشن پگاه به رود گلزریون می رسند. رودی ژرف‌بُن و کوتاه‌پهنا. سواران، چون تار و پود بر کرانه پراکنده می شوند. گیو و کیخسرو در پناه خرسنگی خفته‌اند، با فرنگیس بر پاس ایستاده.

فرنگیس با دیدن درفش سپهدار توران، دوان بسوی گیو و کیخسرو می شود و خواب خفتگان را کوتاه می کند.

فرنگیس: برخیز ای مرد رنج کشیده که ترا روزگار گریز فرا آمده است. اگر بر تو دست یابند در کشتنت درنگ نورزند. و آنگاه من و پسرم را بسته تا پیش افراسیاب خواهند کشید.

گیو: شما دو، آماده گریز شوید، من آنان را از پی‌گردتان باز می دارم.

کیخسرو: حاشا که تنها رهایت کنم!

گیو: پس بر آن خرسنگ بمان و نظاره کن.

گیو سوار می شود و بر کرانه‌ی رود می تازد. پیران در آنسو چشم باو دارد.

پیران: زمانه بر تو سر آمده است که اینگونه تنها به رزمگاه درآمده‌ای.

گیو: ای ترک بد نژاد، بدین سوی آی تا رزم‌آوری بیاموزمت.

پیران: بمان تا بیایم!

پیران، سواره برآب می زند و خود را بدان‌سو می کشاند. گیو تا رسیدن او به کرانه درنگ می کند و آنگاه نبرد تن به تن آغاز می شود.

در هنگامه رزم، گیو به خم کمند، سر پیران را بدام می آورد و او را از اسب سرنگون می کند. سواران ِ زبده‌ی پیران آهنگ رزم می کنند و به آب می زنند. چندی با تیر کیخسرو بآب در می افتند و باقی عقب می کشند. گیو، پیران را بسته تا خرسنگ بر زمین میکشد و از اسب فرود می آید. خنجر از نیام بر می کشد و بر سینه پیران که بی‌هُشوار بر خاک غلتیده است می نشیند.

گیو: سیاووش بگفتار تو سر بدا د و سزاست اگر من سر از تنت جدا کنم.

پیران روی از گیو بر میگرداند و به کیخسرو و فرنگیس می نگرد.

پیران: شما خود به آنچه من برای تیمارتان کشیده‌ام آگاهید. [به فرنگیس] و تو خود آگاهی به آنچه من برای سیاووش کرده بودم.

گیو بانتظار فرمان از کیخسرو لختی درنگ می کند. فرنگیس خُود از سر بر می گیرد و گیسوافشان و اشک‌ریزان در کنار پیران زانو می زند.

فرنگیس: [به گیو] تو برای یافتن کیخسرو رنج فراوان کشیده‌ای ولی بدان که پس از پروردگار نگهدار کیخسرو این پیر پهلوان بوده است. دست از او بدار و زینهارش را بپذیر.

گیو: من به ماه و تاج و تخت شهنشاهی سوگند خورده‌ام که گر به او دست بیابم زمین را بخونش ارغوانی کنم. چگونه می توانم سوگندم را بجا نیاورم اکنون که او را بزیر زانو میدارم.

کیخسرو گام پیش می نهد و دست بر شانه‌ی گیو می گذارد.

کیخسرو: بر سوگندت بمان پهلوان! گوش او را به خنجر بگز و خون‌قطره‌ای بر خاک بریز تا سوگندت را بجا آورده باشی.

گیو زانو از سینه‌ی پیران بر می‌دارد و با نیش خنجر پَر گوش پیران را می‌گزد. خون‌قطره‌ای روشن و ارغوانی بر خاک تیره می‌چکد و فرو می نشیند.

[فروهش]

[برآیش]

۳۲/ روز/ بیرونی/ هامون

افراسیاب و سواران انبوهش که تازنده بدنبال فرنگیس و کیخسرو در شتابند، در میانه‌ی راه به پیران و سوارانش بر می‌خورند. گروه کوچک سواران زبده‌ی پیران با درفش‌های نگون‌سار و رخساره‌های دژم، در پس ِ پشت پیران به آرامی می‌رانند. پیران گرد گرفته و خونآلود، با دست‌های بسته به پالهنگ از پشت، پیشاپیش گروه است.

افراسیاب: چه بر تو رفته است، پهلوان پیر؟

پیران: آنچه می باید بر ریزندگان خون سیاووش می رفت، سرور من!

افراسیاب خشماگین به هومان که در کنارش ایستاده است فرمان میدهد.

افراسیاب: بند از دست برادر پیرت بگشا!

پیران: مرا به خودم بگذار سرورم. من بیش از آنکه به زیر بند باشم به زیر سوگند هستم.

افراسیاب: پیرانه‌سر چه می‌بافی پیران؟

پیران: سوگند یاد کرده‌ام که مگذارم جز گلشهر، همسرم دستم را بگشاید.

افراسیاب خشم‌زده و دیوانه‌وار بر او بانگ می زند.

افراسیاب: همان که شایسته‌ای تا زن از دستت بند بگشاید!

افراسیاب به اسبش نهیب می زند و میراند. هومان و سپاهیان در پی او می‌تازند و پیران و سوارانش را بر جای می‌گذارند.

۳۳/ پسین/ بیرونی/ کرانه‌ی جیحون

گیو و کیخسرو و فرنگیس به کرانه‌ی جیحون - مرز توران و ایران‌زمین می‌رسند. رود، خروشان و کف بر لب، راه بر آنها بسته است. کشتی کوچکی، بادبان برافراشته، بر لنگرگاه کرانه گرفته است و باژخواه، مردی جوان، بانتظار گذرنده‌ای ایستاده.

گیو: [به باژخواه]  بشتاب و شاهزاده را از جیحون گذر ده!

باژخواه: آب روان، چاکر و شاه نمی شناسد، سردار!

گیو: آنچه به تاوان خواهی بگو.

باژخواه بهانه‌جوئی می کند.

باژخواه: یک از این چهار؛ زرهی که به تن داری، دو دیگر، اسبی که شاهزاده بر آن سوار است، سه دیگر، افسری که به سر دارد، و یا این بانوی بزرگوار!

گیو: بی‌گمانم که خرد از کف نهاده‌ای. آب خروشان ما را و کشتی ترا، هرزه‌گوی بی‌مقدار!

کیخسرو، نگران از در رسیدن تورانیان، سواره به آب خروشان می‌زند. گیو و فرنگیس در برابر نگاه حیران باژخواه، در پی او جیحون را سواره در می گذرند.

باژخواه، ناباور و شگفت‌زده، چشم از سواران که در آن‌سوی جیحون به خشکی در آمده‌اند می گیرد و افراسیاب و سپاهیانش را می بیند که تازان به کرانه نزدیک می شوند. باژخواه در برابر افراسیاب زانو می‌زند و زمین ادب می‌بوسد.

افراسیاب: کسانی امروز برآب گذاشته‌اند؟

باژخواه: آری سرور من. سه کس با سه اسب.

افراسیاب: چگونه؟

باژخواه: همان‌گونه که شما بر زمین می‌گذرید!

[آمیزه]

 

http://reza.malakut.org/archives/2007/05/post_308.html

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:28  توسط دکتر بابک وزیری  | 

گیل گمش

گروه: افسانه گيل گمش

چندان كه نخستين سپيده صبح درخشيد، گيل گمش برخاست و به نزديك بالين رفيق خويش آمد.


انكيدو آرام خفته بود. سينه اش به آهستگي بالا مي رفت و فرو مي افتاد. دم جان اوست كه به آرامي از دهان او به بيرون مي تراود.


گيل گمش گريست و چنين گفت:«- انكيدو اي رفيق جوان! نيروي تو و صداي تو كجا مانده است؟... انكيدوي من كجاست؟ تو از نيرومندي به شير و به نر گاو وحشي مي مانستي. چالاك و تند، به غزال صحرا ماننده بودي... چنان چون برادري ترا، ترا دوست مي داشتم! در برابر همه شاهان ترا، ترا بركشيدم! همه زنان زيباي اوروك ترا، ترا مي خواستند! به جنگل سدر خدايان با تو رفتم، روزان و شبان با تو بودم... سر خومبهبه را همراه من به اوروك ديوار كشيده تو آوردي، چنان كه كوه نشينان ستمكشيده، آزاد از بيداد غول، ما را هماره دعايي مي فرستند

... نر گاو غران آسمان را ما در خون كشيده ايم؛ شايد دم زهرآلود او بر تو رسيده است؟ شايد پسند خدايان نبوده است كه ما، در خشم، به ايشتر برتابيم و گاوي را كه از آسمان يله كرده بودند به خون دركشيم؟»


پس گيل گمش ساعتي خاموش بر بالين رفيق خويش بنشست. و نگاه او بيرون، در دوردست ها سرگردان بود.


آنگاه در او- در انكيدو- نظر كرد. و انكيدو همچنان آرام افتاده بود؛ انكيدو به آرامي خفته بود.


پس گيل گمش چنين گفت:«- انكيدو، همدم و يار ساليان جواني من!... اينك پلنگ دشت، اينجا خفته است؛ هم آن، كه خود از هيچ چيز دريغ نكرد تا ما از كوهسار خدايان به فراز برشديم؛ تا گاو خروشنده آسمان را گرفتيم و در خون كشيديم؛ تا خومبهبه را بر خاك، درهم شكستيم. آن را كه در جنگل سدر خدايان مي زيست و بر مردم ديار بيداد مي كرد.- اكنون اين خواب ژرف چيست كه بر تو فرو افتاده؟ اي رفيق! سخت تيره مي نمائي و گوئي ديگر بانگ مرا نمي شنوي!»


با اين همه، او- انكيدو- چشمانش را باز نمي گشايد. گيل گمش بر قلب او- بر قلب انكيدو- دست مي نهد... و قلب انكيدو از تپيدن باز ايستاده است...


پس گيل گمش روي رفيق خود را- روي انكيدو را- فرو پوشيد هم بدان سان كه روي عروسان را فرو پوشند. چونان نره شيري مي غريد و چنان چون ماده شيري كه زخم نيزه بر او آمده باشد فرياد شيون برآورد. موي خود بركند و برافشاند. جامه هاي خود بردريد و رخت غبارآلود عزا به تن درپوشيد.


چندان كه نخستين سپيده صبح درخشيد، گيل گمش زاري از سر گرفت.


شش روز و شش شب بر او- بر انكيدو- گريست تا سرخي بامداد هفتمين روز پديدار شد. و تا بدين هنگام، هنوزش به خاك در نسپرده بود.


گيل گمش به روز هفتم او را- انكيدو را- به خانه خاك درسپرد.


اينك گيل كمش پادشاست كه اوروك ديوار كشيده را ترك مي گويد و زاري كنان به بيرون- به پهنه دشت مي شتابد.


«-آيا من نيز چندان كه بميرم چنان چون انكيدو نخواهم شد؟... درد بر دل مي نشست و هراس مرگ بر من فرود آمد. پس من به جانب دشت شتاب كردم.»
بيرون اوروك، نخجيربازي از براي شيران تله چالي ميكند. چون گيل گمش بدانجا مي رسد، نخجير باز با او- با پادشا- چنين مي گويد:


«- اي خداوندگار بلند! تو جنگلبان دشخوي سدرها را كشتي و خومبهبه را كه بر كوهساران مقدس سدر فرمان مي راند بر خاك كوفتي. شيران را در كوهساران به دست خود شكستي و نر گاو نيرومند را كه خداي آسمان يله كرده بود به شمشير كشتي... پس از كجا رخسار تو اين چنين به زردي گرائيده، چهره تو بدينگونه چرا بپژمرده؟ فغان زاري از قلب تو چرا بلند است؟ به سرگردانان راه هاي دور چرا ماننده اي؟ رخسارت از باران و باد و آفتاب چرا برتافته، چنين بي تاب از كشتزارها شتابان چرا مي گذري؟»


گيل گمش دهان مي گشايد و با او- با نخجيرباز- چنين مي گويد:«- رفيق من، آن كه چون نريان سواري با من بستگي مي داشت، پلنگ دشت، يار من انكيدو، آن كه خود از هيچ چيزي دريغ نكرد تا از كوهسار خدايان به فراز برشديم، گاو آسمان را به خون دركشيديم، خومبهبه را در كوهسار سدر بر خاك افكنديم و در دره هاي تاريك شيران را شكستيم،- رفيق من كه در تمامي سختي ها همراه من بود، بهره آدميان بدور رسيده است.

شش روز و شش شب بر او گريستم. تا به هفتمين روزش به خاك درنسپردم... سرنوشت او سخت بر من گران افتاده. اين است كه به دشت شتافته ام تا در دوردست پهناور بازش جويم. چه گونه آرام مي توانم بود؟ چه گونه فغان زاري از قلب من بلند نباشد؟... رفيق من، آن كه دوست مي دارم، به خاك مبدل گشته انكيدو رفيق من، خاك رس شده. آيا من نيز نبايد تا در آرامش افتم؟ آيا من نيز نبايد كه ديگر تا به ابد برنخيزم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:33  توسط دکتر بابک وزیری  | 

بر پایه فهرست شاهان سومر، گیل گمش پنجمین شاه اوروک و پسر لوگالباندا بود که پس از توفان نوح در یک دوره ۱۲۵ ساله بر سومریان حکمرانی می کرد. افسانه‌ها مادر او را ایزدبانویی به نام نینسون دانسته‌اند.

اوروک یکی از شهرهای باستانی میان‌رودان در جنوب عراق کنونی بوده است. حماسه معروف گیلگامش درباره او است.

حماسه گیل گمش در ۱۲ لوح ذکر می شود. حوادث این ۱۲ لوح به طور تیتر وار چنین است: الواح دوازده گانه:

• گیل گمش ، آن که از هر سختی شادتر می شود... آفرینش انکیدو ، و رفتن وی به اوروک ، شهری که حصار دارد.

• باز یافتن انکیدو گیل گمش را و رای زدن ایشان از برای جنگیدن با خومبه به ، نگهبان جنگل سدر خدایان.

• ترک گفتن انکیدو شهر را و بازگشت وی.

نخستین رویای انکیدو • بر انگیختن شمش _ خدای سوزان آفتاب _ گیل گمش را به جنگ با هومبا با و کشتن ایشان دروازه بان هومبا با را.

• رسیدن ایشان به جنگل های سدر مقدس

نخستین رویای گیل گمش

دومین رویای گیل گمش

جنگ با خومبه به و کشتن وی ، بازگشتن به اوروک.

• گفت و گوی گیل گمش با ایشتار _ الهه عشق_ و بر شمردن زشتکاری های او.

جنگ گیل گمش و انکیدو با نر گاو آسمان و کشتن آن و جشن و شادی بر پا کردن.

• دومین رویای انکیدو

بیماری انکیدو

• مرگ اانکیدو و زاری گیل گمش

شتاب کردن گیل گمش به جانب دشت و گفت و گو با نخجیر باز.

• سومین رویای گیل گمش

رو در راه نهادن گیل گمش در جست و جوی راز حیات جاویدان و رسیدن وی به دروازه ی ظلمات ، گفت و گو با دروازه بانان و به راه افتادن در دره های تاریکی.

راه نمودن شمش _ خدای آفتاب_ گیل گمش را به جانب سی د.ری سابی تو فرزانهی کوهساران نگهبان درخت زندگی

رسیدن گیل گمش به باغ خدایان

• گفت و گوی گیل گمش و سی دوری سابی تو ؛و راهنمایی سی دوری سابی تو ،خاتونی فرزانه ، گیل گمش را به جانب زورق ئوت _ نه پیش تیم . دیدار گیل گمش و اورشه نبی کشتیبان ؛ به کشتی نشستن و گذشتن از آب های مرگ .

دیدار گیل گمش و ئوت نه پیش تیم دور ، گیل گمش را ؛ و شکست گیل گمش. آگاهی دادن ئوت نه پیش تیم دور ، گیل گمش را ار راز گیاه اعجاز امیز دریا.

به دست آوردن گیل گمش گیاه اعجاز آمیز را و خوردن مار ، گیاه را و بازگشت گیل گمش به شهر اوروک

• عزیمت گیل گمش به جهان زیرین خاک و گفت و گوی او با سایه انکیدو . پایان کار گیل گمش.


 منبع

  • مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیا، «Gilgamesh»، ویکی‌پدیای انگلیسی، دانشنامهٔ آزاد. (بازیابی در 20 ژانویه 2008).

حماسه گیل گمش. برگردان احمد شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:14  توسط دکتر بابک وزیری  | 

پوریای ولی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

 

پوریای ولی (نام‌های دیگر: پوربای ولی، محمود خوارزمی، پریار) پهلوان، صوفی و شاعر ایرانی است که در ورزش‌های زورخانه‌ای پیشینه زیادی داشته است.

فهرست مندرجات

[۱ نام و لقب

نام و لقب

نام آن چنانکه دانسته است، پهلوان محمود خوارزمی است و در شعر به قتالی تخلص می‌کرد.

اما درباره لقبش (پوریای ولی) اختلاف کرده‌اند. برخی گفته‌اند اصل آن "پوربای ولی" است؛ بای لقب او در ترکی به معنی بزرگ، و ولی نام پدرش یا اشاره‌ای به مقام پیشوایی و قطبیت او است. برخی نیز ولی را نام خود او و بای را همان بیگ ترکی، لقب پدرش دانسته‌اند.

کمال‌الدین حسین گازرگاهی، مؤلف مجالس العشاق، که نزدیک‌ترین تذکره نویس به زمان پوریای ولی است، لقبش را "پریار" یاد کرده است. نویسنده کتاب «تاریخ ورزش باستانی ایران، زورخانه» براین نظر است که پوریا ترکیبی از دو کلمه پری و یار است و بر کسانی اطلاق می‌شده که در انجام کارهای شگفت‌انگیز ممتاز بوده‌اند.

 زادگاه

نویسندگان درباره زادگاه او نیز اختلاف کرده‌اند. برخی او را از مردم اورگنج (از شهرهای خوارزم)، برخی از مردم گنجه و برخی دیگر، بر اساس طوماری قدیمی به جا مانده از دوره صفوی، او را از مردم سلماس و خوی دانسته‌اند.

 زندگی

پوریای ولی در جوانی کشتی می‌گرفت و پیشه پوستین‌دوزی و کلاه‌دوزی داشت. در همان زمان جوانی، به شهرهای گوناگون آسیای میانه، ایران و هندوستان سفر کرد و همه جا کشتی گرفت و به پهلوانی نام یافت. درباره دگرگونی روحی پوریای ولی روایت‌های فراوان آورده‌اند. بطور کلی زندگی پوریای ولی با افسانه درآمیخته است.

پوریای ولی در میان ورزشکاران ایران نمونه‌ای از اخلاق، پایمردی و جوانمردی است و نه تنها در مقام یک پهلوان، بلکه در مقام یک قدیس در میان مردم جایگاهی بالا دارد.

 آرامگاه

مقبرهٔ او در شهر خیوه ، ۲۵ کیلومتری جنوب شهر اورگنج مرکز استان خوارزم ازبکستان می باشد. این مقبره خود یک مجموعهٔ فرهنگی - تاریخی است و در فاصلهٔ قرن های هشتم تا چهاردهم هجری (۱۴ تا ۲۰ میلادی) برای بزرگداشت نام پهلوان محمود ساخته شده است. چنانکه در آن نواحی رسم بر این است که پس از مراسم ازدواج برای تبرک به زیارت آرامگاه او می‌روند.

شهرت پوریای ولی تنها به دلیل پهلوانی‌هایش نیست بلکه مردم منطقه او را به داشتن ویژگی‌های نیکوی اخلاقیِ معلم، مرشد، صوفی و مرد خدا می‌شناسند. آرامگاه او از پر رونق‌ترین مکان‌ها در منطقه است که هر روز مردم کثیری از اطراف فرارود و به ویژه خوارزم برای زیارت و راز و نیاز با خدای خود به آنجا می‌روند. گفتنی است که در ایشان قلعه امیران و صاحب منصبان زیادی مدفون‌اند اما امروزه از هیچ یک از آنها نامی برده نمی‌شود و تنها نام پهلوان محمود پوریای ولی و آرامگاهش همچنان زنده است.

[ زایش و مرگ

سال دقیق ولادت او و مدّت عمرش معلوم نیست ، امّا در کتاب های مختلف وفات او را سال ۷۲۲ه.ق ذکر کرده اند. ولی با توجّه به اینکه زمان سرودن کنزالحقایق را ۷۰۳ هجری یاد کرده‌اند و بنا به اظهار خودش:

چه خفتی عمر بر پنجاه آمد کنون بیدار شو گرگاه آمد

می توان گفت که سال تولد او باید ۶۵۳ هجری بوده باشد.

علاوه بر رباعیاتی که از وی باقی مانده است ، برخی معتقدند مثنوی کنزالحقایق نیز از آنِ اوست. این مثنوی در سال ۷۰۳ سروده شده است.

 آثار

  • مثنوی کنزالحقایق[۱]: این مثنوی در پنج مقاله و ۱۳۲۰ بیت سروده شده. زمان سرودن این اثر را در سال ۷۰۳ هجری یاد کرده‌اند.[۲]
  • مجموعه رباعیات پوریای ولی[۳]

شعر پوریای ولی ساده و به دور از پیچ و تاب‌های مرسوم است.

 جُستارهای وابسته

پانویس

  1. در برخی منابع این مثنوی را به اشتباه سروده عطار نیشابوری یا شیخ محمود شبستری دانسته‌اند.
  2. این کتاب در تهران و در سال ۱۳۵۲ به چاپ رسیده.
  3. در سال ۱۹۶۱ در تاشکند به چاپ رسیده است.

منبع

  • انوشه، حسن(به سرپرستی). دانشنامه ادب فارسی: ادب فارسی در آسیای میانه. چاپ اول(ویراست دوم)، تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۸۰، ISBN 964-422-417-5 (جلد اول). ‏
  • مجتبی، کرمی. «نگین خیوه». مطالعات آسیای مرکزی و قفقاز ۵۴. تهران: مؤسسهٔ چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، ۱۳۸۵.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:7  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4

جایگاه ورزش در ایران باستان

دکتر گریشمن، باستان شناس فرانسوی درباره ورود آریانها هزار سال قبل از میلاد می‌‌گوید: این سواران ایرانی با زن، بچه و گله وارد شدند و مزیت تقسیم ناحیه را بمالک کوچک متعدد بدست آوردند و بیشتر آنان همره گروه سواران خود وارد خدمت امرای محلی گردیدند.


آریانها یکی از شعب مردمان هند و اروپایی بودند که شعبه اولی آنها بحساب می‌‌آمدند. برخی از باستان شناسان معتقد هستند که ساکنین اولیه آریانها یا آریاییها در قسمت شرقی و جنوب شرقی دریار خزر بوده و برخی دیگر آنها را به مردمان قفقازیه که به قسمت های جنوبی خزر آمده‌اند نسبت می‌‌دهند.

اینان مردانی بودند که از راه شمشیر و بعنوان سرباز مزدود زندگی می‌‌کردند ایشان سربازانی را تشکیل می‌‌دادند که می‌‌بایست یک روز جانشین امرائی بشوند که خود در خدمت ایشان بودند.

تاریخ مهاجرت آنها نیز بدرستی روشن نیست ولی بین دو هزار سال تا پانصد سال قبل از میلاد این قوم به سرزمین ایران آمده و افراد بومی و محلی را به جنوب برده اند.

بنابراین آریانها مردمانی قوی، سلحشور و صحرا گرد بوده و کار عمده شان پرورش حیوانات اهلی و شکار و سواری و تیراندازی بوده است.

ورزش و تقویت قوای بدنی و مهارت در جنگ و سواری و تیراندازی و راهپیمائی از اصول متداول این مردم بوده است قومی که دائما در حال کوچیدن و منازعه با بومی های محلی بوده و بقهر و غلبه زمینها و کشتزارها را تصاحب می‌‌کرده قطعا باید چالاک و سلحشور و بردبار و قوی اندام باشند.

این مردم بتدریج شهر نشین شده و ده و شهر و قصبه بوجود آورده‌اند از وقتیکه آریانها شهر نشین شدند همیشه مورد هجوم شعبه دیگر آریائیها – سکاها واقع شدند.

قبل از تشکیل دولت ماد، آریانها بشکل ملوک الطوایفی می‌‌زیسته و رئیس هر خانواده با قدرت کامل خانواده را اداره می‌‌کرد، و در مواقع جنگ یکی از رؤسای این خانواده فرماندهی لشکر را بعهده می‌‌گرفتند که بعدا مقام سلطنت از همین اختیارات بوجود آمد. در آن زمان هیچیک از امراء و سلاطین قدرت رئیس خانواده را تهدید نمی‌کردند.

از قرن نهم قبل از میلاد سه تیره بزرگ آریائی در سرزمین ایران به حکومت رسیدند، در مشرق باختری ها، در مغرب مادها و در جنوب پارسها.

آنچه از اخلاق و آداب این زمان روشن است حالت آماده گی قوم آریائی برای حرکت و جنگ و دفاع بوده و در این عصر کشت غلات کاملا مرسوم شده و در دهات و قصبات مزارع رونق بیشتری یافتند.

تربیت حیوانات اهلی را عملی ساخته و اسب و سگ از نظر فوایدی که در جنگ و سفر و حضر و نگهبانی رمه و گله داشتند بیشتر اهمیت داند.

 پانویس

^  1:گاهنامه‌ پنجاه‌ سال‌ شاهنشاهي‌ پهلوي‌، كتابخانه‌ پهلوي‌، ج‌ 1، انتشارات‌ سهيل‌، ص‌ 59. اشاره‌شده در اینجا.

 منابع

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:0  توسط دکتر بابک وزیری  | 

یوگا(جوگ) ورزش اصیل ایرانی که به غارت رفت

یوگا

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

 
پیکرهٔ شیوا(نام یکی از خدایان هند) که در حال تعمق(مدیتیشن) یوگا است.
پیکرهٔ شیوا(نام یکی از خدایان هند) که در حال تعمق(مدیتیشن) یوگا است.

یوگا ورزشی تصوفی و عرفانی می‌باشد که در شبه قارهٔ هند و توسط هندو آریای ها بوجود آمده‌است. ریشه یابی دقیق این ورزش که توسط چه شخصی و دقیقآ چگونه بوجود آمده کمابیش ناممکن است چرا که تاریخ شکل گیری یوگا به سالهای بسیار دور برمی گردد.

فهرست مندرجات

[]

 واژه‌شناسی

واژه Yoga در اصل از واژهٔ «یوج»(Yuj) در زبان سانسکریت که به معنی یکپارچه سازی و یگانگی آمده است. واژهٔ «یوج» با واژگان «یک» و «یگانه» در فارسی خویشاوند است. برخی نیز باور دارند که Yoga از واژهٔ پارسی «یوغ» گرفته شده‌است.

 تعریف

يوگا از طرفي به معناي " كنترل كردن" آمده است و در آن صورت يوگا را مي توان علم كنترل امواج فكر و علم مهار قواي تن و ذهن به منظور تسلطي همه جانبه بر توان بالقوة خود دانست. در اين صورت به "روش" اين دانش كه همانا كنترل قواي تن و فكر است تأكيد مي شود. با توجه به چنين دركي ، يوگا ، در كتاب شانديليوپانيشاد (Shandilyopanishad) ، اين گونه تعريف شده است : " يوگا عبارت از كنترل امواج ذهني است. " از طرف ديگر مي توان يوگا را به معناي نظاره كردن و ديدن ، در نظر گرفت كه در نتيجه يوگا علم نظارة خود و خودشناسي است. بدين ترتيب غايت اين دانش آشكار مي شود. يعني واقع شدن در طبيعت اصيل خويش و شكافتن تمامي حجابهاي نفساني . بر همين اساس در باگاواد گيتا (Bhagavad gita) اوج يوگا ، رويت ذات دروني از طريق ذهن پاك و خالص شده توصيف شده است ، و سرانجام يوگا را به معني " وصل و يكي شدن " نيز ترجمه كرده اند كه در آن صورت غرض از انجام تمرينات يوگا آشكار و هويدا مي شود. به اين معنا ، يوگا عبارت است از عملكرد هماهنگ قواي فردي و اتحاد قواي ذهني (Chitta shakti ) با قواي حياتي تن و حواس (Prana shakti) كه منجر به تلخيص انرژي ، توسعة آگاهي و در نهايت اتحاد با آگاهي متعال خواهد شد. بنابر اين تصور ، در رودرايا مالاتانترا (Rudrayamatantra ) گفته شده : " يك يوگي ، فقط در اتحاد با آگاهي متعال ، به تجربة يوگا نايل مي گردد. " بدين ترتيب هر كدام از معاني واژة يوگا ، قسمتي از اين معرفت عميق باطني را آشكار مي سازد و اختلاف ذاتي در ميان آنها ديده نمي شود.

 چیستی

یوگا دارای ابعاد فلسفی و در عین حال کاربردی می‌باشد. به گفته کارشناسان این ورزش، فلسفه یوگا با روح درونی انسان، گیتی و چگونگی ارتباط و پیوستگی این دو سروکار دارد. تمرینات یوگا می‌تواند روح انسان را تقویت کند و آن را به آفریننده جهان هستی نزدیکتر کند، تا بدین صورت انسان از لحاظ روحی، درک بیشتری به خود و خدای خود داشته باشد.

يوگا شناختي مستقيم و بي واسطه از ژرفاي هستي خويش و هماهنگي با قوانين طبيعت است. اين معرفت شهودي در پي سلوكي پي گير و عشقي صادقانه حاصل مي شود. در پي اين سلوك ، فرد تسلطي همه جانبه بر قواي تن ، احساسات و افكار خود پيدا مي كند. و در نهايت مي تواند خود را از حيطة تغيرات احساسي و نگرانيهاي فكري فراتر برده ، در عمق قلب خود قرار يابد ، جايي كه تلاطمات فكري و محيط خارجي قادر نيست تاثيري بر آن داشته باشد. در مورد واژة "يوگا" اختلافاتي ديده مي شود ، و آن را به معاني : "اتحاد و وصال" ، "رؤيت و نظاره" و "كنترل و به زير يوغ آوردن" به كار برده اند. نه تنها در مورد ريشة واژة يوگا اختلافاتي ديده مي شود ، بلكه در تعاريف و توضيحات مشروحي كه دربارة يوگا در متون گوناگون آمده نيز تفاوتهايي وجود دارد. اين در حالي است كه متون كهن و مختلف يوگا ، تعاريف متنوع يكديگر را تأييد كرده اند. ولي در واقع هيچ تعريف مشتركي پيرامون اين تجربة عميق ارائه نشده است. ظاهراً در اكثر موارد ، زاوية ديد اساتيدي كه يوگا را تعريف كرده اند با يكديگر متفاوت بوده است.

يوگا تعريفي از يك گروه محدودي از تمرينات يا حالت معيني نيست ، بلكه بيشتر اشاره به مجموعه اي از فنون ، از ساده تا بسيار پيشرفته ، و احوال باطني مختلف و در واقع يك سير و سلوك كامل دارد.

روشن بينان و دانايان بسياري ، بويژه در هند ، در پس سالها تزكيه نفس و مراقبه هاي ژرف ، حالاتي متفاوت از آگاهي را كشف و تجربه كردند. مجموعة اين حالات و فنون و تعاليمي كه براي درك و وصول به اين احوال توسط آن مردان خردمند طراحي و دريافت شد "يوگا" خوانده مي شود.

هر كدام از اين خردمندان ، جنبه هايي خاص از اين معرفت گسترده را مورد توجه قرار داده ، براساس آن تعريفي ارائة كرده اند . البته اين تعاريف از هم بيگانه نيستند. آنها تماماً در حول خودشناسي و بالا بردن توان فردي و توسعة آگاهي متمركز مي باشند. ولي برخي روش اين علم و بعضي غرض از اجراي اين فنون و گروهي نيز غايت اين تعاليم را توصيف و تشريح كرده اند. بنابر اين براي درك بهتر از اين معرفت گسترده و نه چندان روشن ، مطلوبتر آن است كه اين تعابير مختلف را در كنار هم گذاشته و از همة آنها بهره بريم.


 یوگا و ریشهٔ ایرانی

برخی را اعتقاد بر آنست که یوگا از میان ایران و ایرانیان برخاسته است. هرچند بر این اعتقاد دلیل محکمی در دست نیست ولی اگر بپذیریم که یکی از عمده ترین منابع یوگا "ودا"هاست با توجه به اینکه رسالت ودا وابسته به قوم آریایی می باشد، ایرانیان از سرآغاز تاریخ به آن وابسته‌اند. ولی ما نمی‌دانیم چرا اجداد ما از آن دسته از برادران خود که وداها را نزد خود حفظ کردند جدا شدند. به هر حال آنها هر دو از میراثی واحد برخوردار بودند. در طول تاریخ بارها و بارها به شواهدی برخورد می کنیم که نزدیکی دو قوم هند و ایرانی را نشان می دهد حتی در چند قرن اخیر بسیاری از پژوهشگران و آگاهان از اشتراکات فرهنگ عرفانی هند و ایران با نگارش رسالات متعدد این مهم را آشکار ساخته اند مانند "محمد دارالشکوه" دررسالهٔ مجمع البحرین. آنچه مسلم است اینکه فرهنگ ایران و هند از اساس با هم دارای اشتراکات فراوانی است تا حدی که برخی عقاید و آثار در واقع بطور یکسان از آن هر دو فرهنگ است. به نظر می رسد که یوگا نیز آنقدر در ایران در حال گسترش است که بزودی بتوان گفت همانقدر متعلق به هند است که به ایران. در سالهای اخیر اساتیدی مثل پروفسور عباس شوشتری، پروفسور داریوش شایگان، دکتر جلال نایینی و آقای پاشایی کمک‌های مهمی جهت معرفی یوگا به طور تئوری به علاقمندان کرده اند. هرچند که بیشترین سهم را در این میان مترجمین داشته‌اند، در هر حال با همراهی یوگی‌های ایران، یوگا بطور عملی هم مورد بررسی، آموزش و پژوهش است.


 پیشینه

به لحاظ تاريخي مي توان سير تحولات يوگا را در پنج مرحله بررسي كرد:

  1. عصر ودايي ( Vedic Yoga )
  2. دوران پيش از كلاسيك ( Preclassical Yoga )
  3. دوران كلاسيك ( Classical Yoga )
  4. دوران بعد از كلاسيك ( Post Classical Yoga )
  5. دوران مدرن ( Modern Yoga )


دوران ودايي (۴۰۰۰ تا ۲۰۰۰ پ.م.)

هر چند در اين دوران مستقيماً از واژة يوگا نشاني نمي يابيم، ولی پنداره‌های قابل استنادي در متون ودايي يافت مي‌شود. منظور از متون ودايي چهار جنگ كهن به نام‌هاي زیر است:

  1. ريگ ودا Rig veda
  2. ساما ودا Sama V.
  3. ياجور ودا Vajur V.
  4. آتاروا ودا Atharva V.

در واقع كهن ترين متون مكتوب و ادبيات بشري همین کتاب‌ها هستند. طي تحقيقات باستان شناختي در دو دهة اخير سرآغاز تمدن در هند از هفت هزار سال پيش از ميلاد از ناحيه اي نزديك به دهكدة مهرگر ( Mehrgarh ) آغاز شده است و در هزارة سوم پيش از ميلاد منجر به ساخته شدن شهرهاي بزرگ و مهمي مثل موهنجو دارو(Mohenjo daro) هاراپا ( Harappa) و دلاويرا(Dholavira) شد. اين تمدن از شرق گنگ به طرف افغانستان و از ايران به سوي بمبئي توسعه يافت. اين تمدن كهن را عموماً به نام تمدن ساراسواتي (Sarasvati) مي‌شناسند. طبق نگرشهاي ودايي شعور ناب و وجود متعال كه خالق هستي از روي عشق و مهر بوده است "وداها" را به نوع بشر آموخت تا چگونگي زيستن در همسويي با قوانين "دارما" حفظ شود. به اين معنا "وداها" در قلب خود مفهوم "يوگا" را در بر دارند هر چند كه تنها از طريق واژگاني چون "تاپا" (Tapah) در اين دوران به يوگاي اصطلاحي نزديك مي شويم.


براي درك بهتر و كامل "وداها" "ريشي‌ها" ، ودانگا (Vedanga) را بمنظور فهم و استفاده از وداها ارائه كردند. "آنگا"(Anga) به معناي شاخه و بخش است پس ودانگا يعني اجزاء و شاخه هاي ودا كه شامل موارد زیر می‌شود. ودا  همان  بید  ایزد  ایران  باستان  است   که به  نوعی  همان  عدالت گر میترا  می باشد

  • Kalpa
  • Shiksha
  • Vyakarana
  • Nirukta
  • Jyotisha
  • Chandas

از طرفي زمينة ديگري از آموزشهاي ودايي به نام اوپاودا (Upaveda) نيز به منظور استفادة کاربردی از وداها شكل گرفت كه شامل موارد زیر بود.


دوران پيش از كلاسيك (۲۰۰۰ تا ۳۰۰ پ.م.)

متون اوپانيشاد ( Upanishad ) و نهايتاً باگاواد گيتا ( Bhagavad Gita ) از دستاوردهاي والاي اين دوران است. در اين دوران به صراحت واژة يوگا و ابعاد عملي يوگا قابل بررسي است. مهمترين پيام اين دوران شناسايي آتما ( Atma ) و برهما ( Brahma ) و طريق همسويي بين آن دو از طريق سلوك و معرفت است. از ديگر دستاوردهاي مهم اين دوران طبقه بندي سه گانة آگاهي بشري و امكان استقرار و يگانگي در آگاهي(Chatur Avasthanam) يكپارچه است.(بها گاواد  در شهر  سوخته  نوشته  شده  است)


 دوران كلاسيك (۳۰۰ پ.م. تا ۱۰۰۰ میلادی)

در اين دوران خلاصه و زبدة تمام آموزه هاي يوگايي تا آن زمان در متني به نام يوگا سوترا Yoga) Sutra) توسط حكيم و يوگي نامدار هند، پاتانجلي، گردآوري و تدوين شد. به همين دليل اين دوران را به نام دورة پاتانجلي يا دورة يوگاي هشت مرحله اي نيز مي شناسند. يكي از مهمترين دستاوردهاي اين دوران طبقه بندي راه عملي يوگا به هشت مرحله است:(تمام اصطلاحات  ژارسی  هستند)

1. ياما ( Yama )

2. نياما ( Nyama )

3. آسانا ( Asana )

4. پراناياما ( Pranayama )

5. پراتياهارا ( Pratyahara )

6. دارانا ( Dharana )

7. ديانا ( Dhyana )

8. سامادي ( Samadhi )


 دوران بعد از كلاسيك (۱۰۰۰ تا ۱۷۵۰ میلادی)

در اين دوران يوگي‌ها سعي در ارتباط بيشتر با مردم دارند و در نتيجه آموزه هاي خود را نيز قابل فهم‌تر ارائه كرده اند. از مهم ترين متون در اين دوران مي توان به هاتا يوگا پرادي پيكا( Hatha Yoga Pradipika)، گراند سامهيتا( Ghrand Samhita)، شيوا سامهيتا(Shiva Samhita) اشاره كرد. در اين عصر تعاليم عملي تر و قابل فهم تر يوگا مثل "هاتا يوگا" گسترش يافت و به موازات آن گروه‌ها و سنتهاي گوناگون آموزش اين روشها مانند سنت نات ( Nath ) نيز مورد توجه قرار گرفتند.


 

 دوران جديد (از ۱۷۵۰ میلادی تا کنون)

در اينجا اشاره به دورة حكومت بريتانياي كبير بر شبه قاره هند ضروري به نظر مي رسد. چرا كه انگليسي ها بويژه كمپاني هند شرقي مايل به توسعهٔ آموزشهاي سنتي معلمين و گوروهاي هندي نبود. ولي سرانجام در سال ۱۸۹۳ با سخنراني سوامي ويوكاناندا ( Sw. Vive Kananda ) و متعاقب آن ورود سوامي يوگاناندا ( Sw. Yogananda ) در سال ۱۹۲۰ به آمريكا، يوگا وارد مرحلهٔ امروزين خود شد، يعني گسترش بيش از حد به كمك وسايل ارتباط جمعی، يافتن مباني علمي براي تمرينات يوگا، استفادة قاعده‌مند از فنون يوگا براساس نگرشهاي علمي و سرانجام عوام زدگي و فراموش كردن پيام و اهداف اصلي دانش يوگا.

فواید و ویژگی‌ها این  ورزش  بر گرفته  از  آیین  مهر است

یوگا فواید و ویژگی‌های گسترده ای دارد. توجه کنید که اگر این ورزش به طور مرتب و از سنین پایین (کودکی) شروع و پی گیری شود، فواید آن چند برابر خواهد شد. از فواید یوگا می توان به نکات زیر اشاره کرد:

  • تقویت در دقت و تمرکز
  • تقویت تفکر و روشن بینی و امیدواری
  • تقویت قدرت تخیل و خلاقیت
  • تقویت اعتماد به نفس و مثبت گرایی
  • تقویت قالبیت هماهنگی ذهنی با فیزیکی بدن (کنترل بهتر بدنی)
  • تقویت اعتقاد (اعتقاد به خالق هستی با برانگیختن قدرت اندیشه و آرامش)

چگونگی

تمرینات اصلی (وضعیت های) یوگا که به آنها آسانا نیز گفته می شود، تمرینات کششی بی خطری هستند که به غیر از انعطاف پذیری و تمرکز فکری، خسته گی را از بدن شما دور می کنند.

تمام  این  کلمات ریشه اصیل  فارسی  دارند

در اینجا شما با چند وضعیت یوگا آشنا می شوید:

 وضیعت کماندار

این تمرین که به آن تمرین تیرانداز هم گفته می شود، باعث به حرکت در آمدن تقریبا تمامی مفاصل دست و پا می گردد، که این عمل سبب انعطاف پذیری بیشتر این مفاصل می شود. تمرین کماندار به بهبود تعادل فیزیکی و هماهنگی حرکات بدنی کمک فراوان می کند.

برای انجام این وضعیت، برروی زمین بنشینید و پاهایتان را به صورت کشیده به جلو دراز کنید. سپس دستهایتان را آرام آرام دراز کرده و شصت پاها را بگیرید. در حین اینکار، تنفس آرام را نیز فراموش نکنید. هنگامیکه شست پای چپ خود را گرفته اید و آنرا محکم روی زمین نگه داشته اید، زانوی راست خود را خم کنید و انگشتان پای راست را به آرامی به سمت گوش راست خود نزدیک کنید. فرض کنید که یک کماندار هستید و پای چپتان یک کمان است، که آنرا ثابت نگه داشتید و با دست راست می خواهید شلیک کنید. در همین حالت بمانید (تا زمانی که خسته شدید) و سعی کنید تمرکز و تنفس آرام را حفظ کنید.

سپس آرام آرام به وضیعت او باز گردید و چند لحظه ای استراحت کنید. بعد اینکار را دومرتبه، اما با پای دیگر تکرار کنید.

 وضعیت کمان

این وضعیت به شما کمک می کند تا عضلات پشت بدن خود را تقویت کنید. همچنین این تمرین باعث می شود تا ستون مهره های شما انعطاف پذیر شوند. از مزایای دیگر تمرین کمان می توان به باز شدن قفسه سینه و کمک به تنفس بهتر اشاره کرد.

برای تمرین این وضعیت، ابتدا برروی زمین (روی شکم) دراز بکشید. پاها را کمی از هم باز کنید و دستهایتان را دو طرف بدن قرار دهید. تنفس آرام را حفظ کنید. زانوها را خم کنید تا کف پاهایتان به پشت نزدیک شوند. بعد دست هایتان را آرام به عقب ببرید و پاهایتان را از مچ بگیرید.

سپس با دستها، پاهایتان را به عقب بکشید و آرام تنفس کنید. در این حین سعی کنید تمرکز کنید و اصلا عجله نکنید. تا جایی که احساس خسته نکرده اید در این وضعیت بمانید. بعد چند لحظه استراحت کنید و دوباره به تمرین این وضعیت ادامه دهید.


 منابع

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:57  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B3%D8%A8

اسب

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

 
اسب سفید
اسب سفید
 اسب
اسب

اسب یا اسپ پستانداری است از خانواده ی اکوئیدا است که از دیرباز در زمینه‌های کشاورزی، ترابری و همچنین در جنگ‌ها بسان ابزاری برای حرکت تند و ضربه زدن به سیستم‌های دفاعی دشمن بهره گیری می‌شده است.

نام اسب همواره با واژه‌هایی مانند چابکی همراه بوده است. پیشینیان برای اسب‌های خود احترام بسیاری قائل بودند به گونه‌ای که صاحب اسب، نیاکان اسب نژادین خود را تا ۱۲ نسل پشت میدانست و به هنگام مرگ اسبش به شدت غمگین می‌شد.[نیازمند منبع] همچنین اسب را جانوری نجیب نیز می‌شناسند. ولی در هنگام خشم اسب نزدیکی به او بسیار خطرناک است .

فهرست مندرجات

نام اسب‌های گوناگون در زبان فارسی

سر یک اسب در یکی از مینیاتورهای ایرانی مربوط به یکی از دستنوشته‌های مثنوی مولوی از سال ۸۹۱ق./۱۴۸۶م.
سر یک اسب در یکی از مینیاتورهای ایرانی مربوط به یکی از دستنوشته‌های مثنوی مولوی از سال ۸۹۱ق./۱۴۸۶م.
  • باره یا بارگی، به اسب باربر گفته می‌شود.
  • بالاد و بالاده، به اسب تندرو یا اسب یدکی گفته می‌شود.
  • بوز، به اسب نیله (کبودرنگ) گفته می‌شود.
  • توسن، اسب سرکش را می‌گویند.
  • جُرده، به اسب اخته می‌گویند.
  • چرمه، به اسب سپید یا اسبی که دست و پایش سپید باشد گفته می‌شود.
  • خنگ، اسب سپید را می‌گویند.
  • سمند، اسب زرد را می‌گویند.
  • نَوَند، اسب تندرو را می‌گویند.
  • یَکران، اسب نژاده و نجیب را گویند.

عمر خیام در کتاب نوروزنامه نام گونه‌های اسب را چنین بیان می کند:

  • الوس چرمه، سرخ چرمه، تازی چرمه، خنگ، بادخنگ، مگس‌خنگ، سبزخنگ، پیسهٔ کمیت، کمیت، شبدیز، خورشید، گور سرخ، زردرخش، سیارخش، خرماگون، چشینه، شولک، پیسه، ابرگون، خاک‌رنگ، دیزه، بهگون، میگون، بادروی، گلگون، ارغون، بهارگون، آبگون، نیلگون، ابرکاس، باوبار، سپیدزرده، بورسار، بنفشه‌گون، ادس، زاغ‌چشم، سبزپوست، سیمگون، ابلق، سپید، سمند.[1]

 واژه‌شناسی

اسب را در پارسی میانه و اوستایی نیز اَسپ (asp)می‌گفتند. نامهای بسیاری از بزرگان ایرانی در روزگار باستان دارای پسوند -اسپ بوده است (مانند گشتاسپ، ارجاسپ، گرشاسپ، جاماسپ، لهراسپ و...)که نشان از اهمیت این جانور در میان ایرانیان است.[نیازمند منبع] در زبان سانسکریت این واژه به ریخت azva بوده که واژه سوار و اسوار نیز در زبان پارسی کنونی از همین ریشه‌اند. اسب برای اولین بار در آسیای میانه که بعدها تورکستان نام گرفت اهلی شده است سپس به دشتهای ایران و راه یافته است. در ایران باستان بویژه دوره هخامنشی اسب نقش بسیار زیادی داشت به اسبهای تربیت یافته پارس می گفتند عرب ها این کلمه را به فارس معرب کرده اند و آن را برای به معنی تیزرو و سوار کار ماهر به کار می برند. اسب حیوانی است که با سرما و شرایط سخت کوهستانی سازگار است بر خلاف شتر که با شرایط گرم و شن زار و سرزمین عربی سازگار بوده است. عربها برای اولین بار در دوره تجارت معروف به رحله شتا و صیف با اسب آشنا شدند و آن را بکار گرفتند. [نیازمند منبع]

 تاریخچه

تاریخ تکامل اسب ها هنوز به طور دقیق مشخص نمی باشد. به طور مثال, زمان جدا شدن گونه های الاغ (اکووس آسینوس), اسب های وحشی (اکووس فروس) و گورخر ها و اسب های اهلی (اکووس کابالوس) معلوم نیست. همچنین مشخص نیست گونه ی اسب های اهلی حاصل انتخاب طبیعی هستند يا انتخاب مصنوعی توسط انسان. قدیمی ترین فسیل های مربوط به این گونه به هفت هزار سال پیش از میلاد باز می گردند. ابتدا اسب به منظور تهیه ی غذا شکار می شده است, ولی به مرور زمان انسان آن را به فرمان خود در آورد و برای تهیه ی شیر و گوشت, و نیز حمل و نقل, آن را پرورش داد. قدیمی ترین آثار رام کردن اسب ها در اروپای شرقی، شمال قفقاز و آسیای مرکزی یافت شده اند. پرورش و تربيت اسب ها به مرور زمان اهمیت ویژه ای يافت و انسان به درساژ و اصلاح نژاد پرداخت.

تصویر:Standard of Ur chariots.jpg



 نژاد های مختلف

نژاد های اسب بسيار فراوان و متفاوت است. این فراوانی حاصل آميختگی اسب ها توسط انسان, و نیز انتخاب طبیعی می باشد. به طور کلی اساس جدا کردن اسب ها از پونی ها, قد آن ها می باشد. قد اسب (بلندی جدوگاه) بايد از ۴۸/۱ متر بیش تر باشد. با اين وجود استثنا نیز داریم (مثلاً فالابلا).

در اینجا لیست بعضی از نژاد های اسب را مشاهده می کنيد.


 اصیل عرب

اصیل عربی
اصیل عربی
اصیل عربی
اصیل عربی
اصیل عربی
اصیل عربی

گذشته ی این نژاد هنوز به درستی شناخته نشده است, ولی بی تردید این نژاد بسیار بسیار قدیمی است و از خاور میانه و نواحی بیابانی یا نیمه بیابانی این منطقه ریشه گرفته است. طی تلاش ساسانیان در پرورش و اصلاح این نژاد, اسب های اصیلی به وجود آمدند که به خاطر چابکی و مقاومتشان مایع حیرت شدند. این نژاد در تاریخ برای اصلاح نژاد و مقاوم کردن اسب ها بسيار مورد آمیزش قرار گرفت. نژاد اسب های اصیل انگلیسی از آمیزش اسب های عرب با اسب های محلی (انگلیسی) ریشه می گیرد. خون این نژاد امروزه تقریباً در رگ های همه ی نژاد های سبک وزن جاری است.

زندگی دشوار در بیابان های خشک باعث شجاعت و مقاومت حیرت برانگیز و تند پایی و صبوری این نژاد شده است. زندگی او در کنار یا حتی داخل چادر با بادیه نشینان نیز باعث خو گرفتن آن با انسان و دلبستگی و اعتماد به او شده است.


قد این اسب ها بین ۱.۴۵ تا ۱.۵۵ متر است. آن ها می توانند هر رنگی داشته باشند ولی ابلق نیستند. رنگ مشکی نیز در آنان بسیار نادر است. مو های اسب عرب نرم و ابریشم مانند است. یکی از خصوصیات آن دمش است که بالا نگه داشته شده است (حتی به هنگام حرکت). از خوصوصیات دیگر آن سر کوچک و برجسته, گردن بلند و کمانی, کمر کوتاه, کپل بالا و افقی و پاهای ظریف و محکم آن است. پوست اسب عرب نازک و حساس است, به طوری که رک های آن به خصوص در سر, مشخص هستند. پیشانی آن صاف است سوراخ های بینی آن بسیار باز می باشد. به علاوه, اسب عرب بر خلاف دیگر نژاد ها ۱۷ دنده و ۵ مهره ی کمری دارند (به جاب ۱۸ دنده و ۶ مهره ی کمری).

اسب عرب در رشته های ورزشی که در آن ها مقاومت اهمیت ویژه ای دارد رایج اند و در مسابقات جهانی مقام هی اول را ازان خود می کنند. در مسابقات پرش نیز از آنان استفاده می شود (با وجود قد نسبتاً کوتاهشان). در مسابقات درساژ و کنکور های زیبایی نیز این اسب ها به دلیل وقار و ظرافت اندام, خواستار فراوانی دارند.

 اصیل انگليسی (تروبرد Thoroughbred)

اصیل انگلیسی
اصیل انگلیسی

این نژاد دیرینه‌ی طولانی‌ای ندارد و از آمیزش اسب‌های اصیل عربی با اسب‌های محلی در انگلستان به وجود آمده است. بلندی جدوگاه اسب‌های اصیل انگلیسی بین ۱.۶۵ تا ۱.۸۰ متر است. اسبان این نژاد تیز‌پا‌ترین اسب‌های دنیا هستند و از آن‌ها در مسابقات اسب‌دوانی به خصوص مسابقات تاخت استفاده می شود. این اسب‌ها معمولاً در مسابقات درساژ و پرش نیز موفق هستند. اسب‌های اصیل انگلیسی نسبتاً حساس, زودشکن و عصبی هستند, که با توجه به تقلا و ریسکی که حین مسابقات می‌کنند قابل توجیه است. رنگ بدن آن‌ها نیز معمولاً کهر, کهر تیره, خاکستری و سیاه است. رنگ‌های ابرش و طلایی نیز در آن‌ها دیده می شود. رنگ سفید بسیار نادر است. گردن و پاهای این نژاد بسیار کشیده می‌باشد.

 کوارتر(Quarter)

کوارتر آمریکایی
کوارتر آمریکایی

این نژاد آمریکایی بوده و از آمیزش نژاد های عرب، بارب و اسپانیایی به وجود آمده و با آمیزش با اسب های اصیل انگلیسی اصلاح یافته است. قد متوسط آن حدود ۱.۵۰ متر است. سر آن کوچک و مثلث شکل است و بدنی عضلانی دارد. سرعت این اسب در مسافت های کوتاه بالاست و در مسابقات وسترن و رودئو مورد استفاده بسیار قرار می گیرد. تقریباً همه ی رنگ ها در این نژاد دیده می شوند.


ًٌٍ

 آپالوسا

آپالوسا
آپالوسا
آپالوسا
آپالوسا

این نژاد به اسب های سرخ پوست معروف است. زیرا برای اولین بار توسط آن ها پرورش داده شده اند. آپالوسا نیز نامی است که از رودخانه ای به نام پالوس، نزدیک یکی از قبایل سرخ پوست گرفته شده است.

خصوصیت بارز این نژاد لکه های رنگی روی بدن آن است. این لکه ها به شکل ها و رنگ های مختلف بر روی زمینه هایی با رنگ های متفاوت قرار دارند. به همین دلیل اسب های این نژاد از نظر ظاهری بسیار متنوع می باشند. بلندی جدوگاه این اسب ها بین ۱.۴۲ تا ۱.۶۳ متر می باشد. این اسب دارای سینه ای پهن و کمری کوتاه است. یال و دم این نژاد خیلی پر پشت نمی باشد.










 فالابلا

فالابلا
فالابلا

با این که فالابلا از نظر قد پونی محسوب می شود, ولی به دلیل ریشه های نژادش در لیست اسب ها قرار می گیرد. این نژاد به احتمال قوی از آميزش اسب های اصیل انگلیسی با شتلند ها (Shetland) به وجود آمده است. قد فالابلا حدود ۷۸ cm است و به نوعی یک اسب مینیاتوری محسوب می شود. با این وجود, نسبت به قد کوتاهش از توان بدنی بالایی برخوردار است.

 شاير(Shire)

شایر
شایر

این نژاد از شمال انگلستان ریشه می گیرد و بزرگ‌ترین نژاد اسب است. قد شایر ها به ۲ m نیز می رسد. وزن آن هم حدود ۱ تن می باشد. این نژاد نيز بسیار قدیمی بوده و نام آن توسط سزار هزاران سال پیش در ماجرای جنگ های گالی (Gaules) آمده است. رنگ شایر ها معمولاً سیاه بوده, ولی به رنگ کهربایی با لکه هایی سفید در پاها یا سر نیز دیده می شوند. بدن آن ها بسيار عضلانی و قوی است و از آن ها برای کشیدن درشکه يا گاری استفاده می شد.این نژاد بسیار آرام, مهربان و مطیع می باشد.


 اصیل اسپانیایی (آندالوزین Andalusian)

اصیل اسپانیایی
اصیل اسپانیایی

این نژاد قدیمی از منطقه ای به نام «اَندَلُس» در اسپانیا ریشه می گیرد. قبل از قرون وسطی، این اسب ها به دلیل چابکی و نرمی حرکات، در جنگ ها بسیار مورد استفاده قرار می گرفتند. در قرون وسطی، به دلیل سنگینی سلاح های جنگی، اسب های درشت هیکل تر ترجیح داده می شدند تا این که با رنسانس نرمی و سبکی حرکات این اسب ها دوباره مورد توجه قرار می گیرد. امروزه از این نژاد به خصوص در نمایش ها و سیرک ها استفاده می شود.

بلندی این اسب ها بين ۱.۵۵ تا ۱.۶۵ متر است و معمول ترین رنگ آن ها خاکستری است. رنگ آن ها با بالا رفتن سن به تدریج روشن تر می شود. پال اسبان اصیل اسپانیایی بلند و حالت دار است.

 فریزین (Friesian)

فریزین
فریزین

فریزین از جمله قدیمی ترین نژاد های اسب هاست. استخوان های سه هزار ساله ی آن در اروپا در هلند کنونی یافته شده اند. ابتدا از فریزین برای کشیدن گاری استفاده می شد. در قرون وسطی به دلیل ظاهر و وقار و حرکات شاهانه اش در دوئل برای از رو بردن حریف استفاده می شد.

قد متوسط فریزین بین ۱.۵۵ تا ۱.۶۵ متر است. بعضی ار فریزین ها به ۱.۷۵ متر نیز می رسند. رنگ آن ها همیشه سیاه یک دست است, مگر در صورت آمیزش. به همین دلیل به مروارید سیاه معروفند. پال و دم آن ها نیز مشکی, بلند و مجعد یا حالت دار است. حرکات این اسب, به خصوص به هنگام یورتمه بسیار با وقار است. رفتار این اسب ها به طلا معروف است, زیرا بسیار قابل اعتماد هستند و به صاحب خود دلبستگی زیادی دارند. همچنین در بسیاری از مسابقات مثل درساژ بسیار خوب عمل می کنند.

 انگليسی-عرب

انگليسی-عرب
انگليسی-عرب

این نژاد فرانسوی می باشد که با آمیزش اسب های اصیل عرب و انگلیسی اصلاح یافته است. اسب اصیل عرب علاوه بر زیبایی و وقار, به این نژاد مقاومت و انعطاف و نرمی در حرکات بخشیدع است؛ در حالی که اسب اصیل انگلیسی قد آن را افزایش داده و سرعت آن را بالا برده است.

قد اسب انگليسی-عرب حدود ۱.۶۶ متر است و به هر رنگی دیده می شود, ولی کهربایی, کرنگ و خاکستری متداول ترند. امروزه از این اسب ها در مسابقات پرش, استقامت و درساژ استفاده می شود.

 پینت (Paint)

پینت
پینت

این نژاد از نژاد کوارتر ها می باشد, با این تفاوت که این اسب ها ابلق هستند. قد آن ها بین ۱.۴۸ تا ۱.۶۰ متر است. خصوصیات آن ها بسیار به کوارتر ها شبیه است.

 بارب (Barb)

بارب
بارب
بارب
بارب

این نژاد بسيار قدیمی می باشد و از آفریقای شمالی ریشه می گیرد. به این نژاد حدود دو هرار سال پیش در کتاب های رومی اشاره شده است. از آن زمان تعداد زيادی بارب به اروپا به خصوص انگلستان برده شد. ریشه ی بسیاری از نژاد های امروزی از جمله اصیل اسپانیایی به نژاد بسیار قدیمی بارب ها بر می گردد. از این اسب امروزه برای اصلاح اژاد بسيار استفاده می شود.

اسب های این نژاد دارای سری بلند, گردنی متوسط و شانه هایی پهن هستند. مو های يال و دم این اسب ها پرپشت بوده و سم های آن ها سخت می باشند. قد متوسط آن ها حدود ۱.۵۵ متر است. رنگ آن ها نیز معمولاً خاکستری, کهربایی, کهربایی تیره و سیاه می باشد. بارب ها اسبانی آرام, شجاع, مقاوم و سریع هستند, به همین دلیل از آن ها خیلی در مسابقات غیر دو استفاده می شود. این حیوان در شرایط بیابانی بسیار مقاوم است.

 جستارهای وابسته

 منابع

بخش نام‌های اسب:

  • Steingass, Francis Joseph. A Comprehensive Persian-English dictionary, including the Arabic words and phrases to be met with in Persian literature. London: Routledge & K. Paul, 1892.

^ خیام نیشابوری، عمر بن ابراهیم، نوروزنامه، به کوشش علی حصوری، چاپ دوم، تهران: نشر چشمه 1382، ص75.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:46  توسط دکتر بابک وزیری  | 

چین بدون ورزش


تا سال 1946 و پيش از ايجاد جمهوري خلق چين،كشور چين به نام بيمار شرق آسيا لقب گرفته بود و فاقد هر گونه فعاليتي در زمينه هاي ورزشي بود. اما امروزه كشور چين را كشور بزرگ ورزش مي خوانند. كشور چين در بيست و هفتمين دوره بازي هاي المپيك جهاني كه در سال 2000 در شهر سيدني استراليا برگزار شد با كسب 28 مدال طلا در جايگاه سوم جهان قرار گرفت. اين در حالي است كه اين كشور توانسته ميزباني بازيهاي المپيك را براي سال 2008 ميلادي بدست آورد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:43  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://parsfootball.com/php/index.php?op=articulos&task=verart&aid=5354

فرهنگ ورزش در شاهنامه
Created by: Yasser-Eshraghi - 20/03/2004 - 8160 visits        
 

پيش از شروع:

فردوسي و شاهنامه، دو نامي که بزرگي را در ذهن تداعي مي کند و ريشه دار بودن و غناي فرهنگي و هويت داشتن ملتي را فرياد. بدون شک سختن گفتن درباره شخصيتي همچون فردوسي و اثري بزرگ چون شاهنامه کاري نيست که در اين مجال و مقامي بگنجد و از قلم همچو مني با بياني الکن ساخته باشد.

اما اگرجرأت و جسارت قلم زدن در اين باره را ندارم لااقل مي توان احساسي را که از خواندن و مطالعه و سرو کله زدن با صفحات و ابيات مختلف آن به بنده دست داد بيان کنم، احساسي که با " افسوس" و اندوه همراه بوده و هست. افسوس از اينکه چگونه مي شود باور کرد ملتي با داشتن اين تاريخ اين سابقه، اين فرهنگ، اين کتاب، اين حکيم، امروز" جهان سوميش" بخوانند و بدانند...؟! اين احساس وقتي بيشتر بر روح و فکر خواننده سنگيني مي کند که بدانيم فردوسي فقط يک نفر از انبوه چهره هاي برجسته و تاريخي اين مملکت و شاهنامه فقط يکي از آثار نفيس و معرف فرهنگ و تاريخ اين سرزمين است. شخصيت و کتابي که با ايجاد حس غرور و اعتماد به نفس و شخصيت بخشيدن خود به تنهايي مي تواند استقلال و ترقي ملتي را تضمين کنند.

بگذريم از اينکه اين ملت علاوه بر اين صاحب" کتاب کتابها" هم هست و خود را رهرو شخصيت تابناک و قهرمان بي همتاي همه عرصه ها يعني علي(ع) مي داند که مي توانند جهان را از بند نجات دهند و به سمت سعادت و رستگاري رهنمون کنند، بگذريم.

سخن کوتاه اينکه شاهنامه کتابي است که اگر نگوييم بر هر انساني اما مي توان به جرأت گفت هر ايراني لازم و بلکه واجب است حداقل در عمر خود يکبار آن را بخواند تا اولا بداند و آگاه باشد که او شناسنامه اي به غير از شناسنامه ثبت احوال هم دارد و همچنين بي شک اين کار در شناساندن تاريخ سرزمين و معرفي هويت و اصل و نسب او ولاجرم ايجاد احساس غرور و اعتماد به نفس براي روي پاي خود ايستادن و استقلال سرزمين را فرياد کردن بي تأثير نيست.

اين نوشتار هم همانطور که از عنوانش پيدا است در ارتباط با موضوعي از موضوعات مختلف شاهنامه است. موضوعاتي که هر کدام مي توانند عنوان يک کتاب قطور يا انگيزه يک تحقيق طولاني باشند. چنانکه هستند موضوع انتخابي ما ورزش در شاهنامه است. در نگاه اول شايد موضوع غريب و گنگي به نظر آيد اما سعي خواهيم کرد با توضيحات بعدي نشان دهيم که به هيچ وجه چنين نيست. ابتدا درباره انگيزه و چرايي انتخاب اين موضوع توضيح مي دهم:

رابطه شغلي با ورزش و مسئوليتي که در اين باره بر عهده دارم همچنين مشغله هميشگي ذهني و فکري که از دوران کودکي تاکنون، خواسته و ناخواسته درباره ورزش داشته ام به علاوه در روزگاري که در آن واقعيم: رويدادها و حوادث و جريانات مختلفي که در کشور ما و در جهان رخ مي دهد. همگي حکايت از اوج گيري " جنبش احياء" در سرزمين ما و در گوشه و کنار جهان مي کنند. احياء خويشتن و بازگشت به هويت اصيل ملي و فرهنگي. در چنين زمانه اي ملتي که مدعي است مي خواهد به خود و داشته هاي با ارزش خويش تکيه کند فراتر از شعار و براي تحقق اين خواسته و براي نيل به مقصود بيش از هر اقدام و عملي بايد به " شناخت" دست بزند. شناخت همان داشته هاي با ارزش و سرمايه هاي بزرگ مادي و غيرمادي. شناخت در همه زمينه ها و همه جنبه ها. در جهان پيچيده امروز براي خودکفايي، مستقل بودن و" خود" بودن تنها استقلال در يک بعد از ابعاد زندگاني اجتماعي و جهاني کافي نيست. براي دستيابي به اين شناخت بايد به تعبير مرحوم شريعتي به استخراج و تصفيه منابع فرهنگي خود از زير غبار قرنها دست زد. در اين ميان ورزش هم به عنوان پديده اي که از ديرباز با بشر زندگي کرده و دسته اي از نيازهاي اصيل او را پاسخ مي داده است با پيشرفت زمان و دگرگوني شرايط تکنيکي و اقتصادي زندگي دستخوش تغيير و تکامل و تحول شده است نمي تواند از نظر دور باشد. به ويژه وقتي بدانيم که امروز ورزش در دنيا و از چشم جهانيان صرفا به معناي بازي و سرگرمي گذراندن فراغت نيست و داراي بار سياسي، فرهنگي، اقتصادي هم هست و در زندگي امروز از جايگاه بسيار مهمي برخوردار شده، اهميت اين امر بيشتر نمايان مي شود.

ورزش هر چند از نظر ابعاد فني و تکنيکي" مرز" و " قوميت" و " فرهنگ" نمي شناسد اما ازنظر موضوعي که فرهنگي هم هست، در هر سرزمين و در نزد هر ملتي بايد فرهنگ خاص خودش را داشته باشد. تا آن ملت بتواند هويت خود را در ورزش و در جهان ورزش و در چشم جهانيان ورزش اثبات و اعلام کند. ورزش به نوبه خود مي تواند از علائم و نمادهاي استقلال ملت و فرهنگي باشد و جالب اين است بدانيم که به حکم تجربه و تکيه بر واقعيات ورزش زماني مي تواند در مملکتي ريشه دار و بنياني باشد و سطحي و تقليدي و روبنايي نباشد که متناسب با فرهنگ و منطبق با ارزشهاي فرهنگي آن مملکت باشد- اين است که امروز ورزش در غرب پيشرفته است چون با معيارها و ملاکهاي فرهنگي جامعه غربي همخوان و سازگار است و با زبان مردم آنجا همزبان است اما در کشورهاي توسعه نيافته و عقب مانده، در حد" ادا" و تقليد است و درخشش آنها در ميادين بين المللي همچون يک " جرقه" و بعد هم تمام!

علت اصلي اين وضع اين است که ورزش در اين کشورها همچون اکثر صنايع و تکنيک ها و..." وارداتي" است و غرب در حيطه ورزش نيز تز" اکسيدانتاليسم و اگوسانتريسم" خود را به باورها نشانده و به افکار و اذهان تلقين کرده است که تنها راه پيشرفت در ورزش، تقليد کورکورانه از غرب است و پيمودن راهي که غرب مي پيمايد آن هم نه در محتوي که در فرم.

حال در جامعه اي که گرد به خويش کافري و کتمان خويشتن را از چهره زدوده و قصد دارد به خويشتن اصيل و فرهنگي خويش رجعت کند ورزش هم بايد بر ارزش هاي فرهنگي و ملي استوار باشد و اگر فن و تکنيک را که صاحب ندارد و اختصاص به نژاد و ملت خاصي ندارد از ديگران اخذ مي کند از لحاظ اخلاق و صفات و راه و رسم، منش و خصلت ها و... بايد از فرهنگ، تاريخ و قهرمانان خود الگو بگيرد و از ورزشي داراي شناسنامه، هويت، و شخصيت برخوردار باشد تا در ميادين بين المللي و در حضور بيگانگان نمايانگر يک فرهنگ و سمبل واقعي يک ملت باشد...

خوشبختانه از نظر " ورزش" هم کشور ما بي اصل و نسب نيست اگر تاريخ را و آثار ادبي و حماسي اين سرزمين را مطالعه کنيم، خواهيم ديد که در حيطه ورزش و هنر رزم و شخصيت هاي پهلواني و ورزشي، تاريخ ما حرف هاي بسياري براي گفتن دارد، حرف هايي که حتي براي امروزيان مفيد و براي ساختن آينده به کار بستني است.

شاهنامه يکي از اين آثار و از مهمترين اين آثار است. کتابي جامع و کامل که خود به تنهايي قادر است در هر زمينه هاي گذشته و سابقه اين سرزمين را معرفي کند. آن هم معرفي که با توجه به وسعت نظر و ديدگاه محققانه اين شاعر بزرگ و اديب متفکر، خالي از تعصب کور و جانبداري هاي ناسيوناليستي از نوع قرن بيستمي! آن است.

باري، همانطور که اشاره شد" ورزش" ابزارهاي ورزشي و جايگاه فرهنگي و مردمي آن در شاهنامه موضوع و عنوان اين رساله است موضوعي که ابتدا براي من هم اين تصور را به وجود آورد که چگونه مي شود از آن به اندازه يک رساله مورد قبول لااقل از لحاظ تعداد صفحات مطلب و سوژه بيرون کشيد آن هم در کتابي که در هيچ جاي آن اشاره اي به ورزش و ورزشکاري نشده است. اما همين آدم نابلد وقتي کار را آغاز کرد تا به پايان رساندن آن نزديک يک سال و نيم وقت صرف آن کرد و اينک که آخرين سطور اين رساله را به عنوان مقدمه به رشته تحرير درمي آورد خوب مي داند که ورزش در شاهنامه موضوعي است که فقط يک رساله و يک فرد و يک سال نمي تواند حق مطلب را درباره آن ادا کنند و اين کار به ابزار و توانايي ها و زمان بسيار بيشتر از اين احتياج دارد. اين است که در همين ابتدا بايد اعتراف کنم لازم است به عنوان نوشته يک پيشوند " مقدمه اي بر..." اضافه شود و بدون اين که قصد تواضع و شکسته نفسي! داشته باشم اگر حتي بتوان نام آن را " مقدمه" گذاشت. با همه اين ها اميدوارم اين کار ضمن اين که گامي بسيار کوچک در جهت احياء ارزش هاي ملي و فرهنگي مملکت خود باشد و لااقل به خودم ثابت کرده باشم که ما در ورزش هم " حرف" براي گفتن داريم. آن هم حرفي که در بطن و متن تاريخ و فرهنگ اين سرزمين مي جوشد و بر قلم و زبان جاري مي شود، اسباب رضايت خوانندگان محترم و اساتيد ارجمند و اديب نيز واقع شود و نقص ها و کاستي ها را ضمن تذکر به اينجانب به بزرگواري بر اين شاگرد کوچک خود ببخشايند.

متاسفانه به خاطر کمبود منابع و ماخذ علمي و دقيق در اين مورد براي انجام اين تحقيق اصل و تکيه کار روي خود شاهنامه متمرکز شده و اطلاعات مستقيم و غيرمستقيمي که اين کتاب درباره ورزش در آن روزگار مي دهد. شيوه کار هم بدين ترتيب بود که ابتدا دوبار شاهنامه خوانده شد و در حين مطالعه هر جا به واژه يا داستان يا نشانه اي که به ورزش، پرورش جسم، تربيت بدن، پهلواني و... ارتباط داشت برخورد مي کردم علامتگذاري مي شد. در حين علامتگذاري موضوعاتي به عنوان سرفصل انتخاب مي شد و پس از مطالعه دوباره شاهنامه بر اساس موضوعات، فيش برداري به عمل آمد که اين کار با پياده کردن فيش ها و تقسيم بندي موضوعي آنها پيگيري شد.

اين نکته نيز قابل ذکر است که براي مطالعه شاهنامه از دو نسخه متفاوت استفاده شده است که يکي شاهنامه اي که انتشارات جاويدان با مقدمه محمدعلي فروغي چاپ و منتشر کرده است که به گفته ناشر آن" از روي صحيح ترين و معتبرترين نسخ موجود" تهيه شده است و ديگري شاهنامه اي که محققان فرانسوي آن را گردآوري و تهيه کرده اند و در سال 1370 به وسيله سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي چاپ و منتشر شده است. لازم است به اين نکته هم اشاره شود که در اين رساله هر کجا که سخن از شاهنامه شده و به شاهنامه استناد شده و در پانويس صفحات ذکري از شماره صفحات آمده، منظور شاهنامه انتشارات جاويدان است. از شاهنامه محققان فرانسوي به عنوان " شاهد" يا " ميزان" استفاده شده و هر جا که شک کرده ايم با رجوع به آن تصميم نهايي را گرفته ايم.

در اينجا لازم است کمي هم درباره تحقيق و محتويات آن سخن گفته شود. نقطه آغاز اين بحث را ما يک سؤال قرار داده ايم و عزم را براي يافتن پاسخ اين سؤال جزم کرده ايم که آيا اصولاً در شاهنامه چيزي به نام ورزش وجود دارد يا خير...؟ انگيزه علت راه يافتن اين سؤال در ذهن اين است که ما در سراسر شاهنامه جايي به طور صريح و آشکار به واژه ورزش در معنايي که امروز از اين کلمه مي فهميم و منظور و عنوان اين تحقيق است برنمي خوريم و اگر در چهارجاي شاهنامه واژه ورزش به چشم مي خورد به معناي مشق کردن و زراعت استعمال شده است. به همين علت براي يافتن اين سؤال بايد از روي نشانه ها و آثار پي به موثر و علت ببريم. براي اين کار ما در فصل اول بخش اول به اثبات وجود ورزش در شاهنامه پرداخته ايم و خوشبختانه بر اين کار هم موفق شده ايم. راه پاسخ به سؤال و اثبات ورزش در شاهنامه را از مطالعه طبقه اي به نام پهلوانان که بيش از هر چيز به زور و بازوي خود متکي بودند و به خاطر برخورداري از توانايي هاي جسمي و مهارتهاي رزمي که از راه آموزش و تمرين و مرارتهايي که امروزه ورزش ناميده مي شود به دست آورده بودند نقش و کارکردها، جايگاه طبقاتي آن را در جامعه آن روزگار مشخص کرده است. و همچنين بررسي تعليم و تربيت آن روزگار و نقشي که آموزش مهارتهاي رزمي و آموزشي جسماني يعني آنچه امروز ورزش ناميده مي شود در ارکان تعليم و تربيت داشته است، يافته ايم.

در فصل بعدي به بررسي اهميت و جايگاه ورزشي در شاهنامه پرداخته ايم. براي اين کار ابتدا کارکردهاي ورزش را بررسي کرده ايم تا اهميت ورزش در اجتماع معلوم شود و آنگاه براي نشان دادن جايگاه ورزش جايگاه طبقه پهلوانان، يعني طبقه اي که ورزش را از روي وظيفه و به عنوان حرفه انجام مي دادند، را نشان داده ايم. نشان دادن جايگاه طبقه پهلوانان نيز با بررسي و نقش و حساسيت کارکردهاي گسترده و وظائف مختلف اين طبقه که جامعه از آنان انتظار داشته است، معلوم مي شود علاوه بر کارکرد و نقش پهلوانان با بررسي ارزشهاي اجتماعي آن روزگار نتيجه مي شود ارزشهاي منبعث از ورزش مثل زورمندي، تنومندي، هنرمندي( به معناي هنر رزم)، رادمردي، جوانمردي، شجاعت، دليري و... در کنار ساير ارزشهاي والاي اجتماعي مثل خردمندي، نژاد و گهر( دودمان) خداپرستي و عدالت و... و حتي به عنوان مکمل آنها مطرح مي شود که اين از اهميت ورزش و تعليمات ورزشي و در يک کلام ارزش ورزش در آن روزگار حکايت مي کند.

پس از اثبات وجود ورزش و نشان دادن اهميت و جايگاه ورزش در شاهنامه به مطالعه " ورزش در شاهنامه" پرداخته ايم ورزش در شاهنامه عنوان کلي بخش دوم اين رساله است که در آن ضمن ارائه کلياتي درباره ورزش در شاهنامه انواع رشته هاي ورزشي به طور جداگانه بررسي شده است که هر رشته در فصلي، جداگانه مطرح و با استناد به ابيات شاهنامه مورد به مورد از نظر چگونگي انجام، زمان، مکان، کارکرد، طبقات و ابزار و... بررسي شده است. در اين بخش علاوه بر انواع رشته هاي ورزشي، در فصل ديگري راجع به مربيان ورزش، سال هاي شروع آموزش ورزش، جوايز ورزشي، مکانهاي ورزشي، زنان و ورزش و... صحبت شده است.

در بخش سوم به نتيجه گيري پرداخته ايم. و اينکار را باز با تکيه بر خود شاهنامه انجام داده ايم. براي اينکه ببينيم نتايج عيني و عملي ورزش در شاهنامه چه بوده و اين رشته هاي مختلف ورزشي، اين آموزشها و مربيان و... در عمل چه نتايجي را به بار مي آورند و مولد چه طبقه و تيپ از افراد و مروج چه نوع فرهنگ و مرامي بوده است. راهي نيست جز آنکه کارآکتر، مرام، خصلت ها و خلقيات طبقه پهلوانان بررسي شود با مطالعه اين بخش نتيجه اي که حاصل مي شود آن است که ورزش در شاهنامه، تيپ و طبقه اي را به نام پهلوانان پرورش مي داده است و مروج فرهنگي به نام پهلواني. طبقه اي که از تمام خصلتهاي انساني برخوردار بود و با دورانداختن گرد غرور و فريب و با تکيه بر نيروي يزدان پاک، به خدمت به خلق و مملکت و مظلومين مي پرداخت و براي حاکميت عدالت و دفاع از حق شمشير مي زد و در اين راه جان فدا مي کرد و خود را چيزي جز" تيغ ايزدي" نمي ديد، يعني وسيله اي که در راه رضاي ايزدي، در خدمت پاکي ها و نيکي ها و در جدال با ظلمت ها و زشتي ها بود و فرهنگي که مبلغ و مروج ارزشهاي بزرگ و فطري انسان بود و توکل و اخلاص و آزادگي و... را تبليغ مي کرد و به پهلوانان بچه گان آموزش مي داد و به ضرب شمشير و سخن پهلوانان آن را در جامعه و در نزد طبقات ديگر رواج مي داد. ورزش در شاهنامه در واقع انسان و فرهنگي را تربيت و تبيلغ مي کند که جهان آن روز و جهان امروز و جهان فردا هميشه آرزوي تحقق عيني و عملي اش را در بطن و متن زندگي داشته است ... و متاسفانه اصلاً و يا بسيار نادر آنهم در مقطعي کوتاه از تاريخ آن را لمس کرده و به چشم ديده است.



بخش اول:

اهميت و جايگاه ورزش در شاهنامه

مقدمه

در شاهنامه جايي به کلمه" ورزش" به معنايي که امروز، از آن برداشت مي کنيم برنمي خوريم. در اين اثر بزرگ، چهار بار کلمه ورزش به کار برده شده که هر چهار بار معناي کشت و کار و زراعت کردن مي دهد اما اين به معناي آن نيست، که در آن روزگار و درشاهنامه به مسأله ورزش به صورت مستقيم و يا غيرمستقيم اشاره و حتي پرداخته نشده است. همانطور که در مقدمه اين رساله درباره ورزش و تاريخ ورزش سخن گفته شد، ورزش به معناي حرکاتي که به قوي شدن و سالم ماندن جسم و تن انسان کمک مي کند از ديرباز وجود داشته و تقريباً مترادف با حرکت است و حرکت با پيدايش هستي و انسان همزاد و قرين است. اما موضوع و عنوان مقاله ما ورزش در شاهنامه است. مي خواهيم بدانيم آيا درشاهنامه اصولاً چيزي به نام ورزش وجود داشته يا خير. آيا در کتابي که در آن به مسائل و جنبه هاي مختلفي از حيات فردي و اجتماعي برمي خوريم، به مسأله ورزش هم اشاره شده است و ورزش هم در آن از جايگاه و اعتباري برخوردار هست يا نه...؟

فرض ما اين است که ورزش در شاهنامه وجود داشته و در آن روزگار از عموميت و اهميت خاص و اعتبار بالايي هم برخوردار بوده است و داراي کارکردهاي مهمي هم بوده است.

در کتابي که در آغاز آن به اين بيت برمي خوريم

که پژوهنده نامه باستان

که از پهلواني زند داستان

نمي تواند ورزش جايگاهي نداشته باشد. کتابي که در آن موضوعاتي چون پهلوانان و جنگ و هنرکردن و شکار عناوين داستانها و سرسلسله ماجراها را تشکيل مي دهد، ورزش حتماً جاي خاصي را دارد که ما در اين تحقيق در جستجوي يافتن جايگاه، مشخصات و خصوصيات ورزش در اين کتاب بزرگ هستيم تا با اثبات آن نشان دهيم در اين سرزمين همانطور که هنر و شعر و ادبيات و علم و فرهنگ و عرفان و تکنيک و حکومت و سياست و ... از ريشه هاي کهن و متکي بر هويت اصيل ملي برخوردار است، ورزش هم نه تنها وجود داشته که هويت خاص و منحصر به فرد خود را داشته و در جامعه از جايگاه بسيار معتبري برخوردار بوده است.

براي اين کار ابتدا به سراغ اين موضوع مي رويم که با آنکه در شاهنامه به واژه اي که معناي ورزش کردن بدهد برنمي خوريم و حتي به طور مستقيم اشاره نمي شود که مثلاً در آن روزگار فلان پهلوان در اوقات فراغت ورزش مي کرد و تن قوي مي ساخت و... چگونه مي توان نشان داد که ورزش حتماً وجود داشته؟ سپس به اهميت، نقش و جايگاه ورزش اشاره خواهيم داشت که اين کار از طريق نشان دادن کارکردهاي ورزش در شاهنامه و همچنين بررسي نقش و کارکرد و اعتبار طبقات يا گروههايي که ورزش مي کرده اند روشن مي شود اگر اين گروهها و طبقات از اهميت برخوردار باشند، معلوم است که ورزش هم از جايگاه و اهميت بالايي برخوردار است و اين در حالي بهتر قابل دفاع خواهد بود که بدانيم اهميت آن گروهها به خاطر مهارتهايي است که از طريق ورزش کردن کسب شده اند و به ضرب آن مهارتها مي توانند در آن طبقه و گروه قرار بگيرند و با اجراي کارکردهاي منحصر به فرد نقشي را که جامعه از آن انتظار دارد به خوبي ايفا نمايند.



فصل اول: اثبات وجود ورزش در شاهنامه

1- پهلوانان و آموزشهاي پهلواني

يکي از طبقات اجتماعي و گروههاي جامعه که در شاهنامه و در دوره هاي مختلف آن وجود دارد و نقش حساسي را در داستانها و تعيين سرنوشت بسياري از حادثه ها ايفا مي کند، طبقه پهلوانان است اين طبقه اي است که به طور مشخص از دوران کشف آتش به وسيله جمشيد پديد مي آيد. در اين دوره همه طبقات اجتماعي مشخص مي شود و نقش و کارکرد هر کدام تعيين مي شود. طبقه پهلوانان پس از طبقه روحانيون قرار مي گيرد و اهميت آن به خوبي مشخص مي شود. اين طبقه کارکردهاي مهمي را به عهده دارد که در جاي خودش( اهميت ورزش) به آنها خواهيم پرداخت. اما به طور خلاصه بايد بگوئيم: حفظ تماميت ارضي مملکت و کيان سلطنت و دفاع از خاک و ناموس مردم سرزمين خودي بر عهده اين طبقه بوده ست. به همين خاطر اينان طبقه بزرگ و فراگيري را تشکيل مي دادند. رهبري ارتش و سازمان نظامي و انتظامي آن بزرگوار را هم بر عهده داشته اند. پهلوانان براي انجام وظيفه خود و ايفاي کارکردهاي تعيين شده، بيش از هر چيز- جدا از مسائل معنوي و روحي- لازم داشتند که هنر رزم را بدانند هنري که به وسيله آن ضمن کسب توانايي هاي جسماني و بدني، قادر باشند از ابزار و ادوات جنگي آن روزگار مثل نيزه و زوبين و شمشير و تير و کمان و مهارتهاي لازم رزمي مثل سواري و کشتي و شنا و کوهنوردي و مشت زدن و... استفاده کنند. " هنر رزم" چيزي ذاتي و مادرزادي نبود که هر پهلوان و رزمنده اي مادرزاد اين هنر را بداند و بدون طي هيچ مرحله آموزشي خاص قادر به انجام آن و استفاده از ابزار آن و صاحب همه مهارتهاي مربوط به آن باشد. دليل اين امر هم آن است که پهلواني موضعي ذاتي و نژادي نبود هر چند که بعضي خانواده ها پهلوان پرور بودند.

اما اين به معناي آن نبود که هيچ جوان تازه کار گمنامي نتواند به جرگه پهلوانان راه يابد. ابتدايي ترين شرط راه يافتن توانايي جسماني براي کسب آموزشها و مهارتهاي رزمي بود. آموزشهايي که همان طور که در جاي خود بدان اشاره خواهد شد، صرفاً به مسائل مادي و آموختن هنرهاي تکنيکي و فيزيکي محدود نمي شد و در آن درس اخلاق و منش پهلواني از اهميت بسزا و مهمي برخوردار است. درباره اين موضوع در بخش " دست پروردگان" بيشتر توضيح خواهيم داد.

برگرديم سر بحث اصلي:

پس پهلوانان پيش از پهلوان شدن و براي پهلوان شدن ناگزير از طي مراحل خاصي، مرحلي که با آموزشهايي همراه و تمرين تکرار و تداوم اين آموزش ها خود مرحله ديگري بود، اين آموزشها و تمرين اين آموزشها در واقع همان چيزي است که امروز به آن " ورزش" گفته مي شود و امروزه نيز در جهان از علاقمندان و مشتاقان فراواني برخوردار است. آموزشهايي که نوباوگان، نوجوانان و نوخاستگان براي قوي ساختن جسم، پرورش تن، تزکيه روح و کسب مهارتهاي جنگي در شرايط صلح و غيرجنگي مي ديدند و با طي موفق اين آموزشها در سلک پهلوانان و مردان جنگي در مي آمدند و در زمان لازم براي انجام وظيفه و بعضي کارکردهايي که بر عهده داشتند، از آنها عملا و در ميدان رزم عليه دشمن استفاده مي کردند.

همچنين بايد دانست که از طريق اين آموزشها بود که فرهنگ پهلواني يعني فرهنگ غالب و حاکم آن روزگار از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شد و در جامعه اصالت و حاکميت خود را حفظ مي کرد.

البته همانطور که در فصل " کارکردهاي ورزش" خواهد آمد، از اين مهارتها و هنرهاي کسب شده، علاوه بر ميدان نبرد در موارد ديگري مثل جشن ها و مهماني ها به عنوان يک وسيله تفريح استفاده مي شده است، همچنين شهرياران و پهلوانان از آنها براي پرکردن اوقات فراغت خود بهره مندي مي شدند و مثلا از هنر سواري و تيراندازي براي شکار استفاده مي کردند.



2- ورزش و تعليم و تربيت

براي اثبات وجود ورزش در شاهنامه ابتدا نشان داديم که به خاطر وجود طبقه پهلوانان و نقشها و وظايف اجتماعي که اصولا فلسفه وجودي اين طبقه را توصيف مي کند آموزشها و مهارتهايي لازم بوده است که پهلوانان با برخورداري از آن" پهلوان" مي شدند. و با کسب آنها قادر به انجام نقش و وظيفه اجتماعي خود مي گشتند پس اگر به طبقه اي به نام پهلوانان در شاهنامه قائل باشيم لاجرم و بدون ترديد بايد به وجوه و ضرورت اين آموزشها و مهارتها هم در آن روزگار معتقد باشيم آموزشها و مهارتهايي که امروز به نام ورزش مشهور و ناميده مي شود. در کتابي که اصولا موضوعش شرح پهلواني ها است و سرگذشت زندگي پهلوانان و نمي توان در وجود طبقه اي به نام پهلوانان شک کرد.

براي تحکيم استدلال خود و بهتر نشان دادن وجود واقعيتي به نام ورزش و همچنين اهميت آن در شاهنامه مي توان به مسئله تعليم و تربيت اشاره کرد وقتي که در موارد مختلف در اين کتاب مي بينيم که شهزادگان و شهرياران نيز همپاي پهلوانان و در نزد پهلوانان نامي و کهنه کار همان آموزشها را مي بينند و ملزم به کسب آن مهارتها هستند تا با طي اين مراحل و کسب آن مهارتها و طي آن آموزشها براي ورود به مرحله ولايتعهدي و سپس شهرياري آبديده و آماده شوند در واقع پي مي بريم که ورزش و فعاليتهاي وابسته به آن فراتر از مهارتي براي پهلوانان، يک امر تعليم و تربيتي بوده که ضمن عموميت آن در جامعه به ويژه درنزد دو طبقه عمده و مهم جوامع آن روز کسب مهارتها و انجام صحيح آنها يک وظيفه ضروري و حتمي بوده و شهرياران هم مثل پهلوانان و شايد مثل طبقات ديگر جامعه ملزم بودند که در دوران کودکي و نوباوگي در نزد اساتيد و مربيان مخصوص آنها را طي و کسب کنند. در واقع مي توان گفت اگر نه همه اما بخش عمده اي از موارد تعليم و تربيت آن روزگار به آموزش و مهارتهايي اختصاص داشته که امروزه آن را ورزش مي ناميم. يا به ديگر سخن يکي از نقشهاي مهم ورزش در روزگار گذشته نقش تعليم و تربيتي آن بوده است.

با اين اميد که اين توضيحات براي اثبات پديده اي به نام ورزش در شاهنامه کافي باشند در فصل بعدي به اهميت و نقش ورزش در شاهنامه مي پردازيم هر چند که در توضيحاتي که در مورد اثبات وجود ورزش مطرح شد تقريبا به اهميت و کارکردهاي ورزش هم اشاره شد اما در اين بخش سعي خواهيم کرد با تکيه بر کارکردهاي ورزش و همچنين اهميت طبقه پهلوانان با استناد به اشعار شاهنامه دقيق تر به اهميت نقش ورزش پرداخته شود.


 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:29  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://farzan-farzan.blogfa.com/post-129.aspx

 فرهنگ ورزش در شاهنامه

در شاهنامه جایی به کلمه" ورزش" به معنایی که امروز، از آن برداشت می کنیم برنمی خوریم. در این اثر بزرگ، چهار بار کلمه ورزش به کار برده شده که هر چهار بار معنای کشت و کار و زراعت کردن می دهد اما این به معنای آن نیست، که در آن روزگار و درشاهنامه به مسأله ورزش به صورت مستقیم و یا غیرمستقیم اشاره و حتی پرداخته نشده است. ورزش به معنای حرکاتی که به قوی شدن و سالم ماندن جسم و تن انسان کمک می کند از دیرباز وجود داشته و تقریباً مترادف با حرکت است و حرکت با پیدایش هستی و انسان همزاد و قرین است. اما موضوع و عنوان مقاله ما ورزش در شاهنامه است. می خواهیم بدانیم آیا درشاهنامه اصولاً چیزی به نام ورزش وجود داشته یا خیر. آیا در کتابی که در آن به مسائل و جنبه های مختلفی از حیات فردی و اجتماعی برمی خوریم، به مسأله ورزش هم اشاره شده است و ورزش هم در آن از جایگاه و اعتباری برخوردار هست یا نه...؟

فرض ما این است که ورزش در شاهنامه وجود داشته و در آن روزگار از عمومیت و اهمیت خاص و اعتبار بالایی هم برخوردار بوده است و دارای کارکردهای مهمی هم بوده است.

در کتابی که در آغاز آن به این بیت برمی خوریم

که پژوهنده نامه باستان

که از پهلوانی زند داستان

در شاهنامه نمی تواند ورزش جایگاهی نداشته باشد. کتابی که در آن موضوعاتی چون پهلوانان و جنگ و هنرکردن و شکار عناوین داستانها و سرسلسله ماجراها را تشکیل می دهد، ورزش حتماً جای خاصی را دارد که ما در این تحقیق در جستجوی یافتن جایگاه، مشخصات و خصوصیات ورزش در این کتاب بزرگ هستیم تا با اثبات آن نشان دهیم در این سرزمین همانطور که هنر و شعر و ادبیات و علم و فرهنگ و عرفان و تکنیک و حکومت و سیاست و ... از ریشه های کهن و متکی بر هویت اصیل ملی برخوردار است، ورزش هم نه تنها وجود داشته که هویت خاص و منحصر به فرد خود را داشته و در جامعه از جایگاه بسیار معتبری برخوردار بوده است.

 در شاهنامه به واژه ای که معنای ورزش کردن بدهد برنمی خوریم و حتی به طور مستقیم اشاره نمی شود که مثلاً در آن روزگار فلان پهلوان در اوقات فراغت ورزش می کرد و تن قوی می ساخت و... چگونه می توان نشان داد که ورزش حتماً وجود داشته؟  این کار از طریق نشان دادن کارکردهای ورزش در شاهنامه و همچنین بررسی نقش و کارکرد و اعتبار طبقات یا گروههایی که ورزش می کرده اند روشن می شود اگر این گروهها و طبقات از اهمیت برخوردار باشند، معلوم است که ورزش هم از جایگاه و اهمیت بالایی  در شاهنامه برخوردار است و این در حالی بهتر قابل دفاع خواهد بود که بدانیم اهمیت آن  حماسه‌ها  به خاطر مهارتهایی است که از طریق ورزش کردن کسب شده اند و به ضرب آن مهارتها می توانند در آن طبقه و گروه قرار بگیرند و با اجرای کارکردهای منحصر به فرد نقشی را که جامعه از آن انتظار دارد به خوبی ایفا نمایند.

 برای اثبات وجود ورزش در شاهنامه ابتدا به خاطر وجود طبقه پهلوانان و نقشها و وظایف اجتماعی که اصولا فلسفه وجودی این طبقه را توصیف می کند آموزشها و مهارتهایی لازم بوده است که پهلوانان با برخورداری از آن" پهلوان" می شدند. و با کسب آنها قادر به انجام نقش و وظیفه اجتماعی خود می گشتند پس اگر به طبقه ای به نام پهلوانان در شاهنامه قائل باشیم لاجرم و بدون تردید باید به وجوه و ضرورت این آموزشها و مهارتها هم در آن روزگار معتقد باشیم آموزشها و مهارتهایی که امروز به نام ورزش مشهور و نامیده می شود. در کتابی که اصولا موضوعش شرح پهلوانی ها است و سرگذشت زندگی پهلوانان و نمی توان در وجود طبقه ای به نام پهلوانان شک کرد.

برای تحکیم استدلال خود و بهتر نشان دادن وجود واقعیتی به نام ورزش و همچنین اهمیت آن در شاهنامه می توان به مسئله تعلیم و تربیت اشاره کرد وقتی که در موارد مختلف در این کتاب می بینیم که شهزادگان و شهریاران نیز همپای پهلوانان و در نزد پهلوانان نامی و کهنه کار همان آموزشها را می بینند و ملزم به کسب آن مهارتها هستند تا با طی این مراحل و کسب آن مهارتها و طی آن آموزشها برای ورود به مرحله ولایتعهدی و سپس شهریاری آبدیده و آماده شوند در واقع پی می بریم که ورزش و فعالیتهای وابسته به آن فراتر از مهارتی برای پهلوانان، یک امر تعلیم و تربیتی بوده که ضمن عمومیت آن در جامعه به ویژه درنزد دو طبقه عمده و مهم جوامع آن روز کسب مهارتها و انجام صحیح آنها یک وظیفه ضروری و حتمی بوده و شهریاران هم مثل پهلوانان و شاید مثل طبقات دیگر جامعه ملزم بودند که در دوران کودکی و نوباوگی در نزد اساتید و مربیان مخصوص آنها را طی و کسب کنند. در واقع می توان گفت اگر نه همه اما بخش عمده ای از موارد تعلیم و تربیت آن روزگار به آموزش و مهارتهایی اختصاص داشته که امروزه آن را ورزش می نامیم. یا به دیگر سخن یکی از نقشهای مهم ورزش در روزگار گذشته نقش تعلیم و تربیتی آن بوده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:23  توسط دکتر بابک وزیری  | 

تیر /http://www.ariaboom.ir/content/view/775/108/

- یسنا مهرآیین   
03 مهر 1386

دوره­ی ساسانی یا پارسی را می‌توان دوران شکوفایی موسیقی در بخش باستانی تاریخ ایران به شمار آورد، زیرا به استناد مدارک موجود معلوم می‌شود که حتی شهریاران ساسانی، اغلب دوستدار و مشوق موسیقی بوده و حتی بعضی از آنان خود با موسیقی آشنایی داشته‌اند.

اردشیر اول یا اردشیر بابکان (224 تا 241 پس از میلاد) - نخستین شهریار ساسانی - موسیقی‌دانان را در طبقه‌ی ویژه‌ای قرار داد.[1]  و همو، ‌به قراری که کارنامه­ی اردشیر بابکان نشان می­دهد، ‌هنگامی که هنوز به سلطنت نرسیده و به دستور اردوان - آخرین فرمانروای اشکانی - در ستورگاه (اصطبل) زندانی شده بود برای رفع دلتنگی تنبور می‌زد. [2]
فارمر به استناد «تاریخ ابوالفدا» رواج یا ساخت عود را به شاپور اول (272 تا 241 م.) نسبت داده است [3] که شاید به قول فارمر منظور اصلاح یا بهسازی گونه‌ای ساز قدمی‌تر باشد. [4]

بهرام گور، ورهرام یا بهرام پنجم، پانزدهمین شهریار ساسانی (420 تا 438 م.) هنگامی که پیش از رسیدن به سلطنت و بنابر رسمی که شهریاران ساسانی در دور نگاهداشتن ولیعهد از پایتخت داشتند،‌ در «حیره»، نزد «نُعمان لَخمی» از ملوک به سر می‌برد، داستان علاقه‌اش به دوشیزه­ی خنیاگری به نام «آزاده» به قدری شهرت یافت که هنرمندان و نگارگران ایرانی یاد آن را در آثار هنری خود حتی در دوران اسلامی، به نمایش گذاشتند، مانند قدح لعاب‌دار رنگین با نگاره‌ی بهرام گور و آزاده، کاری از آثار سده­ی هفتم هجری (13 م.) یا نظیر آن با نقاشی و زرین از سده‌ی ششم هجری (12 م.) کار کاشان.

همچنان که فردوسی بزرگ در شاهنامه آورده است :

به پشت هیونی دمان برنشست            ابا سرو آزاده، ‌چنگی به دست
زن چنگ‌زن، چنگ دربرگرفت         نخستین خروش مغان برگرفت
چو رود و بریشم سخنگوی گشت       همه خانه از وی سمن بوی گشت
بزد جامه‌ی باب خود ماهیار               تو گفتی بنالد همی چنگ، زار

همین شهریار ساسانی، مانند اردشیر اول، در ترفیع مقام اجتماعی و رسمی موسیقی‌دانان بذل توجه است و از «شنکل»(Shankal) فرمانروای هند خواست تا عده‌ای خنیاگر به دربار او گسیل دارد. [5] این بود که به گفته‌ی فردوسی ده‌هزار، و به روایت مولف «مجمل التواریخ و القصص» دوازده هزار هنرمند به ایران آمدند و ساکن شدند. نام این خنیاگران را به اختلاف «لوری»، «‌زوط»، «جاتی» یاد کرده‌اند [6] و شاید همان‌ها بوده‌اند که بر اثر افزایش زاد و ولد و به گونه‌ای که در «مجمع التواریخ و القصص»‌ آمده است به نام‌های «لولی»، ‌«لوری»، ‌یا «لوطی» شهرت یافته و حتی در آثار گویندگانی چون «حافظ شیرای» راه یافته­اند.

«خسرو اول انوشیروان»(531 تا 579 م.) همان طبقه‌بندی اردشیر اول را معتبر شناخت و در زمان او بود که «مزدک» مدعی آیینی شد با بنیان موسیقی، یعنی خدای یگانه را به صورت سلطانی تصور می‌کرد که بر تختی در آسمان‌ها قرار دارد و در برابرش چهار نیروی گرداننده‌ی جهان به شکل چهار فرمان‌بر ایستاده‌اند و یکی از آنها نماد موسیقی است. [7]

خسرو پرویز دوم (590 تا 628 م.) از آنجا که روایت‌های تاریخی و افسانه‌ای، او را دوستدار تجمل و زندگی اشرافی نشان داده است، طبعا پیش از دیگر شهریاران ساسانی به موسیقی توجه داشت تا آنجا که در مراسم افتتاح سد دجله، موسیقی‌دانان را هم مانند ساتراپ‌ها (استانداران) شرکت داد. [8]

یادگار با ارزشی که از دوران ساسانی و گویا خسرو پرویز به جای مانده، دو منظره‌ی شکارگاه حجاری شده در صخره‌های «طاق بستان» کرمانشاه است. در این حجاری هنرمندانه که پس از گذشت قرن‌ها، زیبایی هنری آن هنوز جلب توجه می‌کند، یکی منظره‌ای از شکار گراز وحشی و دیگری شکار گوزن (شاید گوزن قرمز نر) مشاهده می‌شود که عده‌ای نوازنده برای سرگرم کردن شهریار ساسانی مشغول نوازندگی هستند، در شکارگاه گراز وحشی، شهریار ساسانی در زورق سلطنتی ایستاده است و کمان کشیده در دست، در حال تیراندازی است و موسیقی‌دانان در سه قایق ساده‌تر و کوچک‌تر نشسته­اند، در صورتی که در شکارگاه گوزن، هنرمندان روی سکویی مشرف به شکارگاه قرار دارند تا بتوانند از حمله و آسیب احتمالی جانوران مصون بمانند.

سندی تاریخی از نوای خوش در دوران اشکانیان و ساسانیان [9]

تنها سند مهمی که نشان می‌دهد در دوران اشکانیان آموزش نوای خوش، یکی از مواد آموزشی دبیرستان‌های ایرانی بوده است «کارنامه اردشیر بابکان» [10] است، که به رویدادهای پایان دوره‌ی اشکانیان نیز می­پردازد.

در این کتاب به نوازندگی اردشیر جوان اشاره می‌رود :

«... اردوان را کنیزکی (دخترکی) بایسته (درخور، لایق) بود که از دیگر کنیزکان آزرمی‌تر (محترم‌تر) و گرامی‌تر داشت، و به هر آیین، پرستش (مراقبت، خدمت) اردوان آن کنیزک می‌کرد. روزی که اردشیر به ستورگاه نشسته و تنبور می‌زد و سرود و دیگر خرمی می‌کرد، اردشیر را دید، و بدو سرگشته (عاشق) شد ...»

و این خود نشان تداوم آموزش موسیقی در همه‌ی دوران‌ها در ایران است.

سند بسیار با ارزش دیگری از زمان ساسانیان، که نه تنها در زمینه‌ی موسیقی، بلکه در دیگر جهات نیز از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است، رساله‌ی کوچک «خسرو کواتان و ریدک» [11] است که خوشبختانه هنوز در دست است و پرسش نهم انوشیروان از ریدک درباره‌ی خنیاگری است. ریدک دراین‌باره پاسخی جامع می‌دهد که چون تمام موارد آن هنوز کاملا خوانده نشده، نمی­توان همه‌ی آنها را در اینجا آورد. اما بطور کلی پاسخ وی در دو بخش است :

بهری ویژه‌ی نوازندگی و دیگر بهر ویژه‌ی بازی و رقص است. در بخش نوازندگی از چنگ سرای، وین [12] سرای، وین کنارسرای، موستک [13] سرای، تنبور سرای، بربط سرای، نای سرای، دمبلک سرای، تنبور مه (تنبور بزرگ) سرای و ... نام می‌برد.
آنگاه می‌گوید که از همه‌ی اینها بهتر چنگ‌سرای است. کنیزکی که در شبستان، با آوای تیز (زیر و به اصطلاح موسیقی غربی سوپرانو) نوای چنگ را همراهی کند.


پانوشت­ها :

[1] فارمر، Farmer - Music, 2786
[2]  بخش2، ص 23.
[3] همان 2786.
[4] همان‌جا.
[5] همان 2786.
[6] همانجا.
[7] همان 2787 و معین.
[8] فارمر، همانجا.
[9] جنیدی، فریدون - زمینه­ی شناخت موسیقی ایرانی، صص. 117 تا 119.
[10] این کتاب نیز چونان همه‌ی کتاب‌های سرگذشت (تاریخ) فرمایشی است و در آن دروغ‌ها و بهتان‌ها و تحریف‌های زیادی درباره‌ی اشکانیان وارد شده است زیرا که در زمان ساسانیان به دستور آنان نوشته شده ... با اینحال در برخی موارد جنبی، نظیر همین موسیقی سند خوبی است.
اندیشه به یاد فردوسی می‌افتد که در ترجمه‌ی کارنامه‌ی اردشیر در شاهنامه، هنگام پیروزی اردشیر، و افتادن و کشته شدن «اردوان» می‌گوید :

چنین است کردار این چرخ پیر        چه با اردوان و چه با اردشیر
کرا  تا  ستاره  برآرد  بلند            سپارد مر او را به خاک نژند !

[11] یعنی خسرو قبادان و پسر جوان، و موضوع آن مکالمات خسرو انوشیروان است با پسری که در آن آگاهی‌ها و مهارت‌های پسر جوان مورد پرسش و پژوهش قرار می‌گیرد. از این گفت­وگوها چنین برمی‌آید که مواد درسی فرهنگستان عبارت بوده است از :
خط، خواندن متون، خواندن نوشته‌های مذهبی اوستا، آداب جنگ و شکار و ورزش،‌ نوای خوش، شناختن گل‌ها و گیاهان و جانوران، آداب معاشرت، شناختن غذاها و شیوه‌ی پخت آنها، شناختن آشامیدنی‌ها،
از جمله در این دفتر نام 24 گل آمده و برای بوی هریک معنایی ذکر شده است.

[12] وین، یکی از آلات موسیقی است، نوعی چنگ است - فرهنگ پهلوی
وین سازی است که با انگشتان می‌نوازند - فرهنگ نفیسی
کریستین سن، این ساز را «عود هندی» می‌داند، رویه‌ی 327 شعر و موسیقی.

[13] مسته سرای، مشته سرا، کسی که در مشت خود می‌دمد، و نوای موسیقی برمی‌آورد. یک نوع خنیاگری است. این کلمه در سانسکریت «Mustidhama» آمده است - فرهنگ نفیسی.


بن نوشت­ها :

1. تاریخ موسیقی ایران - تقی بینش
2. زمینه شناخت موسیقی ایرانی - فریدون جنیدی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 2:3  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://www.aariaboom.com/content/view/713/31/

به رخ کشیدن    
 

هرگاه نیکی­ها و خدمات خود و همچنین بدی­ها و ناجوانمردی­های کسی را یکایک برشمرند و در معرض دیدش قرار دهند تا جای انکار و تکذیب باقی نماند به این عمل در اصطلاح عامه گفته می­شود «به رخش کشیدند» یا به عبارت دیگر «بالاخره فلانی به رخش کشید»، یعنی با ایراد حجت و برهان قاطع به طرف مقابل مجال انکار و تکذیب نداد.

اکثریت مردم ایران و سایر فارسی زبانان گمان می­کنند رخ همان چهره و صورت آدمی است و از اصطلاح به رخ کشیدن این طور باید استنباط کرد که مطلب مورد نظر از مقابل چهره و صورتش گذرانیده شد تا از نزدیک ببیند و دیگر مجال انکار و تکذیب نداشته باشد.
ولی آن­چه از گفتار اهل اصطلاح و آثار محققان بر می­آید از این رخ معنی چهره افاده نمی­شود. بلکه رخ در این مثل و اصطلاح یکی از مهره­های بازی شطرنج است که جهت نقش موثری که بازی می­کند در افواه عامه به صورت ضرب المثل در آمده است.

 
[
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:49  توسط دکتر بابک وزیری  | 

گوهر شبچراغ چاپ رایانامه (E.mail)

واژه­ی مرکب بالا در شرح و توصیف قصص و داستان­ها و همچنین زیبایی لعبتان طناز و دلربا به کار می­رود ولی دانش پژوهان از آن در تعریف مقام رفیع دانش و معرفت استفاده می­کنند، چه اگر به حقیقت مداقه نماییم علم و دانش گوهر شب­چراغی است که حجاب جهل و تاریکی را دریده، حقایق و دقایق جهان را در نظر آدمی جلوه­گر می­سازد.

به همین جهت است که غالبا در تعریف و توصیف شخیت­های بارز و موثر جهانی گفته می­شود:
«این دانای محقق گوهر شبچراغی است که افق آفاق را به نور کمال و هنرش روشن کرده است.»

اکنون ببینیم گوهر شبچراغ چیست که تا این اندازه مورد توجه و عنایت محققان و روشنفکران جهان واقع شده است.»

به طوری که در مقاله­ی «بادآورده را باد می برد»، شرح داده شده، خسروپرویز، پادشاه ساسانی به مال و خواسته و نفایس عجیبه و گرانبها اشتیاق وافر داشته است و به جرأت می­توان گفت تقریبا تمام خزائن و تجملاتی که بعد از جنگ قادسیه به دست اعراب افتاد، همه به وسیله­ی­ خسروپرویز تهیه و تدارک شده بود.
ماحصل مطالبی که در کتب تاریخی به ویژه کتاب «ایران در زمان ساسانیان» در این زمینه نوشته شده است به شرح زیر است:

«... از عجایب و نفایس دستگاه پرویز یکی شطرنج بود که مهره­هایش را از یاقوت و زمرد ساخته بودند. دیگری نرد از بُسَد و فیروزه، قطعه­ای زری به وزن دویست مثقال که آن را مشت افشار یا دست افشار می­گفتند زیرا چون موم نرم بود و می­توانستند آن را به شکل­های مختلفه درآوردند.
دیگری دستار که ظاهرا از پنبه­ی کوهی بود و شاه دست­هایش را با آن پاک می­کرد. دستار مزبور چون چرکین می­شد آن را در آتش می­افکندند و آتش چرک­های دستار را از بین می­برد ولی دستار را نمی­سوزانید.
بزرگترین نفایس خسروپروز تخت طاقدیس بود یعنی تختی به شکل طاق که در غایت وسعت و مرصع به جواهر قیمتی بود و یکصد و چهل هزار میخ نقره در اطراف آن به کار برده بودند.
دیگر قالی بزرگ و زربفت موسوم به وهاری خسرو یا بهار کسری و یا به اصطلاح معروف بهارستان بود که به قول بلعمی آن را فرش زمستانی می­گفتند به طول و عرض شصت ارش که تالار بزرگ قصر سلطنتی تیسفون را مفروش می­کرد و گل و بوته­ها و نقش و نگارهای قالی مزبور در فصل زمستان منظره­ی بهاری را در نظر شاهنشاه جلوه می­داده است.
همچنین خسروپرویز تاج مرصعی داشت که شصت من زر خالص در آن به کار رفته بود. بدون شک این همان تاجی است که نوشته­اند مرصع به زر و سیم و یاقوت و زمرد بوده به وسیله­ی زنجیری از طلا به سقف تیسفون آویخته بوده­اند.
این زنجیر چنان نازک بود که از دور دیده نمی­شد و چون بیننده از مسافتی نسبتا بعید نگاه می­کرد می­پنداشت که واقعا تاج بر سر شاه قرار دارد در صورتی که این کلاه به قدری سنگین بود که هیچ سری تاب نگاه داشتن آن را نداشته است.
در سقف تالار یکصد و پنجاه روزنه به قطر دوازده تا پانزده سانتیمتر تعبیه کرده بودند که نوری لطیف از آن­ها به درون می­تافت و در این روشنایی اسرار آمیز، آن همه شکوه و جلال و تجمل، اشخاصی را که برای دفعه اول به آن­جا قدم می­نهادند چنان مبهوت می­کرد که بی­اختیار به زانو درمی­آمدند.
چون پادشاه پس از بار از تخت برمی­خاست و می­رفت، تاج همچنان آویخته بود و آن را با جامه­ی زربفت مستور می­کردند که از گرد و غبار محفوظ بماند. حلقه­ای که زنجیر تاج را به سقف می­بست تا سال 1812 میلادی برجای بود و در آن وقت آن را برداشتند...»

باری، یاقوت­های رمانی آن در شب چون چراغ روشنایی می­داد و آن را در شب­های تار به جای چراغ به کار می­بردند. بدون شک مقصود از گوهر شب چراغ همین یاقوت­های رمانی تاج خسروپرویز بود که بعدها به صورت ضرب المثل درآمده است چه قبل و بعد از این تاریخی مدارک و شواهدی موجود نیست که دال بر اثر وجودی گوهر شب چراغ باشد.

«شاردن» سیاح معروف فرانسوی راجع به گوهر شب چراغ نوشته است:
«.. ایرانیان می­گویند که یاقوت احمر و زبرجد و همچنین گوهر شب چراغ که سنگ مشهوری است که دیگر وجود خارجی ندارد و قریبت به یقین است که فقط یاقوت آتشی است که دارای رنگ و جلای عالی می­باشد از کان­های مصر استخراج می­گردد. در ایران برای این سنگ خاصیت درخشندگی خاصی که تمام اطراف خود را روشن کند قائل می­باشند و به همین جهت آن را شب چراغ یعنی شعله­ی شب می­نامند و «شاه مهره» یعنی سنگ سلطانی و «شاه جواهرات» یعنی سلطان گوهرها نیز می­خوانند. ایرانیان برای این سنگ صفات مافوق الطبیعه­ای قائل­اند و برای آن­که داستان کاملا اسرارآمیز باش حکایت می­کنند که گوهر شب چراغ در سر اژدهایی یا بر سر سیمرغ و یا عنقایی در کوه قاف به وجود می­آید. مشرق زمینیان از این کوه جبال اقصای شمال را قصد می­کنند ... »

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:48  توسط دکتر بابک وزیری  | 

شترنگ(شطرنج)

لیلاج

این کلمه صرفاً دررابطه با قماربازی به کار می رود یعنی قماربازان ماهروکهنه کار را به لیلاج تشبیه وتمثیل میکنند. اطلاع وآگاهی ازماجرای زندگی لیلاج چه ازنظرریشه تاریخی وچه ازجهت عبرت آموزی جوانان نا پخته وچشم وگوش بسته خالی ازسود وفایده نیست. نام صحیح لیلاج به طوری که در کتب تاریخی وفرهنگها ضبط است ابوالفرج محمدبن عبدالله معروف به لجلاح می باشد که درنزد قاطبه ی مردم به لیلاج اشتهاردارد. لیلاج دراواخرقرن چهارم واوایل قرن پنجم هجری می زیست ودربازیهای شطرنج و نرد و سه قاپ استاد مسلم بود.

پدرش صقة بن داهرو یا به قولی صفة بن داهرازحکمای هند واز ندیمان خلفای بنی عباس بود که به آنان آیین جهانداری و رموز کشورداری می آموخت. چون حکیمی وارسته بود مال ومنالی نیندوخت و پس از مرگش جز پلاس مستعمل و چند جلد کتاب از خود چیزی باقی نگذاشت.

لیلاج پس از مرگ پدر متکفل عائله شد ولی نه هنری داشت و نه میراثی از پدر مانده بود تا برادران و خواهران صغیر را کفالت نماید. به حکم ضرورت در همان اوان طفولیت بچه های همسایه را که دینار و درمی داشتند به قمار تشویق می کرد و از آنان می برد.

اتفاقاً سرهنگی در همسایگی لیلاج سکونت داشت که چون لیلاج را در قمار بازی محتاج و مستعد دید تمام فوت و فن و نیز نگهای قمار را به وی آموخت و لیلاج هوشمند و با استعداد در عنفوان جوانی به دقایق و حقه بازیهای قمار چنان دست یافت که نکته ابهام و تاریکی از نیرنگهای طاس و برگ و سه قاپ بر او پوشیده نمانده تا آنجا پیش رفت که می گویند بعدها شطرنج را اختراع کرد و به قولی پدرش واضع و او شاطر شطرنج بود.

علی کل حال در نرد و شطرنج آنچنان استادانه بازی می کرد که هیچ کس را دل و جرأت نبود با وی همبازی شود به قسمی که شعرای ایران نیز در ارسال مثل از مهارت و استادی او غافل نبوده اند.

من سخن راست نوشتم تو اگر راست بخوانی

جرم لجلاج نباشد چون تو شطرنج ندانی
(سعدی)
همچو فرزین کجر و است و رخ سیه برنطع شاه

آنکه تلقین می کند شطرنج مر لیلاج را
(مولوی)

ردای شید قناعت بدوش دارم لیک

زنم به نرد طعمه تخته بر سر لیلاج
(ظهوری)
لیلاج در بازی تخته نرد چون کعبتین (طاس) می انداخت هر چه می خواست می آمد منتها در اوایل بازی چند دور می باخت تا حریف تشجیع شود و از نقدینه و دارایی هر چه دارد به اصطلاح رو کند.

آن گاه چند طاس مساعد می ریخت و آن بیچاره را در ششدر بدبختی و افلاس دچار می کرد. در بازی سه قاپ نظیر نداشت و هر کس با او بازی می کرد در همان دقایق اول مغلوب می شد. در بازی سه قاپ که آن را به هوا می اندازند تا در وسط سفره بنشیند سه اسب را نقش و دو خر و یک اسب را اصطلاحاً سه پلشت می گویند.

لیلاج همیشه نقش می آورد زیرا قاپها در میان انگشتانش چون مومی بودند که به شکل دلخواه بر روی سفره می نشستند. در بازی ورق گنجفه هزار حقه و نیرنگ بلد بود و پنجاه و دو برگ بازی را از پشت می شناخت. بعلاوه در قیافه شناسی به قدری استاد بود که از لب و دهان و اعوجاج صورت و طرز نگاه و کیفیت توپ زدن حریف تشخیص می داد که دست پر دارد یا توپ خالی (بلوف) می زند.

لیلاج با این خصوصیات در سنین جوانی از شیراز به همدان آمد و آوازه شهرتش در تمام اطراف و اکناف پیچید. قماربازان ماهر و کهنه کار همدان و سایر بلاد غرب ایران را به سوی خود جلب کرد و هر چه داشتند از کفشان ربود و آنها را به خاک سیاه نشانید. کار به جایی کشید که عده ی کثیری از قماربازان و حیثیت و حتی همسران و دختران خود را در بازی قمار به لیلاج باخته بودند از فرط غصه و کدورت خودکشی کردند. دیری نگذشت که معاریف و ثروتمندان آن سامان از جمله قاضی همدان که فرزندانشان را لیلاج از راه به در برده بود کمر به قتلش بستند و او را به اتهام جنایتی در بند کردند.
این زمان مقارن با سلطنت شمس الدوله دیلمی در همدان و اصفهان بود و شیخ الرییس ابوعلی سینا در دربارش سمت وزارت داشت.
لیلاج از ابوعلی سینا استمداد کرد و متعهد شد که دیگر قمار نکند. فیلسوف شهیر ایران تنها کاری که می توانست بکند این بود که او را از کشته شدن نجات بخشید ولی به فرمان شمس الدوله دست چپش را به جرم تصرف مال مردم از طریق قمار که خود نوعی سرقت تلقی می شود قطع کردند.

لیلاج چند سالی ترک قمار کرد و با اندوخته ای که داشت امرار حیات می نمود تا اینکه سه نفر قمار باز حقه باز که از او کهنه کارتر بودند به خانه اش آمدند و با لطایف الحیل و شمش های طلا که همراه آورده بودند او را فریب دادند.
دیدگان لیلاج از مشاهده شمشهای طلا خیره شد و ترک و توبه را از یاد برده با آنان به بازی مشغول گردید. سه نفر قمارباز نامبرده با طاسهای تقلبی و برگهای شناخته شده و هزار دوز و کلک دیگر که لیلاج از آنها بی اطلاع بود تمام ثروت و اندوخته لیلاج و حتی لباسهایش را بردند. سپس او را بی هوش کرده از خانه خارج شدند.
لیلاج هنگامی که خود آمد که مال و ثروت باد آورده همه بر باد رفت و سرمایه ای جز یک عده دشمنان سر سخت و کینه توز در همدان برایش باقی نمانده بود. به قول سیف اسفرنگ:

همچو لیلاج ز بازیچه برگ

عاقبت جان بسلامت نبری

بار دیگر از ابوعلی سینا چاره جویی کرد و به دستور و دلالت او راه شیراز را در پیش گرفت و یکسر به گلخن یکی از حمامهای کهنه و قدیمی رفت و در آنجا ساکن شد.

با وجود آنکه ناشناخته داخل شهر شد و سعی داشت که او را نشناسند مع هذا قماربازان شیراز از ورودش مطلع گردیدند و دسته دسته به سراغش شتافتند ولی این بار توبه لیلاج بر اثر مواعظ حکیمانه شیخ الرییس ابوعلی سینا به منزله توبه نصوح بود و هیچ تحبیب و تهدیدی او را از تصمیم راسخ و اراده آهنینش باز نداشت. همه را جواب کرد و به کفاره گناهان گذشته بقیت عمر را در گلخن حمام به طاعت و عبادت پرداخت.

امیر فارس که مردی صالح و شایسته بود فرزندی داشت که بر اثر معاشرت و مجالست با افراد ناباب و فاسد الاخلاق به کلی منحرف شده بود. قماربازی می کرد، شراب می نوشید و آخر شب به محله های معروف و فاسد می رفت. امیر فارس هر قدر فرزند را پند و نصیحت کرد سودی نبخشید و چون از ماجرا و فرجام زندگی لیلاج آگاهی یافت دست توسل و استمداد به جانب وی دراز کرد تا با تجارب تلخ و ناگواری که از این رهگذر تحصیل کرده است فرزندش را از منجلابی که در آن غوطه می خورد نجات بخشد.

لیلاج خواهش امیر را پذیرفت و فرزندش را به محل سکونت خویش یعنی گلخن حمام دعوت کرد. فرزند امیر دعوت لیلاج را به جان پذیرفت و به عشق و سودای قمار به جانب گلخن شتافت. لیلاج مقدمش را گرامی شمرده مانند بعضی ناصحان و واعظان ناپخته که بدون تمهید مقدمه در نهی و نکوهش و سرزنش بر می آیند عمل نکرده بلکه با ملایمت و خوشرویی به فرزند امیر فارس گفت:«چه نوع قمار می دانی؟» جواب داد:«همه نوع.»

لیلاج ابتدا با او به شطرنج پرداخت و با چند حرکت او را مات کرد زیرا لیلاج در بازی شطرنج به قدری استاد بود که قصیده سرای معاصر ادیب الممالک فراهانی در این مورد گفته:


از آن به نام مهلب مهلبیه بماند

چنانکه ماند ز لجلاج در جهان شطرنج

سپس تخته نرد را جلو کشید و در یک چشم بر هم زدن با گشادبازی و طاسهای مساعد انداختن که شیوه نردبازان کهنه کار است او را در ششدر انداخت. آن گاه سه قاپ را در دست گرفت و گفت:«نقش یا سه پلشت کدام را می خواهی تا همان را بیندازم؟» فرزند امیر گفت:«نقش می خواهم.»

لیلاج گفت:«من این سه قاپ را در مقابل چشمان تو از سوراخ سقف این گلخن به هوا می اندازم. تو برو پشت بام و آن سه را بر روی زمین ببین.» امیر قبول کرد و لیلاج با سر انگشت سحارش قاپها را از سوراخ سقف به پشت بام انداخت. چون فرزند امیر فارس بر روی بام حمام رفت و قاپها را دید از فرط تعجب و حیرت دهانش باز ماند زیرا همان طوری که خواسته بود سه قاپ به صورت نقش بر روی بام گرمابه جای گرفته بود. فرزند امیر طاقت نیاورده و پرسید:«استاد لیلاج، تو که در همه نوع قمار تا این اندازه استادانه بازی می کنی پس چرا ثروت و اندوخته ای نداری و بر اثر فقر و مسکنت در گلخن حمام کهنه شیراز جای گرفته ای؟» لیلاج گفت:«پسر جان، من همه چیز داشتم و با این بازیهایی لعنتی خانواده های بسیاری را به خاک سیاه نشانده ام ولی باید بدانی عاقبت قماربازی همین است که می بینی. وقتی که لیلاج چیره دست پس از سالها بازی در تون حمام مسکن گزیند فرجام زندگی رقت بار تو و امثال تو که هنوز الفبای قمار را نیاموخته اید معلوم است که به کجا منتهی خواهد شد.»


قمار برد ندارد چرا که از اول

قماربازی گفتند نی قماربری

آن گاه فرزند امیر را در نیمه های شب به میخانه برد و حرکات ناهنجار و الفاظ رکیک و مستهجن افراد مست و لایعقل را که مانند دیوانگان سر از پا نشناخته به جان یکدیگر افتاده بودند از نظرش گذرانید.

بامدادان که هنوز هوا گرگ و میش نشده بود او را به یکی از معروفه خانه راهنمای کرد و قیافه های کریه و بدمنظر و چشمان قی کرده فواحش را که اوایل شب به زور وسایل آرایش و به مصداق شب گربه سمور می نماید خویشتن را حور بهشتی و لعبت طناز جلوه می دهند به فرزند امیر نشان داد و فرزند امیر از دیدن آن صحنه های موحش و مهوع چنان مشمئز و ناراحت شد که از فرط ناراحتی و پشیمانی اشک از دیدگانش جاری گردید. لیلاج چون مقصود خویش را به هدف اجابت مقرون دید سر بر داشت و گفت:«فرزندم، این صحنه های جان دار را از آن جهت در مقابل دیدگانت مجسم کردم تا بدانی که در چه ورطه هولناکی دست و پا می زنی و تمنیات و خواهشهای نفس را با چه سموم جانگزایی برآورده می کنی. افراد عاقل و اندیشمند هرگز در چنین محلی و چنین راههایی گام بر نمی دارند و خواهش نفس را جز در طریق تفریحات سالم و درک لذات معنوی ارضا نمی کنند. تا زود است برگرد و راه عاقلان را در پیش گیر، و گرنه بعید نیست به سرنوشت من دچار شوی و به این روز افتی که می بینی.»
فرزند امیر که این کلمات آموزنده چون پتکی بر مغز و اعصابش فرود می آمد در مقابل لیلاج رنج دیده گلخن نشین متعهد گردید که دیگر گرد این امور نگردد و برای امیر فارس فرزندی صالح و شایسته باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:46  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://www.ariaboom.ir/content/view/1017/188/


آموزش و فرهنگ در ایران پیش از اسلام

فریدون جنیدی

الف) گفتاردیگران :

چون ما خاموش نشسته‌ایم، میدان برای هرگونه داوری بیگانگان، و پیروان ایرانی آنان گشاده است، و چنین است که اوستا را که کهن‌ترین نمونه دفتر و دیوان جهان است، برای کهن بودن با داستان هومر همزمان می‌شمارند !

استاد فریدون جنیدیپرویز ناتل خانلری می‏گوید :
«دبیره اوستایی در هنگام ساسانیان پدیدار شده است «متن اوستایی که اکنون در دست است؛ خط دقیق خاصی است که تنها برای نوشته‌های دینی ساخته شده و زمان وضع آن را در حدود قرن ششم میلادی شمرده‌اند» [1]

مهرداد بهار می‌گوید : «در ایران مدرسه و مکتب وجود نداشت» [2]

و نیز همو می‌گوید :
«کتب زرتشتی و هم شاهنامه، هر دو، مبتنی بر روایات بسیار کهن حماسی‌اند که طی اعصار دراز، به صورت شفاهی منتقل می‌شده‌اند، و از اواخر عصر ساسانی شروع به کتابت آنها شده است» [3]

و احمد تفضلی می­نویسد : «ایرانیان دارای ادبیات شفاهی بوده‌اند» [4]

ب) گفتارپیشینیان :

1. در کاوش­های تپه یحیی (کرمان) در لایه VI C که به زمان پنج هزار سال پیش برمی‌گردد، 19 لوحه­ی خطی کهن‏تر از خط سومری پیدا شده است. [5]

شاهنامه در رویدادهای زمان بهرام گور از پیدا شدن گنجی به نام «گنج گاو» آگاهی می‌دهد که دبیره‌ای جدا از دبیره­ی زمان ساسانی داشته است که موبدان آن را دبیره­ی هنگام جمشید شمارده‏اند.

2. ابوریحان بیرونی می‌نویسد :
«در زمان ما، در «جِی» که یکی از شهرهای اصفهان است، از تل‌هایی که شکافته شده، خانه‌هایی یافتند که عدل­های بسیاری از پوست درختی که توز نام دارد و با آن کمان و سپر را جلد می‌کردند، پر بود و این پوست­های درخت به کتابت­هایی مکتوب بود که دانسته نشد چیست» [6]

3. ابن ندیم آورده است :
«در سال سیسدوپنجاه قمری سغی [سقفی؟] خراب گردید که جایش معلوم نشد. زیرا از بلند بودن سقف آن گمان می‌کردند که توی آن خالی و مصمت است، زمانی که فروریخت از آن کتاب­های زیادی به دست آمد که هیچ کس توانایی خواندن آن را نداشت» [7]

4. «در کاوش­های شهر سوخته که به سال 1377  به سرپرستی دکتر «منصور سجادی» انجام گرفت، جمجمه­ی دختری را یافتند که از بیماری هیدروسفالی رنج می‌برده است. پزشکان ایرانی 4850 سال پیش استخوان پاریتال راست آن دختر را برداشته‌اند (کاری که امروز انجام می­شود) تا فشار آب را بر روی مغز کم کنند. پژوهش­های پزشکان داوری می‌کند که آن دختر چند ماه پس از آن (عمل جراحی) به زندگی خود ادامه داده است زیرا که نسج­های استخوانی بریده شده پیرامون آن ترمیم یافته است و ترمیم تنها با زنده بودن بیمار انجام می‌گیرد» [8]

5. از شوش پنج هزار ساله لوحه گلینی که خویشکاری (تکلیف) دانش‌آموزان بوده پیدا شده است که بخش‌بندی پیرامون دایره را به 6 کمان برابر نشان می‌دهد و نشان‌دهنده آگاهی شگفت ایرانیان از نسبت پرتو دایره (شعاع) با شش بر منتظم محاط دردایره است! [9] (نگاره شماره 1)

از این برتر لوحه‌ای دیگر است از 3400 سال پیش در خوزستان که پیرامون دایره را به هفت بر منتظم بخش‌بندی کرده است، و این کار تنها بایستی با بهره‌گیری از «فرمول جبری» انجام گیرد ! [10] (نگاره شماره 2)

لوح گلین خویشکاری دانش آموزان
یافت شده در شوش - خوزستان


نگاره شماره 1


 
نگاره شماره 2


 

در این لوحه استاد از شاگرد خواسته است که دو «قضیه» هندسی را ترسیم کند.

الف : فاصله هر نقطه از نیمساز زاویه با دو ضلع زاویه برابر است.

ب : عمود منصف پایه در مثلث دو پهلو برابر (متساوی الاضلاع) از رأس آن می‏گذرد.

شاگرد «قضیه»ی نخستین را کشیده است و در قضیه دوم با لرزش دست خط را با فاصله از رأس به سوی چپ کشیده.

استاد در کنار آن، عمود منصفِ درست را که از رأس می­گذرد کشیده و با دو کارد «قیچی» نیمی از آن گل را پاره کرده است تا دانش‌آموزان دیگر نتوانند از آن  برای خویشکاری‌های آینده سود ببرند ! و این کار در آن زمان، درست همانند خط زدن مشق امروز کودکان است که از آن دوباره نتوان به جای مشق تازه سود برد.

از این گونه دایره‌ها که به چند بخش تقسیم می­شوند، در «خبیس» (شهداد) کرمان و (گیان) لرستان و (مارلیک) گیلان نیز یافت شده است به نشانه­ی روشن آنکه این آگاهی‌ها تنها در خوزستان نبوده و در همه­ی سرزمین ایران پراکنده بوده است و چنین نگاره‌ها چند هزار سال پیش از اقلیدس (که به گمان اروپاییان پدر هندسه جهان است.) در ایران یافت شده است.

داوری :

گمان غربیان و پیروان ایرانی آنان را خواندید و از این گستره شگفت دانش در ایران نیز آگاه شدید.

اکنون داوری با خواننده است ! تنگ چشمی و کوته‌اندیشی در هر کاری نکوهیده است به ویژه در پژوهش­های دانشی ! رای آنان برآنست که سرچشمه­ی همه چیز را یونان بدانند و انبوه یافته‌های باستانشناسی را یا  از ایران به در می‌برند یا در همین جا نابود می‌کنند، تا مبادا نیاکان آنان، یونانیان، شاگرد استادان ایرانی در شمار آیند.

آموزش در فرهنگستان­های ایرانی :

نخستین آگاهی از رشته‌های آموزشی در ایران باستان بدست آمده است، آموزش ویژه‏ایست که «سیاوَخش» را از آن گذرانده‏اند.

سواری و تیروکمان و کمند         عنان و رکیب و چه و چون و چند
نشستنگه مجلس و میگسار           همان باز و شاهین و یوز و شکار
ز داد و ز بیداد وتخت وکلاه           سخن گفتن رزم  و راندن سپاه

آموزش نخستین :

ورزش وآمادگی جنگی، سواری و به کاربردن ابزارهای نبرد، چون شمشیر و تیر و کمان و کمند و گرز و ... که ویژه­ی همگان بود.

آموزش دو دیگر (چه و چون و چند) :

الف: چه؟ «چه» در این سخن به جای دانش همگانی در آموزش امروز است زیرا که دانش‌آموز بایستی بداندکه هرچیز «چه» است ؟ یا چیست ؟
پاسخ به چیستی رویدادهای پیرامون زندگی مردمان، همان است که امروزبدان «دانش» می­گویند.

ب: چون ؟ در این سخن چگونه ؟ و چرا ؟ است. چراچنین است ؟ چگونه چنان رویداد رخ می­دهد ؟ این بخش از دانش را یونانیان «فلسفه» نام نهادند.

پ : چند ؟ چند یا اندازه. دانشی است که از اندازه و آمار و شمار (ریاضیات) سخن می‌گوید.

     پ-1- اندازه­ی زمین وساختمان­ها و بلندا و پهنای هرچیز که امروزه آن را «هندسه» می‌نامیم.
اندازه­ی زمین دشت­ها و کوه­ها و رودها و دریاها، در زمان ما «جغرافیا» خوانده می­شود که واژه­ای فرنگی است، و برابر فارسی آن «زمین‌نگاری» یا «زمین‌پیمایی» و مانند اینها است.
این دانش در پنج‌هزار سال پیش بدانجا رسیده بود که ایرانیان بدانند میانه­ی جهان شهر «زرنگ» سیستان است و به همین روی سیستان را «نیمروز» می‌نامیدند، که نیمروز نیمه­ی جهان شناخته شده­ی باستان است و هنگامی که در همه­ی جهان باستان (از ژاپن تا ایسلند) روز باشد، خورشید برفراز نیمروز است.

بدینروی ایرانیان در آن هنگام همه­ی جهان باستان را پیموده بودند که می‌دانستند میانه­ی آن کجاست.
اندازه­ی ساختمان­ها بلندی و پهنای چیزها را از آن دسته از ساختمان­ها که از ده هزار و چهارسد سال پیش در «گنج دره­ی هرسین» کرما‏شان، و نیز شهر هشت‌هزارساله در «تپه زاغه» قزوین و «چغامیش» هفت هزارساله خوزستان و «شهر سوخته» پنج‌هزار ساله سیستان می‌توان سنجید و داوری کرد که ایرانیان چندهزار سال پیش از یونانیان اندازه‌ای را که امروز «هندسه» می‌نامیم می‌دانسته‌اند.

     پ - 2- اندازه­ی آسمان و اختران گردش خورشید و ماه و ستارگان و برج­ها، و سالماری و گاهشماری.
این دانش، دو بخش می­شود : ستاره‌شناسی (نجوم)، گاهشماری (تقویم).

آموزش سدیگر: آن کسان که برای فرمانروایی، آموزش می‌دیدند، می‌بایستی که افزون بر جنگاوری و دانش­های دیگر از دانش­های ویژه برخوردار باشند :

الف : داد یا دادگستری

دادگستری نیز یکی از شاخه‌های دانش آن روزگار بوده است و کسانی از موبدان «دات وَر» خوانده می‌شدند که امروز «داور»شان می‌خوانیم از این سخن نیز روشن می‌شود که فرمانروایان می‌بایستی افزون بر دانش­های دیگر از «داد» نیز آگاه باشند تا به بیداد دست نیازند.
از آیین­های تخت و کلاه که در همین داستان از آن به نام «هنرهای شاهان» نام برده می‌شود، سخن گفتن خوب، آوای نرم، شیوه­ی مهمان­داری از فرستادگان کشورها، و نشستن در انجمن سور و چگونگی خوردن خوراک و نوشیدن باده، آیین شکار و نخجیر و سخن گفتن با سپاهیان و شیوه­ی راندن سپاه و سپه‌کشی است که امروزه هر یک را دانشی نو می‌شمارند !

در اوستا واژه­ی «» به معنی آموزش فرهنگ آمده است و از این واژه دو واژه­ی دیگر؛ نخستین «» هیربد به معنی، آموزگار و «» شاگرد و فرهنگ‌آموز برآمده است.
گونه­ی پهلوی واژه­ی استاد در زبان پهلوی «هیرپت» و در زبان فارسی «هیربد» است به معنی آموزگار، استاد علوم، و جایی که دانش‌آموزان دینی در آن آموزش می‌دیدند، «هیرپتستان» نامیده می‏شد. اما آن کسان که آموزش فرا دینی می‌دیدند در فرهنگستان به خواندن می‌پرداختند و در شاهنامه اشاره به چنین جای شده است.

سپارید کودک به فرهنگیان          کسی کش بود مایه وهنگ آن

یا

به هر برزنی بر دبستان بدی        همان جای آتش پرستان بُدی [11]

همچنین :

فرمان بزرگمهر به پدران برای آموزش فرزندان :

فزودن به فرزند بر، مهر خویش         چو در آب دیدن بود، چهر خویش
ز فرهنگ، وز دانش آمــوخـتن             مجو چاره جز، جانش افروختن

اندرز بزرگمهر به پادشاه برای آموزش فرزندِ شاه و آینده­ی کشور :

سپردن به فرهنگ فرزند خُرد             که گیتی به نادان نباید سپرد

گفتار دیگر از «کارنامه اردشیر بابکان» است، آنجا که اردوان، اردشیر پانزده ساله را سرزنش می‏کند :

«... اردشیر را به آخور ستوران فرستاد و فرمود که بنگر که شب و روز از نزدیک ستوران به نخچیر و چوگان و فرهنگستان نروی ...» [12]

مدرکی دیگر که در این باره هنوز در دست است متنی است به زبان پهلوی و دین دبیره بنام «اندر خویشکاری ریتکان» [13] (در تکلیف دانش‌آموزان)، که در آن یک دانش‌آموز تکالیفی را که دارد برشمرده است و آن یک «انشاء» به زبان امروزی است که در آن نیز به فرهنگستان به معنی آموزشگاه اشاره شده است. [14]

در مدرک بسیار ارزنده­ی دیگری که خوشبختانه به خط پهلوی موجود است بنام «خسروکواتان و ریتک» [15] که داستان پسری است که فرهنگستان را به پایان رسانیده از شاهنشاه درخواست «کار» می‏کند :

«... به هنگام به فرهنگستانم دادند و من در فرهنگ کردن ساخته (آماده) و شتابنده بودم ...» <[16]

و گزیده‌ای از آنچه ریدک درباره­ی آموزش­های خویش می‌گوید چنین است :

«... خواندن ِاوستا، نویسندگی، دانش، تاریخ، گویندگی، سواری و کمان‏وری و نیزه‌اندازی و شمشیرزنی، چوگان، نواختن چنگ و وَن و بربت و تنبور، کُنار و سرود، و چکامه و پای‌بازی (رقص)، اخترماری و ستاره‌شناسی، شترنگ و نرد و هشت پای

پسانگاه شاه پرسشی چند از وی می‌کند که به دیگر آموزش­های (مواد درسی) فرهنگستان ره می‌نماید و روشن می‌شود که افزون بر این­ها، کسی که تا پانزده سالگی در فرهنگستان آموزش دیده باشد از این دانش­ها نیز برخوردار است :

1- آشپزی و خانه‌داری، گیاه‌شناسی، جانورشناسی، باره‌شناسی (اسب و شتر و ستور و چارپایان اهلی)، مِیْ‌ شناسی، باده‌خواری، بزم‌آرایی، خنیاگری، رامشگری و ...

و گمان می‌رود که چنین آموزش­ها افزون بر دانش­ها، همانست که امروز «فوق برنامه‌اش» می‌خوانیم.

از میان هنرهای آموخته شده به «خط باریک» و «خط راز»، اشاره شده است و این خود نشان می‌دهد که هنر خطاطی نیز از جمله هنرهای مورد آموزش بوده است و بزرگمهر نیز درباره­ی دانش‌آموختگان و ویژگی­هایی که کار آنان باید داشته باشد، به همین نکته اشاره می‌فرماید :

بلاغت چو با خط فراز آیدش           به گفتار و معنی نیاز آیدش
بلفظ آن گزیـندکـه کوتاهـتر              بخط آن نویسد که دلخواه‌تر

در پندنامه‏ای که از آذرباد ماراسپندان در یکسدوپنجاه­وچهار گفتار بر جای مانده است، در گفتار سیزدهم چنین آمده است :

«... زن و فرزند خویشتن (را) جدا از فرهنگ مَهِل (مگذار) که بر تو تیمار و رنج گران نرسد[17]

امروز روشن است که دانشگاه گندیشاپور پس از اسلام نیز پایدار ماند و دانشمندان در آنجا به آموزش می‏پرداختند و این پایداری چندان به درازا کشید که استادان تازه بدانجا ره یافتند و چون از دفترهای پیشین اندکی نمانده بود، آنان روی به دفتر یونانیان کردند و شیوه‌های اندیشه و دانش یونانی در آن دانشگاه روایی یافت. چنانکه تا کنون نیز از چنگ آن رهایی نیافته‏ایم. اما انبوه دانشمندان ایرانی که پایه‌گذاران جبر و مثلثات و لگاریتم و نجوم به شیوه­ی برتر، که چشم به یونان ندوخته بودند، تا سده‌های چهارم و پنجم  آسمان دانش ایران و جهان را ستاره‌باران کردند.
و چون از پس سده‌ها، سرچشمه­ی آن درخشش‌ها از چشم­ها دور گردید. ستارگان تازه، کور سویی می‌نمودند تا به یاد آن درخشش پرشکوه، خاموش نشود و فرزندان ایران، در این هنگام در اندیشه­ی درفشداری جهان دانش، به کوشش خویش بیفزایند.

به نام دادار اورمزد

خویشکاری ریدکان دبیرستان خداداد است. هر روز به ویر (حافظه، هوش، اندریافت) فردا، پیش چون، خورشید، برآید از بستر، برخیزید، خویشتن دست و روی [دست و روی خویشتن را] بدست، سوی آب به «خَوَ» شویید. به گاه؛ بسوی داده‏های دبیرستان شوید. بجایی (که) آن خویشکاری خویش (به) دست آید، اندر دبیرستان چشم و گوش و دل و زبان، ایدون بسوی فرهنگ دارید که چون‏تان از دبیرستان فراز هِلند، اندرراه، هوشیارانه (و به) فرهنگ روید «آسناوهی» [18] (= آنگاهتان که در راه) مردم که‏تان بپذیره آید، هرکس که بیاید، ایستید، نماز بآیین برید و «کاریچ» (= آنگاه نیز) که بخانه آمدستید، هوشیارانه، و به اندر «اهی»[19] کنید، هیچ را [بهیچ روی] پدر و مادر مرنجانید. خواهر و برادر و بنده و پرستار و ستور (را) مزنید. «بی‏نیاک‏اوت» [= بنیاد] و آیین دارید. دُش‏ساز (بدآهنگ، ناسازگار) مَبَوید، که نیک و بهساز (سازگار) بَوید. که، (= کا = آنگاه)تان که نان خوردن فرمایند، بینی (را) ویرایید (بینی را، پاک کنید) و دوست [= دست] شویید، نان به پیش نهید، بنشینید، یتاآئَت‏یزَمَئیدِ[20] اشم وهو[21] سه بار گویید و نان خورید. هم‏چون‏تان نان «خوَرت» [= نان خورده] بوید. افزایست [= افزون بر آن] جایی بپیرایید، آب بدست دهید، و سر «موی پیت» [22] نهید. برآن سر نهید[23]، میان بندید، خورید (تا بدان هنگام که) آن (را) [= میان را] نبندید، مخورید. که بر شما از آن، سخن‏ها بود.

اشم وهو 4 (بار) یتااهو 4 (بار) یتااهووئیریو 2 (بار) بگویید. سپرام ابا افزایست دندان پرَسن [مسواک] کجای خویشکاری خویش [آنجا که جای خویشکاری شما است] برید، به اندرز نشینید، خوش خسپید، درست خیزید دبیرستان (را) بکام بینید [اهی] یا [آپی] یا اپی درود.

اندروهی [اندرزی] کنم بشما کودکان، که از هیرپتسیتان [24] بشوید، براه راست روید و سگ و مرغ و ستور (را) اَگ اِشان [25] مزنید میازاراید. [اندر] راه [26] ؛ آشنا مردم که ترا پذیره آید، ایرتنی­ها [27] (فروتنانه) نیایش کنید و بچربی نمازید برید.
که (آنگاه) با خانه شوید پیش پدر و مادر، دست بکش، فرمانبردارانه [28] ایستید، هر کار که تو را فرمایند هوشیارانه به اندرز کنید. تا فرمان ندهندت [29] منشینید، که‏تان [آنگاهتان] نان خوردن [30] فرمایند، بینی ویرایید دست شویید، نان به پیش نهید، یتا آئَت (از شناک؟) اشم وهو 3 بگویید. چون‏تان نان خورده بوید، دندان پاک بکنید اشم وهو 4 یتااهو وئیریو 2 بگویید. دندان پرسن [31] به جای خویشکاری خویش برید، خوش خسپید، درست خیزید. دودیگر روز، فردا، پیش چون خورشید اَبَر آید دست و روی سه بار، به دستشویی و هفت بار به آب داده خوب شویید، آیین اوستاد به گاه، وادارید: [32]
از استاد زخم، خواری، پادافرهِ گران هوش [همچشِ از او] مَرَسَد [مرساد] چون کسیکه بروز نشود بدبیرستان (کسی که بهنگام بدبیرستان نرود) پشیوان [پشیمان] شود، او، باد بهوستند (؟) که داد (مرز) بیست ساله رسد، پیش دانایان و هیربدان و دستوران رسد، و شما را سخن دانایانه پرسند، شما پاسخ کردن ندانید، مردم؛ بشما نگرند، شما؛ بزمین.

در این جا نوشتار پازند (برگردان اوستایی) اندرز ِکودکان را یادآور می‏شویم که برداشتی است از : گنجینه­ی دستنویس­های پهلوی و پژوهش­های ایرانی : 27

دستنویس ت 28، متن ناقصی از: بندهش، خویشکاری ریدکان و جز آن، به کوشش : دکترماهیار نوابی و دکتر کیخسرو جاماسب آسا، موسسه آسیایی دانشگاه پهلوی شیراز : 2535، رویه : 122 تا 126

^ بالای برگه ^


 پانوشت­ها :

^ [1] خانلری، تاریخ زبان فارسی، جلد اول، رویه­ی 215.
^ [2] سخنرانی مهرماه 1362 در انجمن زرتشتیان تهران.
^ [3] بهار، مهرداد، جستاری چند در فرهنگ ایران، رویه­ی  14.
^ [4] تاریخ ادبیات ایران پیش ازاسلام ؛ ژاله آموزگار ؛ احمد تفضلی رویه­ی  13. ونیز درجای جای دفتر نامبرده این سخن کما بیش بازگو می­شود.
^ [5] C, C. LambergKarlovsky.1986.
^ [6] ابوریحان بیرونی، آثاراالباقیه ترجمه­ی اکبر دانا سرشت، رویه­ی 39.
^ [7] ابن الندیم، الفهرست، رویه­ی 2400.
^ [8] برای آگاهی بیشتر بنگرید به کتاب حقوق جهان در ایران باستان، بخش آیین نظام پزشکی، چاپ دویم 1384، نشربلخ.
^ [9] سهم ایرانیان در تمدن جهان. نیرنوری، و نیز تاریخ مهندسی ایران مهندس فرشاد.
^ [10] سرامیک­های شرقی کلکسیون­های بزرگ جهان، دفتر چهارم موزه­ی ایران باستان، فیروز باقر زاده، آن ِسوارت، ماشیکو ساکو.توکیو 1987.
^ [11] آتش پرست = نگهبان آتش (برای آگاهی بیشتر نوشتار آتش پرست را در بخش زبان شناسی بخوانید)
^ [12] کارنامه اردشیر بابکان، بهرام فره‏وشی، دانشگاه تهران، 1378، رویه 19.
^ [13] ریتک پهلوی، ریدک فارسی، پسران میان 10 تا 15 ساله.
^ [14] مجموعه 50 متن پهلوی موسسه آسیایی شیراز. (این نوشته در پایان گفتار با ترجمه­ی آن می‏آید)
^ [15] ایرج ملکی یک ترجمه از این متن به دست داده است و نام آن را «خسرو و ریدک» نهاده.
^ [16] همان، رویه­ی 1.
^ [17] متن‌های پهلوی، دستور جاماسب - منوچهر جاماسی اسانا، با مقدمه‏ای از بهرام گور انکلساریا و دیباچه‏ای از ماهیار نوابی، بنیاد فرهنگ ایران، رویه­ی 59 - پاره­ی 13.
^ [18] ، واژه نادرست است، در شماره : 9  وهی آشنا آمده است که درست‏تر می‏نماید با آشنایان.
^ [19] واژه نادرست است.
^ [20] «واژ ِخوردن» ستایش خداوند و داده‏های خداوند که بهنگام خوردن خوراک، زیر لب زمزمه می­کردند.
^ [21] ستایش راستی
^ [22] ، نادرست است.
^ [23] شاید نگارنده خواسته است بگوید، کلاه بر سر نهید و موی را ببندید، زیرا که ریختن موی بر زمین از کارهای ناشایست بوده است.
^ [24] واژه­ی نادرست نوشته شده است «اِرَوَبَستانو»
^ [25] واژه نادرست آمده است : بیگمان این واژه «اَداتیستان»(ظالمانه - نه از روی داد) بوده است.
^ [26] واژه نادرست آمده است : واهی، دنباله سخن، «آشنا» است.
^ [27] واژه نادرست آمده است :
^ [28] واژه نادرست بگونه­ی آمده است.
^ [29] واژه نادرست نوشته شده است «اُوَندِت»، پیدا است که تا فرمان ندهندت درست است.
^ [30] واژه نادرست بگونه­ی آمده است.
^ [31] واژه بگونه نادرست دندان «سَرشتن» آمده است.
^ [32] نگارنده را گمان برآن بوده است که آیین استاد که در اینجا بگونه­ی هوشتاد آمده است، آیینی ویژه بشمار می­رود، اینجا به دبیره­ی فارسی افزوده‏ است که : «بنام ایزد بخشاینده بخشایشگر مهربان دادگر» این واژه در رده­ی پسین بگونه­ی «اوشتَت» آمده است نه «هوشتات»، که با اندکی گذشت می‏توان آن را «وضت‌خت» اوستات پهلوی و «استاد» فارسی در شمار آوردن.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 0:58  توسط دکتر بابک وزیری  | 

لنگ انداختن http://www.ariaboom.ir/content/view/197/31/

عبارت بالا هنگامی به کار می رود که شخص ثالثی بخواهد اختلاف موجود بین دو یا چند نفر را مرتفع کرده واسطه صلح و آشتی شود. در این گونه موارد می گویند: فلانی دارد لنگ می اندازد. یعنی قصد دارد غائله و اختلاف فیمابین را با کدخدا منشی حل و فصل کند. این ضرب المثل در جای دیگر هم به غلط مورد استفاده و استناد قرار می گیرد و آن موقعی است که یکی از دو نفر هماورد و مبارز مغلوب و تسلیم شده باشد.

در این موقع گفته می شود: بالاخره فلانی لنگ انداخت. یعنی از عهده دفع حریف برنیامد و تسلیم شد.

به عللی که ذیلاً توضیح داده می شود مدلل و مسلم می گردد که منظور از لنگ انداختن واسطه صلح و آشتی شدن است نه مغلوب و تسلیم شدن، و هر کس از این ضرب المثل به منظور اظهار تسلیم و انقیاد تفهیم و تفهم نماید اشتباه کرده است.

همان طور که از اسم و عنوان باستانی مستفاد می شود این ورزش از قرون و اعصار قدیمه در ایران به یادگار مانده است و با وجود تنوع و تازگیهایی که در انواع و اقسام ورزش پدید آمد مع ذالک اهمیت و اعتبار این ورزش و این سنت باستانی به قوت خود باقی مانده است.

همه ساله عده کثیری از سیاحان و توریستهای خارجی به این منظور و مقصود به سرزمین ایران می آیند که ضمن مشاهده آثار تاریخی، گود زورخانه و آداب و تشریفات مخصوص و برنامه های اخلاقی و آموزنده این ورزش کهن را از نزدیک ببینند.

ورزش باستانی اگر چه از ورزشهای سنگین شناخته شده و جز زورمندان و پهلوانان را در این صحنه راهی نیست ولی از انصاف نباید گذشت که در این مکان تمام نکات و دقایق اخلاقی و مذهبی ملحوظ می شود. احترام بزرگترها و یا به اصطلاح ورزشکاران پیش کسوتها و میانداران و سردمداران و پهلوانان و قهرمانان سابق و لاحق به تمام معنی کلمه رعایت می شود.

جوانان و پهلوانان زورخانه با وجود سینه های پهن و بازوان ستبر و اندام عضلات پیچیده، از اظهار تواضع و فروتنی و بزرگداشت معمرین و پیش کسوتها و دستگیری از ضعفا و احقاق حقوق مظلومان و ستمدیگان ذره ای فروگذار نمی کنند. هنگام ورود به گود زورخانه زمین ادب می بوسند و با نیایش پرودگار توانا و نثار صلوات جلی سر بر آستان خاتم پیغمبران (ص) و مولای متقیان (ع) و یازده فرزندش می سایند.

ارتفاع سردر ورودی زورخانه کوتاه است تا هرکس وارد می شود خواه و ناخواه سر فرود آورد و بدین وسیله احترام زورخانه محفوظ بماند.
روال و رویه ورزشکاران در گذشته چنین بوده و امید است که در عصر حاضر نیز آن روح گذشت و جوانمردی به ضعف و فتور و سستی نگراییده باشد. در زورخانه برای هر دسته از پهلوانان و قهرمانان ورزشی آداب و تشریفات خاصی اجرا می شود.
فی المثل برای نوچه پهلوانانها هنگام ورودشان به زورخانه صلوات می فرستند. پیش کسوتها و پهلوانان معمر و قدیمی را با ضرب و صلوات وارد می کنند. از قهرمانان کشور و جهان و شخصیتهای بارز با ضرب و زنگ و صلوات تشویق و تجلیل می کنند.
ابزار و آلاتی که در زورخانه مورد استفاده ورزشکاران قرار می گیرد عبارتست از میل، کباده، سنگ، گورگه، تخته شنا و غیره که هریک نمادی از آلات جنگی و دفاعی باستان ما ایرانیان است ، برای مثال میل نماد گرز، کباده نماد کمان ، سنگ نماد سپر و ...

مرشد زورخانه بر بالای مسندی جای دارد که به نام سردم معروف است و راهنمایی میاندار با اشعار مناسب و ضرب گرا و لحن دلاویزش ورزشکاران را به انجام اعمال و حرکات ورزشی ترغیب و تشویق می کند.
ورزشکاران ابتدا به شنا بر روی تخته می پردازند، سپس پا می گیرند و حرکت دست و نرمش و چرخش انجام می دهند.
آنگاه یکی دو نفر از ورزشکاران جوان با چرخ و میل چند چشمه شیرینکاری می کنند. در خاتمه ورزش دسته جمعی با میل و کباده کشی و سنگ زدن را انجام داده چون ورزش به پایان رسید میاندار گود دعا می خواند، به روان پاک پیغمبر اسلام و سرور متقیان و سایر ائمه اطهار علیهم صلوات درود می فرستد.
برای پهلوانان و پیش کسوتهایی که از دار دنیا رفته اند و رهبران متوفای ملی و مذهبی طلب مغفرت و آمرزش می کند و کلیه ورزشکاران با صدای بلند آمین می گویند و به ترتیب ارشدیت از گود خارج می شوند.
آداب و تشریفات ورزش باستانی زیاد است که چون شرح و وصف جزییات و دقایق آن از حوصله این مقاله خارج است لذا فقط یکی از آداب این ورزش را که همان عنوان مقاله و موضوع لنگ انداختن است فی الجمله شرح می دهد:
از قدیم و ندیم در زورخانه ها معمول بوده و هست که در خلال انجام ورزش باستانی دو یا چند نفر از ورزشکاران در وسط گود با یکدیگر کشتی می گیرند و به اصطلاح کشتی گیران سر شاخ می شوند و با یکدیگر می پیچند.
این نوع کشتی گرفتن و سر شاخ شدن چون به منظور تمرین و نمایش است و جنبه رسمی و زورآزمائی ندارد لذا هنگامی که کشتی دو حریف به مرحله حساس می رسد و نزدیک است که یکی بر دیگری غلبه کرده پشتش را به خاک برساند میاندار یا مرشد زورخانه از فرصت استفاده کرده لنگ می اندازد یعنی یک ثوب لنگ از کنار گود برمی دارد و به سوی آن دو کشتی گیر پرتاب می کند و می گوید:«پهلوانان، حرمت لنگ.» کشتی گیران موظف اند احترام مرشد و حرمت لنگ را محفوظ داشته فوراً از یکدیگر جدا شوند و صورت همدیگر را ببوسند و در جای خود قرار گیرند.
در عرف اصطلاح ورزشکاران لنگ انداختن همان آشتی کردن و ختم غائله و زورآزمایی است که رفته رفته در افواه مردم نیز به همین مقصود مقدس اخلاقی مورد استفاده و استناد قرار گرفت ولی متأسفانه گذشت زمان و عدم توجه مردم به ریشه و مفهوم عبارت موجب گردید که از آن به منظور تسلیم و شکست استفاده کرده اند و اکنون نیز هر جا که پای شکست و تسلیم به میان آید می گویند: فلانی لنگ انداخت. یعنی حریف را زورمند دید و تسلیم شد در صورتی که چنین نیست و اصولاً لنگ انداختن از وظایف شخص ثالث و ارشد و اصلح هر دسته و جمعیت است که با روشن بینی و خیرخواهی مانع از ادامه قهر و غلبه و غائله می شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 0:48  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://www.ariaboom.ir/content/view/686/31/

پهلوان پنبه به کسی گفته می­شود که به قول علامه دهخدا : «درشت اندام و قوی هیکل ولی بی­زور و قوت باشد. ظاهری دلیر ولی باطنی جبون دارد، به ظاهر پردل و در باطن ترسو باشد.»

در اصطلاح آذربایجانی­ها این­گونه افراد را «یالانچی پهلوان» می­گویند که ادعایشان از مرحله­ی حرف به عمل نمی­آید.

القاب و عناوین پهلوانان به شرح زیر بوده است :

پهلوان اول کشور : این پهلوان باید تمام پهلوانان کشور را مغلوب کرده، آخرین کشتی را در حضور پادشاه می­گرفت.

پهلوان باشی : سرپرست پهلوانان را پهلوان باشی می­گفته­اند زیرا در عصر صفویه و قاجاریه به پهلوانانی که بر اثر کهولت و پیری از میدان خارج می­شدند سرپرستی پهلوانان وابسته به دربار یا بعضی نواحی را می­داده­اند.

پهلوان صاحب تاج : کسی که غیر از مقام پهلوانی و استادی و نیروی بدنی به نیکنامی معروف بوده مضافا به کسوت و طریقت اهل فقر درآمده باشد ضمن انجام مراسمی به دست پیر و مرشد و مراد خویش به استعمال تاج فقر مفتخر می­گردید.

بدافت : کشتی گیرانی که در دست حریف سرسختی نشان داده و او را به زحمت می­انداخته­اند، بدافت می­شدند.

بدلکار : از فنون کشتی یکی بدلکاری است یعنی هر فن که حریف به کار ببرد او بدل کند وحریف را به زحمت بیندازد.

پهلوان زورگر : زورگران معمولا از تنومندترین ورزشکاران باستانی بوده­اند که چون بدنشان با آلات سنگین ورزشی به ورزیدگی و رسایی کامل می­رسید به نمایش زورگری در نزد رجال درجه اول و حکام و خوانین و یا در محل­های عمومی می­پرداختند و از این رهگذر ارتزاق می­کردند.

پهلوان کنفت کن : به کسی می­گفتند که در کشتی مقام و منزلتی نداشت ولی هنگام درگیری و زورآزمایی با پهلوانان نامی سرسختی نشان می­داد و با نیرنگ و زیرکی مقاومت می­کرد و گهگاه با حرکاتی ناشایست موجب لکه دار شدن حیثیت حریف می­گشت.

پهلوان پنبه : این پهلوان که موضوع مورد بحث ماست ورزشکاری بود درشت اندام و قوی هیکل ولی بی­هنر و جبون و ترسو که نه میدان رفته و کشتی گرفته بود و نه جسارت و شجاعتی از خود نشان می­داد اما تا بخواهی ادعای پهلوانی می­کرد و در عالم حرف و پرچانگی پشت حریفان نامدار را به خاک می­مالید !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 0:47  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://www.horse.ir/archives/1386/03/post_161.php

سوارکاری در ایران باستان history

سوارکاری در ایران باستان history

بدیهی است شناخت پیشینه یک مساله، کمک شایانیبه امر برنامه ریزی در جهت رشد و توسعه آن می نماید و اساساً ، امر برنامه ریزی ، هرچه این پیشینه کهن تر باشد نیازمند کاوش وبررسی بیشتر وعمیق تر در گذشته ان مساله است .مساله ورزش در ایران نیز با توجه به قدمت 40 هزارساله سکونت انسان در این سرزمین از این قاعده مستثنــی نمی باشد.اهمیت مطالعه تاریخ را به خوبی می توان در جمله امه سزر یافت انجا که می گوید : ( ملتی که تاریخ خویش را نخوانده است ، می بایستی هر تجربه تلخی را مجددا تکرار کند). این جمله مبین ان است که با مطالعات تاریخی بخوبی می توان نقاط ضعف و قوت هر ملت را روشن نمود و از آن در جهت رشد وتوسعه بهره گرفت.
دوره ای از تاریخ ایران که ما به بررسی آن می پردازیم از نخستین علائم سکونت انسان در ایران شروع و با انقراض ساسانیان به پایان می رسد.در این دوره تاریخی سلسله های پادشاهی بر ایران حکمرانی کرده اند که سیاست ها و اعتقادات آنها بر مساله ورزش تاثیر گذار بوده است ،این سلسله ها شامل :مادها، هخامنشیان ، سلوکیان ،اشکانیان وساسانیان بوده اند.


شرایط جغرافیایی ایران و اینکه این سرزمین بطور مداوم در معرض هجوم اقوام مهاجم و همسایگان بوده باعث گردید تا آمادگی بدنی از اهمیت خاصی برخودار باشد و ساکنین این سرزمین مجبور باشند تا برای حفاظت از جان و سرزمین خود به مقابله با شرایط بد اب و هوایی و هجوم اقوام مهاجم بپردازند.اهمیت امادگی جسمانی تا به حدی بوده است که در مقاطعی ز تاریخ انتخاب پادشاه کشور منوط به برگزاری مسابقات ورزشی و موفقیت افراد در آن بوده است. در بسیاری از دوره های تاریخی سیستم های خاص تربیتی با تأکید بر تربیت جسمانی اعمال گردیده است، برای هر دوره سنی از خردسالی تا کهنسالی کلاس های ویژه ای تشکیل می گردید ، موارد درسی در هر دوره متفاوت بوده ودر کنار تربیت جسمانی ، تربیت اخلاقی نیز بسیار حائز اهمیت بوده است، بنحوی که هرودوت در کتاب خویش در مورد تربیت کودکان پارسی می گوید: ایرانیان سه چیز به فرزندان خویش می آموزند : سواری، تیراندازی وراستگویی در ایران اماکن خاصی جهت تشکیل کلاس های ورزشی وجود داشته است وهر ساله در برخی رشته ها نظیر دویدن مسابقاتی در حضور بزرگان برگزار وجوایزی به برندگان اهداء می شده است وآموزگاران خاصی تربیت بدنی را بر عهده داشته اند. در بسیاری از کتیبه های موجود از آن دوران پادشاهان به هنگام معرفی خود نخست از مهارت های ورزشی شان سخن گفته اند ویا تصاویری از این مهارتها را چه به شکل کنده کاری شده ، چه برروی مهرها وسکه ها به یادگار گذاشته اند واین قابلیت ها مایه مباهاتشان بوده است .برروی آثار و صنایع دستی ساخت عامه مردم نیز تصاویر شکار وتیراندازی مشهود است.هرچه از دوره هخامنشیان به ساسانیان نزدیک می شویم جنبه های تفریحی ورزش فزونی می گیردوعلاوه بر سوارکاری وتیراندازی وشکار شاهد فعالیتهایی نظیر چوگان سواره، چوگان پیاده ونشانه زنی در هوا هستیم .
به طور کلی هدف ما در این مقاله بررسی پیشینه تعلیم وتربیت جسمانی ،ورزش قهرمانی ،ورزش های متداول واهمیت فعالیت های بدنی و ورزش در میان ایرانیان باستان است.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 0:43  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://www.aariaboom.com/content/view/1041/167/

شکوفایی موسیقی

یسنا مهرآیین   
04 مهر 1386

دوره­ی ساسانی یا پارسی را می‌توان دوران شکوفایی موسیقی در بخش باستانی تاریخ ایران به شمار آورد، زیرا به استناد مدارک موجود معلوم می‌شود که حتی شهریاران ساسانی، اغلب دوستدار و مشوق موسیقی بوده و حتی بعضی از آنان خود با موسیقی آشنایی داشته‌اند.

اردشیر اول یا اردشیر بابکان (224 تا 241 پس از میلاد) - نخستین شهریار ساسانی - موسیقی‌دانان را در طبقه‌ی ویژه‌ای قرار داد.[1]  و همو، ‌به قراری که کارنامه­ی اردشیر بابکان نشان می­دهد، ‌هنگامی که هنوز به سلطنت نرسیده و به دستور اردوان - آخرین فرمانروای اشکانی - در ستورگاه (اصطبل) زندانی شده بود برای رفع دلتنگی تنبور می‌زد. [2]
فارمر به استناد «تاریخ ابوالفدا» رواج یا ساخت عود را به شاپور اول (272 تا 241 م.) نسبت داده است [3] که شاید به قول فارمر منظور اصلاح یا بهسازی گونه‌ای ساز قدمی‌تر باشد. [4]

بهرام گور، ورهرام یا بهرام پنجم، پانزدهمین شهریار ساسانی (420 تا 438 م.) هنگامی که پیش از رسیدن به سلطنت و بنابر رسمی که شهریاران ساسانی در دور نگاهداشتن ولیعهد از پایتخت داشتند،‌ در «حیره»، نزد «نُعمان لَخمی» از ملوک به سر می‌برد، داستان علاقه‌اش به دوشیزه­ی خنیاگری به نام «آزاده» به قدری شهرت یافت که هنرمندان و نگارگران ایرانی یاد آن را در آثار هنری خود حتی در دوران اسلامی، به نمایش گذاشتند، مانند قدح لعاب‌دار رنگین با نگاره‌ی بهرام گور و آزاده، کاری از آثار سده­ی هفتم هجری (13 م.) یا نظیر آن با نقاشی و زرین از سده‌ی ششم هجری (12 م.) کار کاشان.

همچنان که فردوسی بزرگ در شاهنامه آورده است :

به پشت هیونی دمان برنشست            ابا سرو آزاده، ‌چنگی به دست
زن چنگ‌زن، چنگ دربرگرفت         نخستین خروش مغان برگرفت
چو رود و بریشم سخنگوی گشت       همه خانه از وی سمن بوی گشت
بزد جامه‌ی باب خود ماهیار               تو گفتی بنالد همی چنگ، زار

همین شهریار ساسانی، مانند اردشیر اول، در ترفیع مقام اجتماعی و رسمی موسیقی‌دانان بذل توجه است و از «شنکل»(Shankal) فرمانروای هند خواست تا عده‌ای خنیاگر به دربار او گسیل دارد. [5] این بود که به گفته‌ی فردوسی ده‌هزار، و به روایت مولف «مجمل التواریخ و القصص» دوازده هزار هنرمند به ایران آمدند و ساکن شدند. نام این خنیاگران را به اختلاف «لوری»، «‌زوط»، «جاتی» یاد کرده‌اند [6] و شاید همان‌ها بوده‌اند که بر اثر افزایش زاد و ولد و به گونه‌ای که در «مجمع التواریخ و القصص»‌ آمده است به نام‌های «لولی»، ‌«لوری»، ‌یا «لوطی» شهرت یافته و حتی در آثار گویندگانی چون «حافظ شیرای» راه یافته­اند.

«خسرو اول انوشیروان»(531 تا 579 م.) همان طبقه‌بندی اردشیر اول را معتبر شناخت و در زمان او بود که «مزدک» مدعی آیینی شد با بنیان موسیقی، یعنی خدای یگانه را به صورت سلطانی تصور می‌کرد که بر تختی در آسمان‌ها قرار دارد و در برابرش چهار نیروی گرداننده‌ی جهان به شکل چهار فرمان‌بر ایستاده‌اند و یکی از آنها نماد موسیقی است. [7]

خسرو پرویز دوم (590 تا 628 م.) از آنجا که روایت‌های تاریخی و افسانه‌ای، او را دوستدار تجمل و زندگی اشرافی نشان داده است، طبعا پیش از دیگر شهریاران ساسانی به موسیقی توجه داشت تا آنجا که در مراسم افتتاح سد دجله، موسیقی‌دانان را هم مانند ساتراپ‌ها (استانداران) شرکت داد. [8]

یادگار با ارزشی که از دوران ساسانی و گویا خسرو پرویز به جای مانده، دو منظره‌ی شکارگاه حجاری شده در صخره‌های «طاق بستان» کرمانشاه است. در این حجاری هنرمندانه که پس از گذشت قرن‌ها، زیبایی هنری آن هنوز جلب توجه می‌کند، یکی منظره‌ای از شکار گراز وحشی و دیگری شکار گوزن (شاید گوزن قرمز نر) مشاهده می‌شود که عده‌ای نوازنده برای سرگرم کردن شهریار ساسانی مشغول نوازندگی هستند، در شکارگاه گراز وحشی، شهریار ساسانی در زورق سلطنتی ایستاده است و کمان کشیده در دست، در حال تیراندازی است و موسیقی‌دانان در سه قایق ساده‌تر و کوچک‌تر نشسته­اند، در صورتی که در شکارگاه گوزن، هنرمندان روی سکویی مشرف به شکارگاه قرار دارند تا بتوانند از حمله و آسیب احتمالی جانوران مصون بمانند.

سندی تاریخی از نوای خوش در دوران اشکانیان و ساسانیان [9]

تنها سند مهمی که نشان می‌دهد در دوران اشکانیان آموزش نوای خوش، یکی از مواد آموزشی دبیرستان‌های ایرانی بوده است «کارنامه اردشیر بابکان» [10] است، که به رویدادهای پایان دوره‌ی اشکانیان نیز می­پردازد.

در این کتاب به نوازندگی اردشیر جوان اشاره می‌رود :

«... اردوان را کنیزکی (دخترکی) بایسته (درخور، لایق) بود که از دیگر کنیزکان آزرمی‌تر (محترم‌تر) و گرامی‌تر داشت، و به هر آیین، پرستش (مراقبت، خدمت) اردوان آن کنیزک می‌کرد. روزی که اردشیر به ستورگاه نشسته و تنبور می‌زد و سرود و دیگر خرمی می‌کرد، اردشیر را دید، و بدو سرگشته (عاشق) شد ...»

و این خود نشان تداوم آموزش موسیقی در همه‌ی دوران‌ها در ایران است.

سند بسیار با ارزش دیگری از زمان ساسانیان، که نه تنها در زمینه‌ی موسیقی، بلکه در دیگر جهات نیز از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است، رساله‌ی کوچک «خسرو کواتان و ریدک» [11] است که خوشبختانه هنوز در دست است و پرسش نهم انوشیروان از ریدک درباره‌ی خنیاگری است. ریدک دراین‌باره پاسخی جامع می‌دهد که چون تمام موارد آن هنوز کاملا خوانده نشده، نمی­توان همه‌ی آنها را در اینجا آورد. اما بطور کلی پاسخ وی در دو بخش است :

بهری ویژه‌ی نوازندگی و دیگر بهر ویژه‌ی بازی و رقص است. در بخش نوازندگی از چنگ سرای، وین [12] سرای، وین کنارسرای، موستک [13] سرای، تنبور سرای، بربط سرای، نای سرای، دمبلک سرای، تنبور مه (تنبور بزرگ) سرای و ... نام می‌برد.
آنگاه می‌گوید که از همه‌ی اینها بهتر چنگ‌سرای است. کنیزکی که در شبستان، با آوای تیز (زیر و به اصطلاح موسیقی غربی سوپرانو) نوای چنگ را همراهی کند.


پانوشت­ها :

[1] فارمر، Farmer - Music, 2786
[2]  بخش2، ص 23.
[3] همان 2786.
[4] همان‌جا.
[5] همان 2786.
[6] همانجا.
[7] همان 2787 و معین.
[8] فارمر، همانجا.
[9] جنیدی، فریدون - زمینه­ی شناخت موسیقی ایرانی، صص. 117 تا 119.
[10] این کتاب نیز چونان همه‌ی کتاب‌های سرگذشت (تاریخ) فرمایشی است و در آن دروغ‌ها و بهتان‌ها و تحریف‌های زیادی درباره‌ی اشکانیان وارد شده است زیرا که در زمان ساسانیان به دستور آنان نوشته شده ... با اینحال در برخی موارد جنبی، نظیر همین موسیقی سند خوبی است.
اندیشه به یاد فردوسی می‌افتد که در ترجمه‌ی کارنامه‌ی اردشیر در شاهنامه، هنگام پیروزی اردشیر، و افتادن و کشته شدن «اردوان» می‌گوید :

چنین است کردار این چرخ پیر        چه با اردوان و چه با اردشیر
کرا  تا  ستاره  برآرد  بلند            سپارد مر او را به خاک نژند !

[11] یعنی خسرو قبادان و پسر جوان، و موضوع آن مکالمات خسرو انوشیروان است با پسری که در آن آگاهی‌ها و مهارت‌های پسر جوان مورد پرسش و پژوهش قرار می‌گیرد. از این گفت­وگوها چنین برمی‌آید که مواد درسی فرهنگستان عبارت بوده است از :
خط، خواندن متون، خواندن نوشته‌های مذهبی اوستا، آداب جنگ و شکار و ورزش،‌ نوای خوش، شناختن گل‌ها و گیاهان و جانوران، آداب معاشرت، شناختن غذاها و شیوه‌ی پخت آنها، شناختن آشامیدنی‌ها،
از جمله در این دفتر نام 24 گل آمده و برای بوی هریک معنایی ذکر شده است.

[12] وین، یکی از آلات موسیقی است، نوعی چنگ است - فرهنگ پهلوی
وین سازی است که با انگشتان می‌نوازند - فرهنگ نفیسی
کریستین سن، این ساز را «عود هندی» می‌داند، رویه‌ی 327 شعر و موسیقی.

[13] مسته سرای، مشته سرا، کسی که در مشت خود می‌دمد، و نوای موسیقی برمی‌آورد. یک نوع خنیاگری است. این کلمه در سانسکریت «Mustidhama» آمده است - فرهنگ نفیسی.


بن نوشت­ها :

1. تاریخ موسیقی ایران - تقی بینش
2. زمینه شناخت موسیقی ایرانی - فریدون جنیدی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 0:16  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://www.mydocument.ir/main/index.php?article=28

سحر ميرشاهي | در تاريخ : August 22, 2006 | موضوع : هنر | تعداد بازديد : 200 | امتياز :
    
گستره امپراتوری ساسانی
دوره حکومت ساسانیان بالغ بر چهارصد سال بطول انجامید و این عصر را در میان اعصار تاریخ ایران پیش از اسلام، درخشانترین دوره موسیقی نام نهاده اند. در این دوره قدرت متمرکز به جای قدرتهای پراکنده در ایران حاکمیت یافت و با تمرکز قدرت و جذب تدریجی ارباب هنر به دربار، زمینه رشد، پیشرفت و پرورش هنرمندان، بویژه موسیقیدانان فراهم آمد.

.

 
سحر ميرشاهي 

فارغ التحصیل مهندسی علوم و صنایع غذایی از دانشگاه شهید چمران اهواز 


    
بطوری که در تاریخ ایران آمده است این تنها نام مشاهیر هنری دوره ساسانی است که باقیمانده و از مشاهیر دوره های قبل، حتی نامی هم در بین نیست. تا جایی که عده ای به وجود نوابغ علوم و هنر در ایران تا پیش از این اعتقاد ندارند و ایرانیان قدیم را تنها افرادی که دارای استعداد نظامی و اقتصادی بودند، می شناسند
با ظهور شخصیت هایی همچون مانی و مزدک، انواع ادبیات هنری (غیر شعری) و هنرهای ظریفه رشد پیدا کرده و طرفدارانی را به خود جلب کرد. در این میان می توان به نقاشی های مکتب مانی، کتابهایی نظیر کارنامه اردشیر بابکان، خداینامه (خواتای نامک) و دهها اثر دیگر که از آن دوره برجای مانده است اشاره کرد.

اردشیر بابکان طبقات مختلف موسیقیدانها را نیک می شناخت و برای هریک قانون مخصوصی وضع کرده بود. انوشیروان در رعایت قانون و حقوق هنرمندان سعی آشکار داشت و بهرام گور خود چکام سرایی چیره دست بود.

با تشویق و حمایت دربار ساسانی از موسیقیدانها، مردم نیز بتدریج علاقمند به موسیقی شدند، بطوریکه در این دوره موسیقیدانان از رفاه و احترام بسیاری برخوردار بودند. نام اولین موسیقیدان بزرگ ایرانی از قبیل باربد، نکیسا، بامشاد و رامتین نیز از همان زمان برای ما به یادگار مانده است. همچنین نام بسیاری از الحان سازنده موسیقی و سازهای آن زمان.




قلعه اردشیر در فیروزآباد فارس
اردشیر بابکان



رواج موسیقی در عصر ساسانی با نام اردشیر بابکان تداعی می شود. اردشیر بابکان طی سلطنت خود که کمتر از بیست سال بود (241-226 میلادی) ، ایران را به مدارج بالایی از نظم و اعتبار جهانی رساند.

تعیین نظام طبقاتی مردم و همچنین موسیقیدانها از ابتکارهای او بود. در این زمان خنیاگران و رامشگران که از دیرباز جزو طبقات متوسط و گاهی حتی پست جامعه بودند، به سطح درباریان ترقی داده شدند. او درباریان را به هفت طبقه تقسیم کرده بود که موسیقیدانان در طبقه پنجم محسوب می شدند.

آرتور کریستین سن مستشرق اروپایی که در باره تمدن ایران در عهدد ساسانی تحقیقات زیادی انجام داده است با تحسین و تعجب می نویسد :

"در زمان حکومت ساسانیان و اردشی، خنیاگران (نوازندگان و سازندگان) در ردیف مامورین عالیربته دولت بودند."

علامه عباس اقبال آشتیانی می نویسد :

"موسیقی در ایران قدیم، رونق بالنسبه کامل داشته است. اردشیر بابکان موسس سلسله ساسانی در موقعی که درباریان و اعیان حضرت خود را به طبقات ممتاز تقسیم می نمود، مطربان و مغنیان را طبقه مخصوصی قرار داد و در میان طبقات ایشان را مقامی متوسط اعطا فرمود."



مینیاتور از صحنه شکار بهرام گور
بهرام گور


بهرام گور پانزدهمین پادشاه ساسانی بود، او در نوجوانی با فرهنگ و ادب و هنر کشورهای دیگر آشنا شد و طبق رسم اشراف زادگان آن زمان، بعد از یادگیری علوم و فنون مختلف، موسیقی آموخت
بهرام مردی جنگاور بود که بی اندازه به موسیقی علاقه داشت. بطوریکه بعد از نشستن به تخت پادشاهی اولین کاری که کرد رسیدگی به وضع موسیقیدانان و تامین رفاه آنها بود. او موسیقیدانها را از لحاظ مقام و رتبه بالاتر برد و گروهی از آنها را به طبقه اول برنشاند. جانشینان بهرام تا انوشیروان نیز این رسم را برپا داشتند.

علاقه بهرام گور به موسیقی به حدی بود که هنرمندان بزرگ را با مطربان برابر می نشاند و به دلخواه خود تعیین رتبه می کرد. تا جایی که اسباب ناخشنودی عده ای را فراهم می ساخت! او هرکس را که مایه خوشنودی خود می دید برتر می نشاند.

ابو منصور ثعالبی صاحب کتاب "غررالاخبار ملوک الفرس" آورده است که :

"بهرام گور چهارصد نوازنده را از هند به ایران خواند، و این هنرمندان را بر سایر طبقات مقدم شمرد. این هنرمندان به نام لولی یا سوری نامیده می شدند. آنان شوخ و ظریف بودند و در هر کوی و برزن، شهر و روستا برای مردم ساز می نواختند و می خواندند."

حمزه اصفهانی اضافه می کند : "اینان در ایران ماندند و زاد و ولد کردند که طایفه زط همین ها هستند."

از کتاب موسیقی در ایران از آغاز تا امروز - جلد اول ، غلامرضا جوادی 

به نقل از http://www.harmonytalk.com/archives/2006_02.html
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 0:3  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://www.centralclubs.com/viewtopic.php?p=51502

دوشنبه 8 آبان 1385 - 09:26 ذخيره کردن پست    عنوان: موسیقی در دوره ساسانی  

آشنايي ما درباره موسيقي و ورزش در دوره ساساني بيشتر از هر دوره ديگر پیش از اسلام است.

زيرا از نوشته‌هاي تاريخي و همچنين پيدايش اشيا ذي‌قيمت اين دوره مانند جام‌هاي نقره‌اي و موزاييك‌هاي به دست آمده از نقاط مختلف به خصوص بيشاپور (شهر شاپور اول) كه منقوش به رقص بانوان (جام نقره‌اي ساساني) و بانوي چنگ‌نواز (موزاييك پيدا شده از بيشاپور) است توسط پروفسور گيرشمن فرانسوي مابين سال‌هاي 1312 تا 1320 خورشيدي در بيشاپور كشف شد.

همچنين موسيقي‌دانان و خوانندگان بزرگ مانند باربد _ نكيسا _ رامتين _ بامشاد _ سركش اكثرا در دربار خسروپرويز بودند ظهور كردند كه پايه‌گذار موسيقي ايران پس از اسلام و حتي بعضي كشورهاي اسلامي شدند.

مدارك مثبتي نشان مي‌دهد كه در زمان ساسانيان موسيقي بسيار غني بوده و در جامعه مقامي بس شايسته داشته است. چنانكه در آيين مزدك كه در زمان كواد (قباد) ظهور كرد موسيقي به عنوان يكي از نيروهاي معنوي چهارگانه، شعور _ عقل _ حافظه و شادي برابر خداوند جلو‌ه‌گر مي‌شود. اين چهار نيرو به دستياري شش وزير امور عالم را اداره مي‌كنند و وزيران ميان 12 روح در حركتند كه يكي از آنها خواننده و سراينده موسيقي است.

به دست آوردن اين مقام در تشكيلات آسماني آيين مزدك نشانه آن است كه موسيقي در زندگي مردم آن روز جز احتياجات روحي به شمار مي‌رفته.

به علاوه مسلم است كه موسيقي‌دانان، خوانندگان و نوازندگان در دربار شاهان و شاهزادگان ساساني منزلتي شايسته داشته‌اند. چنانكه در افتتاح سدي روي رودخانه دجله موسيقي‌دانان هم‌رديف فرمانداران (ساتراپ) از جانب خسروپرويز دعوت مي‌شدند.

دستگاه‌هاي منسوب به باربد شامل هفت‌ خسرواني _ سي سحن و سيصد و شصت داستان بوده كه با هفت روز هفته و سي‌ روز ماه و سيصد و شصت روز سال مطابقت داشته است.

در كتاب تاريخ منوچهري و ديگر نويسندگان ايراني و عرب نام‌هاي بي‌شماري از آوازها و قطعات موسيقي است كه تشخيص نوع و گام و كيفيت اجراي آنها ميسر نيست. مثلا يزدان آفريد شايد نام يك سروده مذهبي است.

بعضي داستان‌ها به وقايع تاريخي و آثار افتخارآميز قديم ايران منسوب است كه ساسانيان از آغاز مايل به يادآوري آن بودند. مثلا كين ايرج _ كين سياوش _ تخت اردشير و برخي قدرت خسروپرويز را نمايان مي‌سازد _ باغ شيرين _ باغ شهريار _ تخت تاكديس و بعضي ديگر ثروت او را به ياد مي‌آورند و در برخي جشن‌ها و عيدها در فصول مختلف به خصوص فرا رسيدن بهار و نوروز تشريح و توصيف مي‌شدند.

از آن جمله‌اند نوروز بزرگ _ گلزار _ سبز بهار _ راه گل _ آرايش خورشيد و ماه _ ابهر كوهان _ نوشين لبان _ روشن چراغ _ پاليزبان _ دل‌انگيزان كه در آنها مناظر زيباي طبيعت و نشاط زندگي توصيف شده است.

برخي از اين نام‌ها هنوز در بين گوشه‌هاي دستگاه‌هاي موسيقي كنوني ايران و ممالك اسلامي يافت مي‌شود مثلا زيرافكند _ نوروز _ نَهفت _ خسرواني و غيره. راست يكي از آنهاست كه امروز يكي از دستگاه‌هاي موسيقي ايران و عرب و تُرك است.

به نظر مي‌رسد باربد بزرگ‌ترين آهنگساز زمان خود بوده، نه تنها به سبب توانايي در خلق آهنگ‌هاي گوناگون و مهارت در نوازندگي بلكه به سبب تنوع احساساتي كه در قطعاتش در شنونده ايجاد مي‌كند.

در اين مورد حكايتي درباره قطعه‌اي از او به نام شبديز نقل شده است كه به وسيله شاعر عرب خالد فياض و ديگران به شعر درآمده است. معروف است كه خسروپرويز بين اسب‌هاي خود اسب باهوشي به نام شبديز (رنگ شب) را بيش از همه دوست مي‌داشت و چنان به اين اسب علاقه‌ داشت كه سپرده بود كه هر كس خبر مرگ شبديز را بر زبان راند مجازاتش اعدام باشد.

شبديز مُرد و كسي را جرأت نبود كه شاه را از واقعه آگاه سازد. رييس دواب (چهارپا) ناچار از باربد خواست كه به وسيله آهنگي اين خبر شوم را به شاه بفهماند. گويند باربد آهنگي ساخت و خسرو از شنيدن آن مرگ شبديز را دريافت. فرياد برآورد شبديز مرد. باربد پاسخ داد آري شاهنشاه و بدينگونه با آهنگ موسيقي خبر آن را به شاه دادند و بدين وسيله شاه را از عهد خود بازگردانيد.

بنا بر نوشته مورخين گام‌هاي موسيقي قديم ايراني در حقيقت پيش از باربد نيز وجود داشته است. در هر حال بايد آنها را ريشه و بنيان موسيقي ايران و عرب بعد از اسلام و ممالك اسلامي دانست.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:58  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://www.best2m.org/-t9357/index.html?s=a1c62d16ca20722679896744004ba4cc&amp;

استان ايلام
تنگ بهرام چوبين، شکارگاه دوره ساساني
 
بهرام  چوبین  در  زندگی  خود  به  ورزش  بسیار  می ژرداخت  و  می گویند  که  در  ۱۸  سالگی  به  استادی  در  ورزش  چوگان- اسب سواری  و تیر اندازی  و  نیزه  اندازی  رسیده بود  به  طوریکه  اساتید خود  را  شگفت  زده  کرده  بود


تنگ بهرام چوبين از پديده‌هاي طبيعي زيبا و دربرگيرنده بناهايي از دوران ساساني و قرون اوليه اسلامي در اين شهرستان است که در شهرتاريخي دره شهر در ساحل راست رودخانه دائمي سيمره قرار دارد که طبق کاوش‌هاي انجام گرفته در اين شهر تاريخي، تاريخ آن را قرون اوليه اسلامي اعلام کرده‌اند که مطمئناً در دوران ساساني شهري را شامل مي‌شده که در دوران اسلامي گسترش و رونق يافت.

به گزارش سرويس نگاهي به وبلاگ‌هاي خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، در وبلاگ
"ايلام، سرزمين ناشناخته‌ها" به نشاني http://ilamzagros.blogfa.com/ آمده است: آثار فراواني از دوره ساساني به دست آمده که گوياي آباداني اين منطقه در دوره ساساني است. تنگ بهرام چوبين يکي از دره‌هاي باريک با ديوارهاي صخره اي بسيار بلند و موقعيت طبيعي استراتژيک است.

اين دره را به بهرام چوبين سردار ساساني نسبت مي دهند. دربخش ورودي وديوارهاي اين دره تماشايي آثاري از دوره ساسانيان برجاي مانده است.آثارقلعه بزرگ که درزمان ساسانيان از سنگ و گچ ساخته شده، در بلندي هاي اين دره به چشم مي خورد. درون تنگه و در صخره هاي سخت آن چهار آب انبار تراشيده شده که به يکديگر راه داشته وبراي گردآوري آب آشاميدني دراين تنگه استراتژيک به کار مي‌رفته است.

آثار پلکاني سنگي که در صخره‌هاي سخت گذر تنگه براي دسترسي به بخش جنوبي تنگه احداث شده توجه بيننده را جلب مي‌کند. زيبايي طبيعي سرکش و يادگارهاي تاريخي آن، اين تنگه را يک ميراث ارزشمند ساخته که به سبب دورافتادگي آن از نظرها دورمانده است.

بر اساس اين نوشته، تنگ بهرام چوبين در مسير دره شهر-پلدختر و يک کيلومتري جنوب اين جاده در دل طبيعت کبيرکوه جاي گرفته است.
__________________
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:53  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://old.tebyan.net/teb.aspx?nId=11490

آيين نوروز در دوره ساسانيان
آداب و رسوم ايرانيان در آستانه ي سال نو ( قسمت چهارم )


مراسم نوروز ، در دربار ساسانيان با شکوه و جلال برگزار مي شد. اين مراسم را مؤلفان قرون اوليه اسلامي که به دوران ساسانيان نزديک تر بودند به تفصيل نقل کرده اند . درباره آيين نوروزي در دربار ساسانيان در نوروزنامه چنين آمده است:

« آيين عجم از گاه کيخسرو تا به روزگار يزدجرد شهريار ، که آخر ملوک عجم بود چنان بوده است که روز نوروز ، نخست کس از مردان بيگانه ي موبدان پيش مالک آمدي با جام زرين پـُر مِي و انگشتري و دِرَمي و ديناري خسرواني و يک دسته خويد ( بر وزن ديد به معناي جوي تازه رُسته) و شمشيري با تير و کمان و دوات و قلم و اسبي و بازي و غلامي خوب روي ، و ستايش نمودي و نيايش کردي او را به زبان پارسي ؛ به عبارت ايشان .

چون موبد موبدان از آخرين بپرداختي ، پس بزرگان دولت در آمدندي و خدمت ها پيش آوردندي . آفرينِ موبد موبدان چنين بود :

« شها ، به جشن فروردين ، به ماه فرودين ، آزادي گزين بر يزدان و دين کيان ، سروش آورد ترا ، دانايي و بينايي و کارداني و ديرزيو (1)، با خوي هـَژير(2 ) ، و شادباش بر تخت زرين و انوشه (3)خور به جام جمشيد و رسم نياکان . در همت بلند و نيکوکاري و ورزش ( ورزيده ) ، داد و راستي نگاه دار ، سرت سبز باد ، و جواني چون خويد (4) است کامکار و پيروز ، تيغت روشن و کاري (5) به دشمن ، بازت گيرا (6) و خجسته به شکار، کارت راست چون تير و هم کشوري بگيري نو، بر تخت با درم و دينار ، پيشت هنري ( هنرمند ) و دانا گرامي و درم خوار( جيره خوار ) ، و سَرايَـت آباد و زندگاني بسيار »

چون اين بگفتي چاشني کردي و جام به مَلِک دادي و خويد در دست ديگر نهادي و دينار و درم در پيش تخت او بنهادي و بدين ، آن خواستي که روز نو و سال نو ، هر چه بزرگان ، اول ديدار ، چشم بر آن افکنند تا سال ديگر شادمان و خرم با آن چيزها در کامراني بمانند و آن بر ايشان مبارک گردد که خرمي و آباداني جهان در اين چيزهاست که پيش مَلِک آوردندي .

شرح مبسوط و باشکوه مراسم دربار ساسانيان را ، ابي عثمان ، عمروبن بحر الجاحظ ، علامه بصري در کتاب خود ( المحاسن و الضداد) که در اواخر قرن دوم و اوايل قرن سوم هجري تاليف شده ، نقل کرده است . وي آيين روز اول سال دربار ساسانيان را چنين توصيف کرده است ؛

...... و معمول بود که در اين ايام ( نوروز ) پادشاه لباس هاي زرين در بر مي کرد و بر اريکه ي (7) خود مي نشست . در اين روز شخصي که نام دلپسندي مي داشت و به نيکو کاري معروف بود و صورت زيبا و زبان شيوا و شيرين هم مي داشت ، مي آمد و در حضور پادشاه مي ايستاد و مي گفت : آيا اِذن دخول به من مي دهيد ؟

پادشاه مي پرسيد : تو کيستي ؟ و از کجا آمده اي و کجا مي روي و کي ترا به اين جا آورده است و با چه کسي آمده اي و با خود چه داري؟

آن شخص پاسخ مي داد : از سوي دو فرخنده ي نيکبخت مي آيم و به سوي دو پربرکت مي روم و کسي که پيروز ( منصور ) است : مرا به اينجا آورده است و نام من هم خجسته است . با سال نو آمده ام و براي پادشاه ارمغان سلامت و پيام آورده ام.

پادشاه مي گفت : به او اذن دهيد و بدان شخص مي گفت : وارد شو .

آن شخص نزد پادشاه يک سيني سيمين ( نقره اي ) مي گذاشت. اطراف اين سيني چند گرده ي نان گذاشته شده بود که از انواع دانه هاي پخته شده بود از جمله گندم ، جو، ذرت ، نخود، عدس ، برنج ، کنجد، باقلا و لوبيا . از هر يک از اين دانه ها ، هفت دانه در گوشه سيني چيده بودند و در وسط سيني ، هفت شاخه از درختي که بدان تفأل مي کردند و خوش يمن بود و چشم با ديدن آن شاخه ها روشن مي شد ، مانند شاخه زيتون يا انار، گذارده بودند . اين شاخه ها بعضي داراي يک گره ، برخي دو گره و بعضي سه گره بودند و هر يک از اين شاخه ها به نام يکي از کوزه ها بود و در گوشه هاي سيني نوشته بودند :

«ابزود ، ابزائد ، ابزون ، بردار. »

تفسير اين کلمات چنين است :

«زياده شود ، زياد ، افزايش ، روزي و گشايش . »

و هفت نوع شيريني سپيد رنگ و سکه هاي سپيد و ضرب شده در همان سال و دينار جديد و تعدادي اسپند در سيني مي گذاشتند؛ اينها را مي خورد و سپس بر بقاي سلطنت دعا مي کرد و عزت پادشاه را مسئلت مي نمود .

پادشاه در آن روز هيچ امر و نهي نمي کرد براي آن که شفقت کرده باشد و کسي از او در نوروز ، ناراحت نشود .

سنت جاري آن چنان بود ، اولين چيزي که بدو تقديم مي شد ، سيني طلا يا نقره اي بود و روي آن شکر سفيد و نارگيل پوست کنده و خرماي تازه ، يا نارگيل در آن خيس شده بود.

پادشاه چند خرما برمي داشت . سپس به کساني که دوست مي داشت تعارف مي کرد و از شيريني هم هر کدام که ميل مي کرد مي چشيد. هر روز از ايام نوروز يک باز سفيد را بالاي دست مي گرفت . با شگون بوده است که در اين روز شخص لقمه اي پنير تازه ، يا ماست بخورد. همه ي پادشاهان پارسي اين کار را با شگون مي دانستند و هر روز از ايام نوروز مقداري آب را در کوزه اي آهنين ، در سيني سيمين براي پادشاه مي آوردند . در گردن آن کوزه، گردن بندي از ياقوت و زبرجد که در حلقه اي زرين به طور منظم نشانده بودند قرار داشت.

اگر نوروز به شنبه اتفاق مي افتاد ، پادشاه دستور مي داد از بزرگان يهوديان چهار هزار درهم بستانند. سبب اين امر معلوم نيست ، فقط مي توان گفت که سنتي عادي بود و سپس به منزله ي باج درآمد .

بيست و پنج روز مانده به نوروز در حياط منزل پادشاه ، دوازده استوانه از خشت ، ساخته مي شد و در هر يک از استوانه ها ، يکي از دانه ها کاشته مي شد . مانند : گندم ، جو ، برنج ، عدس ، باقلا، ارزن ، لوبيا ، نخود ، کنجد ، ماش و هنگام برداشتِ اين دانه ها روز ششم نوروز بود؛ و اين کار را با ساز و آواز انجام مي دادند . وقتي برداشت مي شد ، آنها را در مهر روز ، از ماه فروردين ، در مجلس پهن مي کردند . کاشت اين دانه ها به عنوان تفأل هم بود . هر يک از دانه ها مقاومت بيشتري نشان مي داد ، نشاني بود بر خوبي آن و پيش بيني مي کردند که آن سال ، کشت آن دانه خوب خواهد شد.

پادشاه ، با نظرافکندن به جو تفأل مي کرد .

استاد مربي تيراندازان ، روز نوروز به پادشاه ، يک کمان و پنج تير هديه مي داد .

نماينده پادشاه در امور مملکت ، به او يک ترنج هديه مي داد .

در اين مراسم ، در حضور پادشاه ، ترانه هايي که مخصوص پادشاه بود و همچنين ترانه هايي که فصل هاي سال را وصف مي کرد و ترانه هاي آفرين ، خسرواني و پهلبد خوانده مي شد .

ترتيب پذيرايي نوروز در دربار ساسانيان

پذيرايي در روزهاي نوروز ، در دربار ساسانيان ترتيب خاص داشت . در هر يک از روزهاي نوروزي طبقات معيني به حضورِ شاه بار(8) مي يافتند و پذيرايي مي شدند . ابوريحان بيروني در کتاب آثار الباقيه ، برنامه پذيرايي نوروز را در کاخ شاهنشاهان ساساني ، بدين ترتيب نوشته است :

روز اول فروردين ، شاهنشاه به عامه مردم بار مي داد.

روز دوم فروردين ، دهقانان ، خدمتگزاران آتشکده ها به حضور شاهنشاه بار مي يافتند .

روز سوم فروردين ، اسواران (سواران ) و موبدان به حضور شاهنشاه بار مي يافتند .

روز چهارم فروردين ، اعضاي خاندان سلطنت ، رجال مهم کشور ، فرماندهان ارتش ، شرفياب مي گرديدند .

روز پنجم فروردين ، شاهنشاه به فرزندان و نزديکان و محارم اجازه ديدار و پذيرايي نوروز مي داد .

روز ششم ، نديمان و مشاوران به حضور شاهنشاه شرفياب مي شدند .

--------------------------------------------------

1 – زندگي کن ( معني جمله : عمر طولاني داشته باشي )

2 – شير ( يعني همچون شير با هيبت و قدرتمند باشي )

3 – جاودانگي ( مايع جاودانگي از جام جمشيد بخوري و پاينده بماني )

4 – سبزه تازه روييده

5 – کارساز

6 – شکاري

7 – تخت

8 – اجازه حضور

منبع : فرهنگ مردم

تأليف : سيدعلي ميرنيا

لينک ها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:49  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8

سنگ نگاره ماخونیک

سنگ نگاره های دره دار ساوات سنگ نگاره های دره درونزک سنگ نگاره های دره شیر و پلنگان سنگ نگاره های دره کند یک سنگ نگاره های دره نگاران سنگ نگاره های رمه کوه نصر آباد سنگ نگاره های رودخانه کاجو قصر قند سنگ نگاره های سردشت ناهوک سنگ نگاره‌های دره گنج سنگ نگاره‌های هس بخته شواز سنگ نوشته تخت خان سنگ نوشته حسینقلی خان سنگ نوشته غلامرضا خان والی سنگ یادبود اولیه آرامگاه خیام سنگرلی تپه سنگ‌نگاره لاخ‌مزار سنگ‌نگاره‌های تپه شاه‌فیروز سنگ‌نگاره‌های کال جنگال سه اشکفت باغله سه تپه خان ببین سه تلان سه تلن (سه تپه) سه تم هزار کهور سه‌مقبره (مقابر گنبد سبز) سه منزل مسکونی خانم نعمتی سولی تپه سولیجار تپه سیاه تپه قلعه شوکت سیچان تپه سیدتاج‌الدین ابراهیم‌آباد (گنبدتاج) سیزده تپه سی سیکا پل سنگ نگاره لاخ دل دل سنگ نوشته گردنه عسلک سنگهای تراش خورده سیل بند فین سیلان تپه سینما گلشن سینما نفت سیوندخرابه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:29  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://www.p30lords.com/forum/showthread.php?t=3677


تاریخچه کشتی



آنچه از شواهد برمی‌آید کشتی از گذشته های دور با زندگی انسان عجین بوده است. اولین نشانه در کشتی مربوط به کشور پهلوان خیز ایران و یا تمدن سومریان است که حدود 6 هزار سال پیش در قسمت جنوبی بین‌النهرین می زیسته‌اند. در طی سالیان دراز این ورزش در اثر عوامل مختلف اشکال متفاوتی به خود گرفته است. در عصر پارسیان و هخامنشیان فنون کشتی تکامل بیشتری پیدا کرد و پهلوانان در نزد پادشاهان دارای قرب و احترام خاص بودند. در دوران سلطنت اردشیر دوم، برای نخستین بار جمعی از جوانان دلیر یونانی برای امر سپاهیگری در ارتش ایران اجیر شدند و آنان که تجربه‌هایی در المپیک باستان داشتند، در ایران نیز به انجام مسابقات پرداختند که کشتی گرفتن یکی از آنها بود. در مصر باستان هم کشتی از احترام خاصی برخوردار بود. قدیمی‌ترین شرح کشتی در مصر مربوط به نقش‌هایی است که در یک مقبره از سلسله پنجم (2320 تا 2470 قبل از میلاد) با شکل‌هایی از شش زوج کودک نقاشی شده است که در حال کشتی گرفتن هستند. قدیمی‌ترین مدرکی که به دست آمده است در سال 1938 به وسیله دکتر اسپیر نماینده دانشگاه پنسیلوانیا و همراهانش بوده که در هنگام کاوش در ویرانه‌های معبد گیاناجه نزدیک بغداد کشف شده است. این مدرک شامل دو لوح بود که یکی از سنگ و دارای دو شکل برجسته از انسان در حال مبارزه و دیگری از برنز که صورت دو نفر کشتی‌گیر را نشان می‌داد که هر یک کمر دیگری را گرفته است. این آثار متعلق به سومریان است که در حدود شش هزار سال قبل می‌زیسته‌اند. کشتی یکی از رشته‌های ورزشی المپیک باستان در یونان بود و یونانیان به قهرمانان خود احترام فراوانی می‌گذاشتند. در قرن‌های متمادی کشتی پهلوانی در ایران رواج فراوانی داشته است. در شاهنامه فردوسی حماسه‌سرای بزرگ ایران اشعار فراوانی در این مورد وجود دارد. با پیدایش فرهنگ و تمدن اسلام، فرهنگ پهلوانی، دلیری و سلحشوری نقش بسیاری در این ورزش ایفا نمود. اسلام ارزش ورزش کشتی را در تزکیه نفس و خودسازی خلاصه می‌کرد که می‌توان آن را در زورخانه‌ها جستجو کرد. بدین ترتیب قرن‌ها پهلوانان فراوانی در ایران زمین ظهور کردند، از پوریای ولی تا سیدحسن رزاز و ورزش کشتی با زندگی مردم این سرزمین عجین شده است. کشتی امروزه یکی از شایع‌ترین ورزش‌ها در دنیا محسوب می‌شود زیرا از سنن و آیین ملی نشأت می‌گیرد. کشتی آماتور (غیرحرفه‌ای) در اولین دوره بازی‌های المپیک نوین در آتن به سال 1896 احیا شد. در آن دوره مسابقه کشتی هیچ محدوده زمانی نداشت و تا هنگامی که برنده مشخص شود، مسابقه ادامه می‌یافت. برای پیروز شدن هر کشتی‌گیرمی‌بایست حریفش را سه با ربه زمین می‌زد. در اولین دوره المپیک تنها کشتی فرنگی حضور داشت و مسابقات در دسته بی‌وزن انجام شد. کشتی فرنگی پس از انقلاب فرانسه توسط فرانسویان در اروپای غربی رواج یافت. مسابقات کشتی آزاد نخستین بار در المپیک 1904 سنت لوئیز به بازیهای المپیک وارد شد. مسابقات جهانی کشتی فرنگی از دهه 1930 و کشتی آزاد نخستین باردر سال 1951 برگزار شده است. روسیه، ایران، ترکیه، بلغارستان، و ایالات متحده بیش از سایرین در این رشته ورزشی موفق بوده‌اند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:26  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://www.khawaran.com/Yaqeen_AyeeneJawanmardi-27.htm

 

 

 

 

 

داکترغلا م حيد ر « يقين »

 

آئین عیّاری وجوانمردی

قسمت بیست وهفتم

پیوسته به گذشته

خلاصه ونتیجه

 همچنانکه درصفحات قبل نیزیادکردم واژه « عیّار» عربی نبوده، بلکه اصل آن از« ایار» زبان پهلوی آمده است.کلمه عیّاربه معنی، جوانمرد، رند، زیرک، چالاک وتردست بوده وعربهاجوانمردی را « فتوت » وجوانمرد را« فتی » گویند.

 پژوهش درمورد آئین واصول عیّاری وجوانمردی مارابه این اندیشه وباورمیرساندکه عیّاران، جوانمردان، اخییان و فتیان جمله گی ازنگاه معنی همانند بوده ودراکثرداستانهای عامیانه واشعارشاعران ونویسنده گان فارسی زبان به یک مفهوم واحد به کاررفته است.

 ریشه اتصال عیّاران وجوانمردان رامیتوان درزمان قبل ازاسلام وبه ویژه درزمان ساسانیان مشاهده کرد، ورگه ها ونشانه های این آئین مردمی را دردرون فلسفه وجهانبینی زردشت ودین مزدک جستجونمودکه بعد ازاسلام با آئین فتوت یکجاشده وتأثیرپذیریهای را ازدین مبین اسلام نیزباخود گرفته است .

 شخصیت عیّاران وجوانمردان ازنگاه مردم ناتوان وتهیدست وفقیرازروی قدردانی دیده میشود، به دلیل آنکه عیّاران و جوانمردان ، همیشه پشتیبان دردمندان وبیچاره گان بوده اند.اماآنانیکه قدرتمند، ستمگروصاحبان زروزوربودند، اینگروه مردمداررابنام دزدودغل یادکردند، که این دومفهوم متضادبعدهادراکثرفرهنگهاولغتنامه هاوکتابهای زبان وادبیات فارسی بازتاب گسترده یافت.

 ازطرف دیگردردورانهای مختلفف ستمگران ودولتمداران نامردمی این روش راپیش گرفتندکه مشتی راهزن ودزد و اوباش رازرمیدادندتاآنهاداخل صنف عيّاران وجوانمردان حقيقی شده ودست به اعمال شوم وخراب کارانه بزنند، تاباشد که مردم ستمديده ومظلوم ازجوانمردان رویگردان شده؛وازانديشه های پاک وتابناک آنهاحمايت نکنندوبه گفتهً عبدالرزاق کاشی، ميتوان اين گروه نامردونامردمدار را " مدعی " ناميد، که ظاهروباطن شان يکی نيست.

 هدف اساسی ازنوشتن این نامه، همانا روشن ساختن نوع دیگرادبیات است که عبارت ازادبیات جوانمردی میباشد.دراین کتاب توضیح وتشریح شده است که عیّاران برخلاف نوشته برخی ازلغتنامهاوفرهنگهابه معنی دزدان ورهزنان نبوده؛ بلکه این گروه مردمی بودندپاک سرشت، نیکوکارومردمدوست که درهردوروزمانه به درد دردمندان وبینوایان رسیده گی میکردند.

 آئین جوانمردی وعیّاری درتاریخ یکهزاروسه صدواندساله درخراسان دوره اسلامی دستخوش مراحل رشدوانحطاط فراوان گردیده ودرتاریخ ادب فارسی درکشورهای فارسی زبان باتمام آداب ورهنمودهای خویش بروشنی بازتاب یافته وشاعران ونویسنده گان درباره آن رساله هاوکتابهای منظوم ومنثورمستقلی نوشته اند، وبه همین دلیل است که آئیین عیّاری وجوانمردی ازخوددارای ادبیات مخصوص گردیده که این ادبیات میتوانددرمیان دوشاخه عظیم ادبیات مردمی وعامیانه وادبیات صوفیانه یاعارفانه قراربگیرد.

 اگربخواهیم که درباره ادبیات جوانمردی مشخص ترودقیقترنظرافکنیم، به این نتیجه میرسیم که تأمین کننده جهتهای بشردوستانه بدوش همین ادبیات جوانمردی گذاشته شده است، ودرحقیت میتوان گفت که نقطه باارزش ادبیات جوانمردی درآنست که گره تمام دشواریهاومشکلات به دست مردم ساده، اهل کسب وهنروآنانی که شیفته رادی وراستی وجوانمردی اند، گشاده میشودوقصه پردازان وشاعران این اثرهانیزبه خاطرمردم ومردمدوستی، دست به نوشتن داستانهایی زده اندکه تاامروزپیروان وخواننده گان زیادی داشته وهمان ارزش واهمیت خودراحفظ کرده است.

 باری زبان عیّاران وجوانمردان وفتییان، زبانی ساده، ادبی، بی پیرایه، روان ودورازاستعاره هاوکنایات وتشبیهات است؛ مگرازسمبولهاورمزهازیاداستفاده میگرددکه درمیان خودجوانمردان درهردوروروزگاری معمول ومروج بوده است. جوانمردان الفاظ رابه معنای خاص به کارمیبردندوآنگونه سخن میگفتندکه بزرگان ومرشدان سخن میگویند، چنانکه اینگونه زبان ادبی راتاهمین اواخردرگفتاروصحبت کردن کاکه های افغانستان وداشهای ایران وآلفته گان آسیای میانه ، به خوبی مشاهده کرده میتوانیم.

 آئین عیّاری وجوانمردی چنانکه گفته آمد، دارای هفتادودوشرط بوده، که سخا، وفا، صفا، حیا، تواضع، مهمان نوازی، حق شناسی، انصاف، بی آزاری، دستگیری ازناتوانان وفریادرسی ازمظلومان، تواضع، شجاعت، مردمدوستی، امانتداری، مروت ، کتمان اسرار، داشتن حرمت استاد، راستی وراستکاری، صداقت، پاکدامنی، حق نمک را داشتن، وحددوستی راشناختن وماننداینهاازجمله خصوصیات وویژه گیهای عیّاران وجوانمردان بوده است.

 ازمطالعه صفات وویژه گیهای عیّاران وجوانمردان چنین برمیآیدکه این گروه مردمدارشامل اشخاص وافرادی میشد که همگی شان مردمی بودند سرشاروخوش پوش وآزاده که بادشمنان خودبه قهروبادوستان خویش وفاداربودند. جوانمردان همیشه بابیچاره گان ودردمندان وتهید ستان باتواضع، مگربا توانگران وملاکان ظالم باغرورخاص جوانمردی رفتارمینمودند.

 شامل شدن درحلقه عیّاران وجوانمردان ازخوددارای آداب واصول مخصوصی بوده که هرعیّاروجوانمردباید آن اصول رامراعات میکرد.یکی ازآداب شامل شدن درصنف جوانمردان آن بود که جوان تازه واردبایدجمعی ازعیّاران وجوانمردان گردونواحی خودراجمع میکردوبه حهضورآنهادرخدمت « استاد » یا « پدرعهد » به زانومی نشست وبعد ازطی مراحل استادش کمربندی راکه به نام « شد» یاد میشد، درکمرشاگردش بسته نموده وویرابه صفت شاگردش می پذیرفت.

 فتیان وجوانمردان ازخوددرجه هاومراتبی داشتندکه سلسله مراتب شان ازروی لباس وظیفه والقاب شان فهمیده میشد.؛ آنگونه که تازه وارد را « ابن » وسابقه داران را « اب » یا « جد» ورئیس خود را « اخی » میگفتند و« سرهنگ» بلند ترین وعالی ترین درجه شان به حساب میآمدکه احترام ازمقام بلند تروظیفه هرعیّاروجوانمردبوده است.

 عیّاران وجوانمردان ازطبقه کم درآمدجامعه بوده واکثرشان بیسوادویاکم سوادبوده مگربه موسیقی ومحافل سرورعلاقه خاصی داشتند.

 آنهاازطریق کسب وکاروزحمتکشی ارتزاق مینمودندوبه کارهای چون مسگری، آهنگری ، قصابی ، خیاطی، کفشدوزی ، زرگری، ناوه کشی، رنگریزی، دباغی، عطاری، نجاری، شاطری ودرود گری مشغول بوده ودراین موردعقیده داشتندکه جوانمردآنست که ازطریق مزد دست خود امرارحیات نماید.

 ازخوانش بخش چهارم کتاب برمیآیدکه اصول وآئین عیّاران وجوانمردان دراکثرزبانهامانند : زبان وادبیات پشتو، ازبکی، آذری، بلوچی، ترکی، عربی، وقرغزی چه درکشورماوچه درکشورهای ایران، ترکیه، پاکستان، هندوستان واکثر کشورهای آسیای میانه به خوبی بازتاب یافته است. درزبانهای یاد شده روایات، حکایات، وداستانهای زیادی موجود است که درآنهامسایل ومطالب آئین عیّاری وجوانمردی به خوبی دیده میشودکه باید دراین زمینه تحقیقات بیشری صورت بگیرد.

 آنگونه که یادکرده آمد، بعدازآنکه خراسان بزرگ به سه کشورجداگانه به نامهای چون: ایران، افغانستان وتاجیکستان بخشبندی شد، ومرزهای امروزی به وجود آمد، آئین عیّاری وجوانمردی نیزدستخوش یک سلسله تغیرات گردیده چنانکه درایران به نام « داشهاو لوطیها» درکشورهای آسیای میانه چون تاجیکستان وازبکستان وقزاقستان به نام « آلفته گان» ودرافغانستان معاصر به نام « کاکه هاوجوانمردان» یادشدند که باکمی تفاوت اکثرصفات، آداب وویژه گیهای عیّاران و جوانمردان قدیم رادارابودند، که بعدها بقایای این آین مردمی درهرسه کشورفارسی زبان آن اهمیت وارزش سابقه خودرا ازدست دادند.

 ازخوانش داستانهای « داش آکل صادق هدایت » وداستان« قحط سالی ازداکتراکرم عثمان» وچگونه گی مبارزه « مخدوم محمدی وبرناتیارازصدرالدین عینی » میتوان به این پیامدونتیجه رسیدکه بین هرسه گروه یادشده وجوه مشترک فراوانی به چشم میخورد، چنانکه بگونه نمونه میتوان ازاین آداب وصفات مشترک جوانمردان هرسه منطقه نام برد.

ویژه گیهای مشترک کاکه هاوجوانمردان افغانستان، داشهاولوطیهای ایران

وآلفته گان سمرقندوبخارا

۱- حفظ وامنیت خانه، محله، گذرودفاع ازننگ وناموس مردم بدوش جوانان وجوانمردان همان منطقه بوده است.

 « حيدرخان برتشکچه که عارف برایش پهن کرده بود، باتمکين ووقاربردوکنده زانومی نشيندواول بسم الله جمعی ازکاکه های باننگ وناموس منطقه های ده افغانان، بالاکوه ونوآبادرابارميدهدوبرای پاسداری ازعزت وآبرو، وملک ومال مردم، هرکاکه رابه وظيفه ای ميگمارد.ص268»

 « حفظ وامنیت محله هاوگوشه وکنارشهربردوش داشها بوده وآنان ازننگ وناموس مردم دلیرانه دفاع مینمودندوبه همین دلیل مورداحترام وستایش عامه مردم قرارمیگرفتند.ص165»

« ازطرف ديگرداش آكل راهمه اهل شيرازدوست داشتند؛چه اودرهمان حال كه محله سردزك را قرق ميكرد، كاري به كارزنهاوبچه هانداشت؛بلكه بعكس بامردم به مهرباني رفتارميكردواگراجل برگشته اي بازني شوخي ميكرد، يابه كسي زورميگفت، ديگرجان سلامت ازدست داش آكل بدرنميبرد. اغلب دیده میشدکه داش آکل ازمردم دستگیری ميكرد. بخشش مينمودواگر، دنگش ميگرفت بارمردم رابه خانه شان ميرسانيد؛ولي بالاي دست خودش چشم نداشت کس دیگر را ببیند.ص174»

« این مرد هادرمردی گری، خیلی عالی جناب بودند.اگردربزمهاشان ازگذرهای دور دست، یگان جوان بیگانه آمده باشد، درآخربزم اورا به خانه اش میرساندند، که ازآدمان میرشب یا ازدزدان به او ضرری نرسد. دردوستی تا قربان کردن جان شان تیار بودند؛ودردشمنی هم بی امان؛ولیکن مردانه واربودند.ص 154»

 « اما لوطی وپهلوان در«خونگاه » مردنیرومندی بودکه اورا « داش غضنفر» میگفتند که حفظ امنیت تمام اهالی آن محل دردست همین داش غضنفربوده است.ص166»

۲- مرکزگردهم آیی وتجمع همه جوانمردان معاصردرچایخانه هاوسماواریهابوده است.

«عارف، گل صبح کله پزی راجارو وآبپاشی ميکندوتختهای ناروفته وروغن پررا چندان صافی ميزندکه، بل ميزنند. به شاگردهایش هوشدارميدهد : بچه هاسمال ! باادب ! امروزوهرروزدگه اینجه ده پالوی خودم حيدرخان درباردارند، به عرض ودادمردم ميرسن وحقه به حقدارميرسانند. ص ۲۶۸کتاب»

« يكروزداش آكل روي سكوي قهوه خانه دوميل چندك زده بود، همان جای كه پاتوغ قديميش بود.ص ۱۷۳»

« سیرانگاه خلیفه کاران کارخانه های بخارامانند عامه اهالی آن شهر، لب حوض دیوان بیکی باهم نشسته وصحبت کردن شان درسماورخانه های آنجابود. ص۱۵۶ »

۳- الفاظ وکلمات راجوانمردان هرسه کشوربه معنای خاص به کارمیبردند، چنانکه کلمات وگفتارشان دوپهلووکنایه داربود.

 « کاکه های هرات باهمدیگرهمیشه بازبانی مخصوص که بیشتربرای خودشان قابل فهم بودصحبت میکردند، وازواژه هاوکلماتی استفاده مینمودندکه دربین مردم عوام معمول ومروج بوده است.ص 208»

 « داشها الفاظ وکلمات رابه معنای خاص به کارمیبردند، تاحرفهای آنانرادیگران نفهمند. ص 165 »

 « سخنان شان همیشه دوخوره، دومعنی دار، ودشنامهای شان قریب همیشه باکنایه واستعاره بود. مثلا کسی لاف زند، یکی ازآنهامیگفت : بسیاربالانروکه ازبلندی افتاده گان، ازجای شان خیسته نمیتوانند. کسی اگربی معناگویی کند: دم شین که دهنت راکلوش کهنه میکنم، میگفت . ص 153»

۴- کاکه ها، جوانمردان، داشهاوآلفته هادربین خوددرجه هاومراتبی داشتندکه بعدازامتحان دادن میتوانستند به آن درجه و مرتبه دست یابند.

 « کاکه ها وجوانمردان افغانستان معاصرنیزمانندعیّاران وفتییان قدیم درتشکیلات خود درجه ها، القاب ومراتبی داشتند؛ آنگونه که تازه وارد را « کاکه » میگفتند؛وهرگاه کاکه تازه واردچند مدتی راسپری میکردوازخودرشادت ودلاوری نشان میداد، آن وقت برایش « کاکه بالکه » میگفتند؛وپس ازآنکه آزمایشات مشکل وسختی رامؤفقانه پشت سرمیگذ شتاند، لقب « فرق » رامیگرفت. پس ازفرق درجه دیگری که عبارت از« افلاک » باشد، برایش داده میشدوپس ازافلاک به درجه ورتبه « سماوات » میرسیدکه آخرین وبلندترین درجه شان بود.ص ۲۰۶»

« جوانمردان سلسله‌ مراتب خاصى داشتند؛مبتديان را « ابن » سابقه‌ داران را « اب » يا « جد » میخواندند ورئيس خود را « اخي » خطاب میکردند.ص ۱۶۵»

 « لقب عمومی این قسم آدمان « آلفته » بود. فرق مرتبه آنها ازپوشاک شان معلوم میشد.جوانان نورس که درمرتبه شاگردی باشند، کفش پاشنه بلندی بی مسیحی می پوشیدندوفشهارا کوتاه « دم موشی » مانده، سله هاشان راسفته میبستند؛ ومیان شانراباروپا کچه بسته، دروی یک جفت کارد، نه آنقدرکلان میآویختند.کرته اینگونه جوانان پیش بسته وزهدارمیشد؛ که عنوان این « نیم تیار» بود.هرگاه که اینها هنرهای کله زنی، لنگ زنی وزانوزنی را آموزندوعمومآ درزورآوری هنرهاپیداکنندکه ازهمه مانند خودهاشان پیشی گزینند، به اینهاعنوان« تیار» داده میشد. تیاران موزه پاشنه بلندمی پوشیدند ومیان شان رابافوطه بسته دروی یک کاردی راکه تیغش نیم آرشین باشدمیآویختند.اینها یکته کرته پوشیده گریبان شان راگشاده میماندند. فشهاشان رانسبت به جوانان اندک درازترمانده، سله هاشان رازنبری می بستند؛یعنی پیچ های سله را چنان تاب داده به سرمی پیجاندندکه شکل زنبرازخیمچه بافته شده رامیگرفت .

عنوان مرتبه آخرین « مرد مردان » بود. این درهردوروزمان ازیک نفربیش نمیشد. مردمردان، کفش بی پاشنه نوک تیز را که ازچرم زرد پوست دوخته میشدودربخارابه نام « کفش الک » مشهوربود، بی مسحی میپوشید. سله اش راخرد می بست ومانندافغانان، فش رادرازمیگذاشت. درتابستان وزمستان یکتایکته کرته پوشیده، گریبانش راهمیشه بسته میماند واز

وی باروپاکچه ساده ارزان بهامیان شان رابسته دروی یک قلم تراش غلاف آویخته میماند.ص155»

۵- تشکیل مسابقات رزمی وتفریحی، چون : پهلوانی، گشتی گیری، نیزه زنی، اسب دوانی مرغ جنگی، پیاده گردی، کله زنی، مشت زنی وجنگهای تن به تن درمیان تمام جوانمردان، کاکه ها، داشهاوآلفته گان، معمول ومروج بوده است.

 « کاکه که ازشاگردان یک حلقه میخواست علنآبه حیث کاکه معرفی شود، دستارمخصوص ویاشف درازتازانو میبست وپیزارراپت میکرد؛آنگاه به تنهایی شهررایک دورمیزدوازبرابرحلقه کاکه های سایرنواحی که بعضآدردکانها وبعضآدرپهلوی دروازه های مخصوص می نشستند، عبورمیکرد. اگربالای اوازطرف کاکه دیگرصدا میشد، درمعنی دعوت به جنگ بودومبارزه شروع میشد، ومردم تماشامیکردند.درصورت فتح وسلامت ماندن این کاکه باغرور میگذشت وبه حلقه خودمیرسید، آنگه به اوتبریک میگفتندوکاکه شناخته میشد.درصورت مغلوبیت یامجروح شدن وکشته شدن این شخص نمیتوانست جزوکاکه هابه حساب آید ویاادعای جوانمردی نماید.ص203»

 « بعدازماه صفر، مسابقه پهلوانهای محل شروع میشدوپهلوان یک محل ازحریف خود دعوت میکردکه به زورخانه یامیدان آن محله بیایدومثل دوقهرمان میدان رزم باهم گشتی بگیرند. جند روزپیش ازانجام مسابقه، نوچه های پهلوان، مراقب حال پهلوان خودبودندوبه قول امروزیها، اوراتحت رژیم غذایی قرارمیدادندکه چه بخوردوچه نخوردوچه بکند وچه نکند.ص169»

« اگردربین دونفری که هردوهم درمردی باناموس باشد، دشمنی افتد مسأله به طرزدوئل اروپاییهایا جنگ تن به تن حل میشد. فقط دربین دوئل اروپاییهاوجنگ تن به تن اینهافرق دراینجابودکه دوئل دربین اصل زادگان واقع میشد؛اماجنگ تن به تن در بخارا دربین کاسبان آلفته وزورآزمابه وقوع میآمد. سبب جنگ تن به تن اینهاهم مانندسبب دوئل، لکه دارشدن ناموس یکی بود ازطرف دیگر.لکه دارشدن ناموس هم عبارت بود ازردشدن یا انکارکردن زوری یکی یکی ازاینهابودازطرف مقابل.ص154»

۶ پیداشدن برخی ازناجوانمردان دربین جوانمردان ورقابت سرسخت این دوگروه وچگونه گی مبارزه آنها با یکدیگر؛چنانکه درداستانهای« قحط سالی ازداکتراکرم عثمان، داش آکل ازصادق هدایت ومبارزه مخدوم محمدی وبرنا تیارازصدرالدین عینی » به خوبی مشاهده کرده میتوانیم.

۷- مروری درچگونه گی زنده گی جوانمردان امروزی ومطالعه سه داستان« قحط سالی، داش آکل ومخدوم محمدی وبرناتیار» نشان میدهدکه اگرچه دراین اواخررسم کاکه گی وداشی وآلفته گی روبه انحطاط گراییده وبرخی ازاین جوانمردان به انحرافات اخلاقی دچارشدند، مگربه آنهم امروزمامیتوانیم که درهرسه کشورفارسی زبان اثرهاونشانه های ازاین مردم مردمدوست ومردمداررا مشاهده کنیم؛وامیدماچنان است که این مکتب رادی و جوانمردی دوباره بتواند همان اصالت وهویت خودراپیداودرخدمت انسان وانسانیت قراربگیرد؛به دلیل آنکه به گفته برهات نظرآهاری : درهرجای ودرهرگوشه ازدنیا، آسمان خدابرگردن وشانه های جوانمردان گذاشته شده است، واین جوانمردان هستند که بارسنگین آسمان خدارابردوش میکشند.

خدا گفت : یاری بخواه! جهان هرگزازجوانمردان خالی نخواهد بود.

* * *

- ختم خلاصه وفشرده کتاب آئین عیّاری وجوانمردی که دربیست وهفت قسمت نگارش ودرسایتهای مختلف داخل وخارج کشوربه چاپ رسیده است.

- اصل کتاب آئین عیّاری وجوانمردی شامل530 صحیفه است .این کتاب دربردارنده رسمهاوتصویرهای ازعیّاران ، جوانمردان، کاکه های افغانستان، داشهاولوطیهای ایران، آلفته گان سمرقندوبخاراوشوالیه های اروپا است، که عنقریب از طریق موسسه« یقین آرت » وبه همت « آرش یقین » درکشورهالند به چاپ میرسد.

 

 

http://www.khawaran.com/KohzadAA-Buz-Kashi.pdf

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:24  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://www.khawaran.com/MashidMehruddin_ArianaDarMasireTarikh%2002.htm

 

 

نویسنده: مهرالدین مشید

 

آریانا درمسیرتاریخ

 

قسمت دوم

ازبرنامه های رادیو نوا

ورزش در جامعۀ آریایی عصر ویدی

 

از سرود های ریک و اشارات آن در موارد مختلف پیدا است که قبایل آریایی در عصر ویدی به ورزشهایی چون شکار، اسپ دوانی و اسپ سواری،طاس بازی اتن، رقص، خواندن با موزیگ، جنگجویی با اسلحه یاتفنگ بازی، سامانه و بازیهای دیگر می پرداختند.

شکارکه نه تنها وسیلۀ خوش گذرانی بود؛ بلکه وسیلۀ تامین معیشت آریایی ها نیز بود. آریایها بعضی از آلات موسیقی را در همان زمان اختراع کرده بودند و در اکثر مواردی چون شعر خوانی و آواز خوانی موزیک از لوازمات آنها به حساب می آمد.

به عقیدۀ پروفیسور " گیت " (1) موزیک در عصر آریایی مراحل ابتدایی خود را طی کرده است. در واقع موزیک آریایی از باختر به شرق اندوس نشر شده است، آریایی ها آلات موسیقی تار دار و آنهایی را که با پف و دست زده و نواخته میشدند، به نامهای دندو بهی، دانا، و یونا یاد میکردند، آشنایی داشتند.

اتن از جمله بازیهای ملی آریایی ها بود و محافل جنگجویی و اسلحه بازی یکی از دیگر عنعنات آریایها بود که در بعضی جاهای کشور چون پنجشیر و جا های دیگر هنوز هم محافل تفنگ بازی رواج دارد.

 

مشاغل آریاییها

آریاییها به صورت عموم به مالداری و زراعت می پرداختند و از این را ه معیشت روزانه خود را بدست می آوردند، از پشم حیوانات برای خود لباس میساختند و از شیر آن غذاهای گوناگون تهیه میکردند.

درجامعۀ آریایی درعصرویدی تربیه ونگهداری رمه های گوسفند، بز، گاو های شیری و نر گاو خیلی عمومیت داشت و هر خانوادۀ آریایی دارای حیوانات اهلی کافی بود. طوریکه از سرود ها استنباط میشود؛ داشتن رمه های حیوانات به ویژه گاو های شیری علامۀ دارایی هر خانواده به شمار میرفت. آریاییها از سنگ برای حفاظت رمه ها و خانه های خود استفاده میکردند و از اسپ های سواری در بازیهای محلی و جنگ ها کار میگرفتند.

آریاییها به صنعت هم میپرداختند ودرایجاد و رشد آن نقش خوبی ادا نمودند. در اواخر عصر ویدی صنعت چوب در میان آنها ترقی کرده بود. نجار ها با استفاده از چوب عراده های جنگی و کراچی های مخصوص تهیه مینمودند و دیگر وسایل چوبی میساختند. چناچه ظروف چوبی نورستانی ها هنوز هم شهرت جهانی دارد.

 

عقاید آریاییها

آریایها در مراحل اولی حیات خود در " آریانا ویجه " و بخدی از دین و آیین به معنی اصل کلمه اگاهی نداشتند ؛ ولی به تدریج " احترام عناصر طبعیی " چون طلوع، شفق، صبح و شام در آنها یکنوع جذبه ایجاد کرد وانگیزۀ پرستش رادرآنها به اقتضای فطرت بیدارکرد.

در عصر ریگ وید مظاهر عناصر طبعیی به نام " و ارونا " warona)) یعنی خدای آسمان، " اندرا "(andra) رب النوع رعد و برق، " سوریا میترا "(mitra-sour-ya)یعنی خدای مهرو افتاب،" آگنی "(aagni)یعنی خدای اتش،" سوما " (مشروبیکه از گیاهای کوهی، شیرو عسل درست میشد)و" ماروت " ((marootیعنی خدای باد)وعناصردیگری چون:آسمان، شفق، شب، روز، ستاره، شام، صبح و غیره ذکر شده است که مورد احترام آنها بود. بعد ها در آیین اریاییها تغییراتی آمد و قواهای طبیعی آهسته آهسته درمخیلۀ آنها دارای شخصیت گردید. از خلال مجموع سرود ها فهمیده میشود که آریایها تمام عناصر مفید و نورانی را " زووس "(zaus)یعنی ذات درخشان میگفتند.

بعد ها در اکثر زبانهای هند و اروپایی نام خداوند از همین نام البته با تغییرات جزیی به میان آمد و قوه ما فوق کل را بنام " زووس پاترا "(zaus-patra) مینامیدند. از این فهمیده میشود که ویدی ها موضوع وحدانیت خداوند را حس کرده بودند.

مستر " داس " (2) دانشمندغربی در اثر خود بنام " ریگ ویدیک کلچر" (فرهنگ ریگوید)زیر عنوان " وحدت در تعد د " نوشته است که در سرود های ریگ وید نامهای مختلف ارباب النواع مثل میترا، وارونا واگنی دلالت به یک ذات واحد میکند. وی در این موردنظر "مستر گریفت " را مبنی بر اینکه نامهاییراکه شعرا ذکر کرده اند، همه در حقیقت اسمای یک ذات است تایید میدارد."واله دوپوسن"(3)مورخ بزرگ فرانسه نیزچنین نظردارد. یکی ازمترجمین سرودهای ویدی هم نظرواله رامورد تایید قرارداده است.

مهمترین عناصر یکه نزد آریاییها در زمان ویدی به حیث ارباب الانواع قدسیت داشتندعبارت از "دیبوس"(di-boos)یعنی آسمان " پریتی وس "(priti-uos)یعنی زمین " وایو"(wayo)،" وانا"(wana)و " ماروت " (maroot)یعنی آفتاب " اندرا " (endra)یعنی رعد و برق،" وارونا "(warona)یعنی خدای آسمان، " آگنی " (aagni)یعنی خدای آتش و" سوما " مشروب عصارۀ کوهی که از آسمان به زمین آمده بود، به حساب میرفت.

 

قبایل آریاییها

دانشمدان بدین باوراند که آریاییها در ده قبیلۀ گوناگون زنده گی داشتند؛ مانند:

1 - " الیناها "(aleena-ha) نورستانی ها "

 2 - " پکتها"(pakt -ha): پکتوس(paktoos)، پارت (part)، پختون (pakhtoon)، پختانه(pakhtana).

 3 - "بهالاتاها "(bahalata-ha)یعنی اهالی موجود در درۀ بولان.

 4 - " شیواها " (shiwa-ha)یعنی اهالی قریت اندوس یا اهالی شیوه کی کابل.

 5- " ویشا نن ها"(wishanan-ha).

 6 - " انوها "(anoo-ha).

7 - "دریو هوما"(derio-hooma).

8 - "تورواشاها"(toor-washa-ha).

9 - " یادوها"(yado-ha).

10 - " پوردها "یعنی ساکنین اندوس علیا و باشدنده گان اطراف گنداهارا.

دانشمندان اقوامیراکه دربالا درشماره های پنجم تانهم ذکرشده اندتاحال به خووبی شناسایی نکرده اند.

 

 اقوام آریاییها

1- "گنداری ها "(gandary-ha)یعنی ساکنین درۀ کابل تا اندوس.

2- "ستاگیدی ها "(sta-gidy-ha)، اندره برتلو دانشمند شهیرفرانسه مجل سکونت اینها را کوه های پاروپامیزاد " (حوزه علیای هیرمند و غزنی امروز)، باستان شناس دیگر " راولسن " جای سکونت ستاگیدیها را از کابل تا هرات و از سر پل تا هیرمند ذکر میکند، هیرودت و بطلموس نیز از اینها نام برده است.

3-       "اپاریتی ها "(aparity-ha)یعنی افریدیها در دامنه های سپین غر زیست داشتند.

4-       دادیکی ها یا تاجیک ها ساکنین شمال غرب در انجینا نا(dar-angeya-na) درساحۀبین آریا (arya)یعنی ولایت هرات و اراکوزی یعنی ولایت قندهارزنده گی داشتند.

این قوم یکی از قدیمی ترین اقوام آریایی است "راولسن" د ر ضمیمه کتاب 7، حصۀ اول، جلد چهارم تاریخ هیرودت خود شرح داده و میگوید که مورخ شهیر یونانی یه این منطقه سفر کرده بود و محل زیست آنها را غزنی تشلت نشان داده است.(4)

الینا ها "نورستانی ها " یکی دیگر از قبیلۀ آریایی است که جنگ ده ملک آنها را معروف کرده است " واله دوپسن " فرانسوی میگوید " دارو ها " یا" داردا ها " از زمانهای خیلی قدیم بدینسو از جای خودبیجای نشده اند. زبان آنها خیلی قدیم و بعضی واژه های آنها در زبان ویدی موجود است. زبان آنها شباهت های با پرا گریت هایی داردکه در کتابهای صرف و نحوهندی به نام "پیساکا "(piesa-ka)خوانده شده است ؛ولی دانشمندان به صورت عموم زبان آنها را داردیک خوانده اند.(5)

 

بریسایا (بریحی)

جنگ این قبیله با شاهزادۀ " در و وادسا"(darwo-wadsa) در سرود های ریگ وید ذکر شده است. نام و نشان آنها تا امروز در افسانه های محلی ولایت قندهار از بین نرفته است. محل سکونت بریحی ها بین حوزۀ" هیتو منت "(hitoo-mant)یعنی هلمند و "هروویتی "(harow-wity)یعنی ارغندات ذکر شده است. مورخین از جنگجویی وشهامت این قوم حکایت ها دارند. از جمله میتوان به افسانۀ فتح خان بریحی اشاره کرد.

 

کتاب های آریاییها

سرود ریگ وید:

ریگ وید اولین کتاب سرودهای آریایی است. گرچه این کتاب از مسکن اصلی آریایها چیزی نمیکوید؛ ولی خطوط مهاجرت و حرکت آریاییها را در آریانا و از آریانا به کشور های همسایه هند و فارس تشریح میکند. این کتاب به مسکن اصلی آریایی ها روشنی می اندازد و توضیح میدارد، قبل ازآنکه آیریایها به سند و پنجاب مهاجرت نمایند، در منطقۀ سردی زنده گی داشتند که زمستان آنها طولانی بود.

اوستا:

این کتاب در عهد گشتاست در دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بود که آن را قانون نیز ترجمه کرده اند.

این کتاب از آن دسته آریاییها است که از باحتر به طرف هند و فارس مهاجرت نکردند و در و طن اصلی خود باقیماندند. این کتاب مسکن اصلی آریاییها را واضیح گردانیده است. در " فرگارد "(fergard) اول " وندیداد "(windi-dad) که حصۀ سوم اوستا میباشد. این کتاب به 16 قطعه اراضی اوستا اشاره کرده است که ارایه کنندۀ مدنیت اوستا میباشد. طوریکه این قطعات یکی بعد دیگری به وجود آمده اند و اولین آنها" آریانایجه" است. علت اصلی مهاجرت آریاییها در این کتاب سردی جایگاۀ اصلی آنها خوانده شده است که سر چشمه اکسوس و اراضی متصل آن میباشد. کتاب اوستای اولی که به قول طبری در 12 هزار پوست گاو نوشته شده بود. از میان رفت وبعد"اوستای نو"درزمان گشتاسپ پادشاۀ باخترپس ازمناظرۀ او با زردشت وقبول دین اونوشته شد و اردشیرآنراغنی ترگردانید که حصۀ اول آن شامل یسنا(yasna)،ویسپرد(wispurd)ووندیداد(windi-dad).حصۀ دوم آن شامل" خورده اوستای" ویشت ها(wisht-ha) است.

 

گاتها (gatt-ha):

گاتهاقدیمی ترین کتاب اوستا ودنبالۀ سرودهای ویدی است که به شکل شعرسروده شده است.مرکب ازپنج دسته سرود چون:گاتا(gatta)، اوناویتی(aona-wity)،گاتااوشتاویتی (gatta-aoshta-wity)گاتاسنیتامینو(gatta-sanita-minoo)،گاتاوهوخشراترا(gatta-wa-hokhsh-ratt-ra)وگاتاواهشتیوایشتی(gatta-wa-hisht-you-aishty) میباشد.

 

مهاباراتا(maha-barata):

این کتاب مجموعۀ سرود های رزمی آریاییها است و میتوان آنرا ادامۀ ادبیات " ویدی " خواند. این کتاب از یک عده قبایلی چون مادا(mada)، مالا(mala) و مالاوا(mala-wa) اسم میبرد که در دیگر منابع سانسکریت به صورت مادا(mada)، ماداوا (mada-wa)، مادرا(madra) و مادراکا(madra-ka) یاد شده اند. چون باهیکا(bahy-ka) در ادبیات سانسکریت بصورت باهیکا هم آمده است و این نام، نام بلخ است.

پروفیسور" پرزی لوسکی"ازمطالعۀ متن مها باراتا نتیجه گیری میکند که قبایل مذکور از بلخ به پنجاب آمده اند.

 

سرود های آریاییها:

یکی از ویژه گی های آریاییها در طول تاریخ داشتن ادبیات شفاهی است که در تاریخ به نام سرود ها عنوان شده است، سرود ها به وسیله ریشی ها یعنی دانایان آریایی سروده شده بود که در طول زمانه ها سینه به سینه به نسل های بعدی انتقال کرد. این سرود ها معرف زنده گی آریاییها در طول تاریخ میباشد. این سرود ها که به وسیلۀ روحانیون آریایی گفته شده بود. جلوه های گونا گون زنده گی سیاسی، اجتماعی و اخلاقی آنها را انعکاس میدهد.

مجموع سرود های معلوم آریایی را نظر به قدامت و موضوع به چهار دسته به نام های " ریگ وید "(rig-wid)،" بجوروید (baju-read)،"اتروید "(attro-weed) و " سام وید"(sam-weed) تقسیم کرده اند. علما " وید "(weed)و " ودا "(waida) را دانایی ترجمه کرده اند و دانایی مذهبی هم گفته شده است.

 

ریگ وید:

این سرود ها مربوط به زمانی است که آریاییها در حوزه های شاداب رود خانه های جنوب هندوکش زنده گی داشتند و هم مربوط به آن زمان است که آریاییها تا ماورای دریای سند رسیده اند. این سرود ها را به نام سرود های بلیهکا و یا بلخ نیز مینامند.

شماری از دانشمندان بدین باور اند که این سرود ها اولین سرود های آریایی نیست. پُخته بودن این سرود ها را از لحاظ ادبی دلیلی این میدانند که پیش از این سرود ها سرود های موجود بود.

چنانچه " دوت " (6)دانشمنداروپایی در کتاب خود نوشته است: سرود های ریگ وید یادگار دوره وسیعی ازتاریخ آریاییها است که قسمتی از آن محوشده است.

"آرتر مکدونل "(7) میگوید که ظهور سرود های ریگ وید چندین صد سال را در بر میگیرد و قست های گسترده آنرا سرود های مجموعی مینامند و هم میگوید که شعرای دوران ریگ وید به شعرای متقدمین خود نیز اشاره کرده اند.

شماری ازدانشمندان باوردارند که چون سرودهای ریگ وید قسمتی ازسرودهای اوستا نیزازبین رفته است. باکشف این دوقسمت گوشه های تاریک زنده گانی آریاییها آشکارخواهدشد. ازنقطه نظرشکل وساختمان کلمات،لهجه ها وآهنگ سرودهای ریگ ویدنمایندۀ چندین دورۀ ادبی است. (8)

دانشمندان شمارسرودهای ریگ ویدرا 1028 سرود خوانده اند ومشتمل به ده کتاب است که قسمتی ازآن الهامی "سردوتی"(sar-duo-ti) وقسمت دیگرآن غیرالهامی "برهمانا"((berah-manaمیباشد.

"ماکس مولر" دانشمندغربی سرودهای ویدی رابه چهارعصرتقسیم کرده است

1- ستوراها(sotoo-raha)یامجموعۀ تشریفات وعباداب آریاییهااز(600- 200) ق م

2- برهمانا(berah-mana)یاتعبیرات آداب مذهبی آریاییهااز (600 – 800) ق م

3- عصرمانتریا (mantar-ya)عصرجدیدریگ ویداز (800 - 1000) ق م

4- عصرشاندا(shanda)یاعصرقدیم ریگ ویداز (1000 - 1200)ق م

ولی درجای دیگراین دوره رااز(1000 – 1500 ویا 2000و3000) ق م ذکرکرده اند.

شماری ازویدشناسان هندسابقۀ سرودهای ویدی راتا20 هزارقبل ازمیلادمیخوانند.(9)

 به وجودآمدن سرودهای "بجوروید"،"اتروید"و"سام وید" رازمانی ذکرکرده اندکه آریاییهابه طرف شرق وجنوب درماورای دریای سند مسکن گزین شدند.

 

زبان آریاییها

دانشمندان بدین باورند که آریاها زمانیکه در محل اصلی خود سکونت داشتند به زبان واحد " هندواروپایی " صحبت داشتند. این زبان در قرن 14 یا 15 قبل از میلاد در اراضی وسیعی تکلم میشد که از پارس ومدیا تا پنجاب انبساط داشت وسغدیان را هم در بر میگرفت (10).

بعدتر خانواده های شرقی و غربی این زبان به نامهای هندی و ایرانی به میان آمدند.

شماری از دانشمندان باوردارند که در زمانهای قدیم تمایلی برای زبان های قدیم بوجود آمد که زبان " هندو آریایی "زاده شد. این زبان رامیتوان به عوض "هندوآریایی " زبان ویدی خواند.

بعد ها این زبان دچار تحول شد. زبان زند و سانسکریت از آن به وجود آمد که اکثر زبان های آریایی بعد ها از این دو زبان جدا شده اند.

دانشمندان بدین باورند که ادبیات ویدی به ویژه قسمت ریگ وید، اولین نمونۀ زبان ویدی آریانا است. مورخین بدین باوراند که آریاییها به زبان آریانا باختر در قرن 14 و یا 15 قبل از میلاد در اراضی وسیع خود تکلم میکردند. (11)

 

حدودجغرافیایی آریانا

از روی متن اوستا و شهادت نوشته های مورخین و جغرافیه نگاران،آریانا دارای حدود و سرحدات معین بود و سرحدات آن را طبیعی توصیف کرده اند.

اریانا از طرف شرق به رود سند " اندوس "(andous) از طرف جنوب به اوقیانوس بزرگ بحر هند و از طرف شمال به کوه" پارو پامیزوس"(paro-pa-mizos) و یک سلسله کوهستانهای از شمال هند تا بحیرۀ خزر محدود گردیده بود. سرحد غربی آریانا پاریتا(part-ya) را از مدیا(mid-ya) و کرمان را از فارس و" پاره تاکنه" جدا میگرداند. استرابو بعضی قسمت های فارس، مدیا، بکتریا و سغدیان را هم از جمله سرزمین های آریانا خوانده است.

" اپولودوروس " هم با تایید حرف" استرابو" بعضی حصص فارس، مدیا، مناطق شمال باختر وسغدیان را مربوط آریانا دانسته است.

از زمانه های دور که تاریخ نویسان و جغرافیه نگاران به سرزمین ما آشنایی پیدا کرده اند. از قرن چهارم قبل از میلاد تا قرن دوم بعد از میلاد آریانا را دارای حدود جغرافیایی مشخص و معین نزد باشنده کان آن یافته اند و سرحدات شرقی و جنوبی آریانا را طبیعی تعریف کرده اند.

شرق آن را از کلکته تا اوقیانوس هند، رود" اندوس "(سند) معین میکرد و جنوب آنرا اوقیانوس بزرگ و یا بحر هند محدود ساخته بود. سرحدات شمالی آن به رود سر دریا " سیحون " و غربی آن را سرحد مشترک میان کرمان، پارتیا، مدیا و فارس خوانده اند که مدیا و فارس را بطرف غرب میگذاشت. در آنزمان سغدیان مربوط باختر بود. درین مدت نه تنها باکتریانا(baktar-ya-na) جز لا یتجزای آریانا بود بلکه بهترین ولایت و مرکز آن نیز شمرده میشد (12)

 

ولایت های آریانا

شانزده قطعه زمین به چهار طرف هندوکش پیوست و متصل به هم در"فرگاد اول " " وندیداد" شرح یافته است که مجموع ان مملکت واحد آریانا را تشکیل میداد.

فهرست 16 قطعه زمین اوستایی قرار شرح باب اول " وندیداد"

1 – ایریانم و یجو(air-yanam-wijoo) یعنی فرغانۀ علیا.

2 – سغده (سغدها)

3 – مورو – حوزه مرغاب (مرو)

4 – بخدی (بلخ)

5 - نیسایا(nisa-ya) یعنی ساحۀ میان حوزه مرغاب و بلخ.

6 - هرویو(haroo-yuo) یعنی حوزه هریرود (هرات).

7 - ویکروه ته(wick-roa-ta) یعنی حوزۀ کابل.

8 - اوروا (aorwa) یعنی اراضی کهستانی بین قندهار و سند.

9 – خننتا (khanan-ta) (نام اهالی هیرکانیا یا گرگان است)

10 - هره ویتی (hara-wity) یعنی حوزه شاداب ارغنداب.

11 – هیتومنت (hitto-mint) یعنی وادی حاصل خیز هیرمند و سیستان.

12 – راغا(ragha) یعنی ری یا به تفسیری دیگر راغ بدخشان

13- کخره (kikh-ra) شامل غزنی

14 - وارنا (warna) اراضی بامیان و بند امیر

15 - هیته هندو (hitta- hidoo) شامل حوزۀ سند

16 – رانگ(rang) یارا نغه اراضی متصل سرچشمه و سر دریا (13)

 

مدنیت اوستا

پس از مرحلۀ قبل از تاریخ آریایی ها بزرگترین مدنیت " ویدی " را اساسگذاری کردند. این مدنیت اضافه تر از هزار سال عمر داشت و تا زمانی که آریایی ها به مهاجرت خود به ممالک همجوار چون فارس و هند ادامه میدادند.این مدنیت هنوز هم در درخشش بود؛ ولی پس از پایان مهاجرتهای این دوره و تماس آریاییها به مدنیت های کشور ها ی همجواراین مدنیت تا حدودی جاذبه خود را از دست داد؛ زیراکه در این مدت عناصر فرهنگی کشور های همجوار در فرهنگ آریانا نفوذ کرد و نفوذ عناصر فرهنگی موهوم در فرهنگ آریانا بالنده گی و پویایی مدنیت ویدی را از بین برد.

در همین زمان بود که ریشی ها یعنی دانایان آریانا که در گذشته هم در تحرک و تاسیس مدنیت بزرگ ویدی سهیم بودند. بازهم با توجه به ایجاب زمان دست به تجدد فکری زدند و مدنیت اوستا را پایه گذاری کردند. تمدن اولی که حوزۀ سند و پنجاب را منور گردانید ؛ ولی تمدن دومی تا مرزهای بین النهرین را نیز در نور دید.

تمدن اوستا که در برابر داسیوها "(dasyou-ha) مردمان بومی جنوب هند " و توریا ها "(toor-ya-ha)یعنی آریاییهای بدوی در شمال " به وجود آمده بود در واقع عکس العمل ریشی های آریانا بود، در برابر شرایط جدید که نیاز شدید اصلاحات در مدنیت ویدی را میکرد. این حرکت در واقع به مثابۀ میراث بزرگ آریایی ها است که در هر زمانی نظربه ایجابات جدید برای باز آفرینی و بازنگری در مدنیت گذشته و همانگی آن با شرایط تاریخی تازه دست به کار زده اند. در حقیقت تمدن اوستا تحت تاثیرعوامل داخلی و خارجی به میان آمد. پس از این آریانا که مرکز آن بخدی بود، شاهد تحول جدید در حوزۀ مدنیت ویدی شد که میزبان دومین مدنیت اوستا گردید.

 

مهاجرتهای آریاییها

آن دسته از قبایل آریایی که از خاک آریانا جدا شدند در حوزه گنگا در میان "دراوید یهای" بومی هند خود را بیگانه احساس میکردند. اختلافات قبیلۀ یی را کنار گذاشتند و دومین سلطنت مقتدر آریایی را در کنار دریای گنگا تشکیل دادند.

محیط هند اثرات خاصی بر افکار آریایی ها افگند. یکنوغ آخرت گرایی آمیخته با ریاضت یعنی از بین بردن کالبد مادی بدن برای پیوستن به روح بزرگ که منشا کائنات است، درتفکرآریاییها به وجودآمد. از نقطه نظر دیانت و سیاست باب تازه یی درزنده گی آریاییها گشوده شد.

شاخه های آریایی اما دی (مادها) و پا رسوا(pars-wa) (پارس ها یا فارسی ها) که به امتداد مجرای رود خانه های غربی آریانا به حرکت درآمدند. پارسوا به خاکهای ماورای غربی دشت لوط و جنوب سواحل خزر مسکن گزین شدند و مادها به سواحل بحیرۀ خزر و دامنه های جنوبی آن که به صورت نسبی قابل زرغ بود، اقامت گزیدند. این دو قبیلۀ آریایی که به طرف شرق و غرب مهاجر شدند، به صورت متفرق تحت قیادت ملک های خود زندگی کردند؛ چون مدت زیادی تحت نفوذ آشوری ها بودند، سجایای آنها رنگ شامی را به خود گرفت. ماد ها به اندازه یی با آشوری ها خلط شدند که بعضی مورخین میان ماد ها و آشوری هافرق نمیگذارند. چناچه " ورونه کروسه (14)در صفحه 23 جلد اول تاریخ آسیا،حتی مدنیت عرب و فارس را تخم مدنیت " کلده وآشوری " عنوان میکند. " توماشک" دانشمند جرمنی (15) در کتاب " مطالعات آسیای مرکزی خود زمانیکه از زبانهای پامیر صحبت میکند نوشته است که مادها و پارسی ها خیلی ها تحت تاثیر نفوذ سامی ها آمده بودند.

"ماسپرو"(16)دانشمندغربی در کتاب خود نوشته است: الفبای میخی را از عیلامی ها آشوری ها و از ارمنی ها، سوریان ها و فارسی هاگرفت و به ادامه میگوید که قصر هخامنشی عبارت از همان قصر عیلامی است.

آریایی ها به سلسلۀ مهاجرتهای خود جمعی به اوقیانوس هند، دسته یی به آمو به امتداد بحیره اورال و قسمتی هم به هامون رهسپار شدند. در واقع چهار دریای بزرگ اکسوس (امو)، هری رود، هلمند و اندوس در سرنوشت تمدن بزرگ آسیا رول بزرگی بازی کرده است؛ زیرا که به امتداد دریاهای مذکور ساحات حاصل خیز و شاداب موجود بود و شادابی و حاصلخیزی دریاهای نامبرده آریایی ها را در فاصله های دراز زمانی در خود نگهداشته است.

 

شاهان آریایی

پیشدادی ها:

دانشمندان نظربه تذکر شماری از پادشاه های آریایی در سرود " ویدی " چون " یاما " ودر سرود اوستا چون" یما" بدین باور اند که خاندان" پاراداتا "(پیشدادی) و" کاوی "(کیانی) در عصر قبل از تاریخ نیز سلطنت داشتند ؛ولی به اساس نوشته های وید و اوستا اولین پادشاه و موسس دودمان پاراداتا" یما "خوانده شده است. سرود "ویدی یشت" های اوستا، شاهنامه ها و دیگر منابع ادبی و تاریخی جدید هم بدون استثنا موسس پیشدادی ها یما (جمشید) را میدانند. پس از یما فریدون و بعد از وی کرساسپه سلطنت کردند که مرکز حکمروایی آنها بلخ (بخدی) بود.

 

پادشا هان کاوی (کیانی)

پس از انقراض سلطنت پیشدادی ها شاهان کیانی در بخدی علم آریایی ها را بر افراشتند. اولین پادشاۀ کیانی کیقباد بود و پس از وی به ترتیب" کی سیاوش " (کیخسرو) در بلخ حکومت کردند.

"توزایا طوس " یکی از پهلوانان دلاور آریانا بود که در اوایل به " کاوه هوسراوا" سر تسلیم خم نکرد؛ ولی بعدتر در سلک پهلوانان شاه در آمد. وی پسر " نااوتار" (نوزر) و نواسه منوچهر بود.

دارمستتر (17) در کتاب خود زیر عنوان " ترجمه زند اوستا 280 " شجره کیانی را چنین نوشته است:

1-         کاوی کواتا(kawi-quata)

2-         کاوی اپی واینو(kawi-appy-winoo)یااپی وه

3-         بیارشان

4-         کی ویارشان

5-         کی ارمین (kai-armin)

6-         کاوی هوسراو(kawi-hosra-wa)

7-         آخزوره(aakhzoo-ra)

8-         پیسانه(pissana)

9-         کی پیسان (kai-pissan)

10-     کی پیسین(kai-pisseen) شاهنامۀ فردوسی

11-     ارشان (arshan)

12-     کی ارشان(kai-arshan)

13-     کاوی نوسادا(kawi-nosada)

14-     کی کاووس(kai-kauos)

15-     کاووس سیاوشان(kauos-sia -washan)

 

شاهان خاندان اسپه

پس ازآنکه سلطنت کیانی هاروبه سقوط گذاشت.خاندان دیگرآریایی معروف به اسپه زمام امورآریانارابه عهده گرفتند. مورخین شاهان دودمان پیشدادی وکیانی راآریایی باخترمیخوانند؛ ولی شماری ازمورخین دودمان اسپه راجداازخاندان کیانی نمیدانند وحتابعضی هاآنهاراکیانی اسپه خوانده اند.

اولین پادشاۀ این خانواده" اردوت اسپه" (لهراسپ) وپس ازآن ویست اسپه (گشتاسپه)به قدرت رسیدکه درزمان وی حادثۀ مهمی رخ دادکه همانا ظهور زردشت وپذیرش دین اوازطرف گشتاسپ بود. پذیرش دین زردشت به وسیلۀ گشتاسپ تحول بزرگی درمدنیت اوستا به وجود آورد. ریشی های آریاییها برای تداوم مدنیت ویدی وادارشدند تا آنرا بازنگری نمایند و توانستند تا برمبنای دین زردشت آنرا تقویه ونیرومند بگردانند. ویست اسپه جنگ های زیادی برضد توری ها وعناصرغیرآریایی نمود. نبردهای اودرفقره های گوناگون" یشت ها" ذکرشده است. "ویشتاسپ "یا"ویشت اسپه" یکی ازشاهان مقتدردراوستا بود.او و برادرش "زریر"درساختن شهرها واتشکده ها دربلخ وهیرمند نقش زیادی داشتند وبرای توسعۀ آیین زردشت تلاشهای فراوانی کردند.

 

زریر برادر ویشت اسپه

پس از"ویشتاسپ" برادرش به نام زریربه سلطنت رسیده بود ؛ولی ازروی اوستامعلوم میشودکه اوبه پادشاهی باخترنرسیده است ؛بلکه یکی ازپهلوانان ویشت اسپه بود.

دونکر(18) دانشمندجرمنی پسران ویشتاسپ رابیست ونه نفرذکرکرده است ومییفزایدکه اوستاتنهاازاسفندیاریاددهانی کرده است.

بعداز"ویشتاسپ" واسفندیارمعلومات اوستاراجع به پادشاهان آریانا متوقف میشود که تاریخ آن حوالی 1000 قبل ازمیلاد است ؛ ولی این مسأله مفهوم این راندارد که پس ازاین تاریخ سلسلۀ حکومت داری درآریانا سقوط کرده باشد. آنچه روشن است اینکه ازاین تاریخ تالشکرکشی های سیروس هخامنشی درنزدیکی های 500 قبل ازمیلاد منابع تاریخی وباستانشناسی دراین مورد ازبین رفته است. درصورتیکه منابع جدیدکشف شودپرده ازروی این مجهولات برداشته خواهدشد.

قابل یادآوری است که خاندان" هوگو"که یکی ازخانواده های بزرگ باختری بود. دراموراداری وسیاسی دولت آریایی درعصر"ویشتاسپ "وزردشت نقش زیادی داشت ؛زیراکه" جم اسپ "یکی ازاعضای این خاندان صدراعظم ویشتاسپ بود. (19)

 

قلمروسلطنت وامپراطوری دودمان پاراداتا(کاوی اسپه)

قراریکه درگذشته اشاره شد. شانزده فطعه زمین اوستایی سرزمینی راتشکیل میدادکه مورخین کلاسیک یونان ولاتین آنرابه نام آریانایادکرده اند؛ ولی بطلیموس جغرافیه نویس کلاسیک یونانی مصری که درقرن دوم مسیحی می زیست آریانارابه هفت ولایت ذیل تقسیم کرده است.

1-       مارجیانا(mar-jiana) (حوزۀ مرغاب)

2-       بکتریانا(bektar-ya-na)(بلخ وبدخشان)

3-       آریا(aarya)(حوزۀ هریرود، ولایت هرات)

4-       پاروپامیزوس (paro-pa-mizos)(هزاره جات وکابل تاسواحل رودسندبه شمول نوستان وداردستان)

5-       درآنجیانا(dar-anjiana)(سیستان وقندهار)

6-       ارکوزی(arkozy) (غزنی وسلسله کوۀ سلیمان تااندوس)

7-       جدورزیا(jad-ro-zia)(کچ ومکران یابلوچستان تااوقیانوس هند)

شماری ازمورخین این تقسیمات بطلیموس رامربوط به دوره هاووقایع تاریخی میدانند. طوریکه دردوره های اسلامی درنوشته های اعراب هم تقسیمات ولایت ها ی کشورماشکل دیگری داشت.

 

 منابع:

1- احمدعلی کهزاد، تاریخ افغانستان، انتشارات میوند، سال 1384، صفحۀ 90

2- مسترداس، فرهنگ ریگوید، وحدت درتعدد

3- واله دوپوسن، هنداروپای وهندایرانی، صفحۀ 472

4- احمدعلی کهزاد، تاریخ افغانستان، صفحۀ 70

5- واله دوپوسن، هنداروپایی وهندایرانی، هندتا300 قبل ازمیلاد صفحۀ 62

6- دوت، آریایی ساختن هند، صفحۀ 54و55

7- آرترمکدونل، تاریخ ادبیات سانسگریت،صفحۀ 54 و55

8- احمدعلی کهزاد، تاریخ افغانستان، صفحۀ 40

9- "، "، صفحۀ 45

10- لوی دولاواله دوپوسن، هندوایرانی وهندواروپایی تا 300قبل ازمیلاد ازسلسلۀ تاریخ دنیا، جلد3، صفحۀ 57

11- احمدعلی کهزاد، تاریخ افغانستان، صفحۀ 108 و109

12- "، "، صفحۀ 33

13- "، "، صفحۀ 180تا186

14- ورونه گروسه، تاریخ آسیای مرکزی، جلداول، صفحۀ 23

15- توماشک، مطالعات آسیای مرکزی، صفحۀ 8 و 9

16- ماسپرو، تاریخ قدیم ملل شرقی، صفحۀ 762

17- دارمستتر،ترجمۀ زنداوستا، جلددوم، صفحۀ 549

18- احمدعلی کهزاد، تاریخ افغانستان، صفحۀ 172

19- "، "، صفحۀ 171

Nordin_mashid@yahoo.com

Mobile: 070659886

ورزش و تقویت قوای بدنی و مهارت در جنگ و سواری و تیراندازی و راهپیمائی از اصول متداول این مردم بوده است قومی که دائما در حال کوچیدن و منازعه با بومی های محلی بوده ...

آریانها یکی از شعب مردمان هند و اروپایی بودند که شعبه اولی آنها بحساب می آمدند. برخی از باستان شناسان معتقد هستند که ساکنین اولیه آریانها یا آریاییها در قسمت شرقی و جنوب شرقی دریار خزر بوده و برخی دیگر آنها را به مردمان قفقازیه که به قسمت های جنوبی خزر آمده اند نسبت می دهند.
اینان مردانی بودند که از راه شمشیر و بعنوان سرباز مزدود زندگی می کردند ایشان سربازانی را تشکیل می دادند که می بایست یک روز جانشین امرائی بشوند که خود در خدمت ایشان بودند.
تاریخ مهاجرت آنها نیز بدرستی روشن نیست ولی بین دو هزار سال تا پانصد سال قبل از میلاد این قوم به سرزمین ایران آمده و افراد بومی و محلی را به جنوب برده اند.
بنابراین آریانها مردمانی قوی، سلحشور و صحرا گرد بوده و کار عمده شان پرورش حیوانات اهلی و شکار و سواری و تیراندازی بوده است.
ورزش و تقویت قوای بدنی و مهارت در جنگ و سواری و تیراندازی و راهپیمائی از اصول متداول این مردم بوده است قومی که دائما در حال کوچیدن و منازعه با بومی های محلی بوده و بقهر و غلبه زمینها و کشتزارها را تصاحب می کرده قطعا باید چالاک و سلحشور و بردبار و قوی اندام باشند.
این مردم بتدریج شهر نشین شده و ده و شهر و قصبه بوجود آورده اند از وقتیکه آریانها شهر نشین شدند همیشه مورد هجوم شعبه دیگر آریائیها – سکاها واقع شدند.
قبل از تشکیل دولت ماد، آریانها بشکل ملوک الطوایفی می زیسته و رئیس هر خانواده با قدرت کامل خانواده را اداره می کرد، و در مواقع جنگ یکی از رؤسای این خانواده فرماندهی لشکر را بعهده می گرفتند که بعدا مقام سلطنت از همین اختیارات بوجود آمد. در آن زمان هیچیک از امراء و سلاطین قدرت رئیس خانواده را تهدید نمی کردند.
از قرن نهم قبل از میلاد سه تیره بزرگ آریائی در سرزمین ایران به حکومت رسیدند، در مشرق باختری ها، در مغرب مادها و در جنوب پارسها.
آنچه از اخلاق و آداب این زمان روشن است حالت آماده گی قوم آریائی برای حرکت و جنگ و دفاع بوده و در این عصر کشت غلات کاملا مرسوم شده و در دهات و قصبات مزارع رونق بیشتری یافتند.
تربیت حیوانات اهلی را عملی ساخته و اسب و سگ از نظر فوایدی که در جنگ و سفر و حضر و نگهبانی رمه و گله داشتند بیشتر اهمیت دادند.
محدوده امپراتوری ایران 500 سال پیش از میلاد

اهمیت ورزش
زورمندی جوانان از راه مسابقات کشتی و اسب سواری و تیراندازی و پرتاب سنگ وانداختن و دویدن و ارابه رانی با تمرینات و تشویقات رؤسای خانواده بوجود آمده است.
آریانها قبل از ظهور زرتشت مثل سایر اقوام جهان عوامل طبیعت را پرستش می کردند ولی احترام به پهلوانان نیز تا سر حد پرستش در افسانه ها ذکر شده است.
مورخین تاریخ قدیم ایران را که در شاهنامه فردوسی به پیشدادیان و کیان وغیره تقسیم شده است با سلسله های قبل از ماد و پارس و هخامنشیان تطبیق می کنند.
پیداست که حماسه های ملی و افسانه های باستانی و داستانهای جنگ ایران و توران و پهلوانان نامی ایران رستم و سایر پهلوانها و داستانهای جنگ و رزم آنان و ستیزه با دیوان و غلبه بر عوامل طبیعت و کشتی های مختلف رستم با پهلوانان دیگر، این حقیقت را مسلم می دارد که ایرانی ها از همان وقت به ورزشهای مورد علاقه و احتیاج خود تا چه اندازه دلبستگی داشته و مهر وزریده اند.
مهمترین رشته های ورزشی آن عصر کشتی و زور آوری، اسب سواری، کوه نوردی، تیراندازی با کمان، سنگ اندازی با دست و فلاخن، پرتاب سنگ، دویدن و پریدن از موانع و پرتاب نیزه و زوبین بوده است.

دوران دولت ماد
در این عهد پرورش اسب و استفاده از آن مورد توجه کامل بوده چنانچه وقتی امرای محلی ماد با هدایا به دربار پادشه آشور رفتند بهترین تحفه آنان اسبهای مادی و لاجورد بوده است.
هووخشتر پادشاه ماد قشونی ترتیب داد که پیاده نظام آن مسلح به تیر و کمان و شمشیر بود، سواره نظام تیراندازان ماهری بودند که از کودکی با است سواری، تیراندازی و قیقاج زدن عادت کرده بودند.
مادها به تربیت جوانان و تمرینات ورزشی و فنون رزمی اهمیت می دادند.
اسبهای عالی، سوارکاران ممتاز، تیراندازان ماهر، ارابه رانان بی باک و شکارچیان ورزیده و کشتی گیران دلیر همگی بر پایه اهمیت تربیت بدنی جوانان و تقویت قوای جسمی آنان بوده است.
از قول کزیاس مورخ یونانی نقل شده که سکاها (قوم آریائی) زنانشان مانند مردان دلاور و جنگنده بودند چنانچه ملکه سکاها بنام زارین وقتی مُرد مقبره ای برای او ساختند و بر بالای آن مجسمه بزرگی از طلا نصب کرده، آنرا تعظیم و تکریم می کردند چنانکه پهلوانی را کنند.

< قبلي   بعدي >

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:22  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://64.233.183.104/search?q=cache:CJWTsk9IXIMJ:www.sportculture.ir/DOC/arzesh-akhlagh-varzesh.doc


  اصول ارزشی و اخلاقی در ورزش       سيدامير حسيني 

 
 
 
 

  اصول ارزشی و اخلاقی در ورزش

                                                                      

 
 

  سید امیر حسینی  
رئیس آکادمی ملی المپیک وپارالیمپیگ

 
 

  چکیده:

   بازي و ورزش ازتمايلات و نیازهای اساسی انسان است برای بشر داشتن  يك زندگي سرشار از توانايي ، طراوت و نيرومندي توام با زیبایی جسمی وروحی  مطلوب وبرای دستیابی به آن پرداختن به فعاليتهاي ورزشي ضروري است. بسياري از صاحبنظران مسائل تربیتی معتقد هستند فعاليتهاي ورزشي ارزشها را آموزش مي دهد . واز طریق آن كار گروهي ، رفتار ورزشي ، همكاري، انضباط و اعتماد به نفس آموخته می شود وبدین ترتیب  از نتايج مطلوب ورزش بهره گيری می شود .

  ورزش جوانان با كمك به القاي اين ارزشها وبه عنوان عامل مهمی در جلوگيري از بزه كاري مورد  توجه   قرار مي گیرد . نسیم ولایت در ورزش در واقع جاری شدن روح پاک ورزش ,بوی خوش دوستی صداقت ,راستی, درستی , نیرومندی,جوانمردی وگسترش منش های ورزشی و ارزش های پهلوانی درعرصه های مختلف   وچگونگی اشاعه آن در جامعه است.

  در زمينه مسائل فرهنگي ما با فقر پژوهش  روبرو هستيم. اميدوار هستيم كه صاحب نظران و پژوهشگران  عرصه هاي مختلف ورزش ,مسائل فرهنگی ورزشی را  بیشترمورد امعان نظرقرار دهند . دراین راستا ابتكار بسيج ورزش كشوررا  كه يك نهاد عمومي فرهنگي و غير دولتي  است , در برگزاري همايش  نسيم ولايت در ورزش  ارج مي نهيم

  در اين مقاله ضمن تعاريفي از اصطلاحات واژه هاي ورزش - نسيم - ولاء -  ولايت – پهلواني  مفهوم ورزش به اصول ارزشي و اخلاقي مربيگري اشاره مي شود.

 
 

  ای نسیم سحری بندگی ما برسان                                      که فراموش مکن وقت دعای سحرم

                                                                                                                                  حافظ

  . ورزش و مسئوليت اخلاقي

  ورزش مدرسه ای ایده ال برای زندگی است مهارتهایی که از طریق بازی ,تربیت بدنی و ورزش فراگرفته می شوند برای رشد و توسعه عمومی  و اخلاقی بسیار اساسی تلقی می شود.  ورزش به جهت جاذبه زياد آن همواره مورد ستايش بوده است اين امر به اين معنا است كه جوانان با جنسیت  ، نژاد و مليتهاي مختلف از طريق ورزش می اموزند که ارزشهاي يكديگررا بپذيرند و به ارزشهاي فرهنگي جامعه احترام بگذارند.

   در ايران كهن ورزش و مسئوليت اخلاقي همزاد و همراه بوده اند. پاسداري از زندگي خانوادگي و قومي و ملي در برابر تجاوزات بيگانگان بدن نيرومند و چابك و مقاوم را ايجاب مي كرده و اين امر بدون درك مسئوليت اخلاقي به خاطر دفاع از مقدسات و نواميس انساني نمي توانست ميسر باشد. به طورکلی تاریخ ورزش  ايران تاریخ حماسه پهلوانان وجوانمردان بوده است وورزشکاران ایرانی  هم در كسب فضايل اخلاقي و هم در کسب توانایی ورسیدن به ا هداف نظامي و اجتماعی می کوشیدند. دردوران تمدن اسلامی نیز باتوجه به اهمیت فعالیت های ورزشی  درتامین سلامتی جسمی وروحی انسانها که درمکتب تربیتی اسلام , سلامتی بالاترین نعمت ها به شمار آمده است (الصحه الفضل النعم حضرت علی "ع") شاهد شکل گیری فعا لیت های ورزشی  درغالب آیین فتوت درلنگرگاه ها, ورزشخانه یا زورخانه ها بوده ایم 

 

  بررسی واژه هاي كليدي

  

  در فرهنگ لغات  درخصوص واژه ورزش آمده است : ورزش Varz- eŠ ورزيدن )برهان ) (آنندراج)

   1- عمل كردن، كار كردن 2-  حصول  3-  كاشت ، زراعت،  « كسي را كجا تخم يا چارپاي      بهنگام ورزش نبودي بجاي » ( شا، بخ 8: 2315 )4- عمل، كار 5- شغل ، حرفه ،پيشه ، « ( شا، بخ 1: 60 )  6- اجراي مرتب تمرين هاي بدني به منظور تكميل قواي جسمي و روحي (معین) آمده است:

 

                      بشد رای واندیشه و  کشت و  ورز                                   که مردم ز ورزش همی گیرد  ارز

    ****                                                           

  شما دیر مانید وخرم بوید                                                 به رامش سوی ورزش خود شوید

                                                                                                                           فردوسی

        با بلاهای دوست ورزش کن                                                      خویشتن را بلند ارزش کن

                                                                                 ****

  هر چه ورزش کنی همانی تو                                                           نیکویی کن اگر توانی تو                                                                                                                                                             اوحدی

  ورزش خانهV.- xana (-e) (امر)

  جايي كه در آن به تمرين هاي بدني پردازند ؛ زورخانه :

               « باز دو نرگس آن خوش نگه مستانه                ميكند ورزش بيداد به ورزشخانه »

   ( گل كشتي. تاریخ ورزش باستانی  . 389 )

 

  ورزش كردن V.- Kardan ( مص.ل )

   1- ممارست كردن ، تمرين كردن ، ورزيدن :

                               « با بلاهاي عشق ورزش كن                                خويشتن را بلند ارزش كن »

   ( اوحدي . سروري )

  2- اجرا كردن تمرينهاي بدني بمنظور تكميل قواي جسمي و روحي بطور مرتب ( _ شاهد ورزش خانه

 

  ورزيدگي Varzỉda (e) –gi  ( ورزيده) ( حامص)

   ورزيده بودن ، تجربه داشتن : « در هنر خود ورزيدگي و مهارت نشان  مي داد »

 

  ورزيدن Varz -ỉdan   ( = برزيدن په.Varzitan - ورز ) ( مص ل.) ( ورزيد ، ورزد ، خواهد ورزيد ، بورز ، ورزنده ، وزرا ، ورزيده ، ورزش ) 1- كاركردن   2 -  پياپي انجام دادن

   « بيا با ما مور ز این كينه داري    كه حق صحبت ديرينه داري » ( حافظ . 312)

  3- ممارست كردن     4- كوشيدن  5- حاصل كردن ، اندوختن      6- زراعت كردن

 

  ورزيده Varz- ỉda (-e) ( ورزيدن)

   1 – كار كرده    2- پياپي انجام داده    3- شخص ممارست كرده ،  تمرين كرده، تجربه دارنده « مدت هفت سال صنعتكاراني ورزيده  متعدد روي درها و پنجره كار كرده اند»( مرآة البلدان . ج 4 ص 104)

  4- كوشيده     5- حاصل كرده، مكتسب ، بدست آمده

  « فرستم بگنج تو از گنج خويش                همان نيز ورزيده رنج خويش » ( شا. بخ 6، 1797)

  6- زراعت كرده        7 – مكرر بكار برده ، مستعمل (پوست و غيره )

 

  نسيم nặsim   

  باد نرم _(منتهی الارب )

   باد نرم و خنك   - دم باد _(منتهی الارب ) - باد خوش (دستوالغات زمخشری  چیزی که بوي خوش دارد (غیاث اللغات) (انندراج) ، بوي معطر    بوي بهشت  (فرهنگ معین )- باد مطبوعي كه در هواي گرم مي ورزد

  وقت آنست که ازخواب جهالت سر خویش                                         برکنی تابه سرت بروزد از علم نسیم

  ناصر خسرو

  کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت                                         من وشراب فرح بخش ویار حور سرشت

  ای نسیم سحری بندگی ما برسان                                                    که فراموش مکن وقت دعای سحرم

        حافظ

 

  ولاء Valặ  ( ع. – ف. : ولا)( ا)

  1- محبت ، صداقت ، مصادقت   2 – قرب ، نزديكي    3-خويشاوندي

  

  ولاء Valặ  ( ع. – ف. : ولا)( مص م.) 1 – پياپي كردن ، دمادم كردن

  2-  پياپي آمدن    3-  پيوستگي كردن ميان دو چيز   4- دوستي كردن با كسي    5 – توالي اجراي امري

  6-  پيوستگي      7- دوستي ، مصادقه :

  « امروز كه ايام در پيمان ولاي اوست . و قضا آنجا كه رضاي او ، هر تير تدبيري كه ما اندازيم بر نشانه كار نيايد » ( مرزبان نامه 1317 ، 83 )

 

  ولايت Valặyặt  ( = ع. ولايه)( مص ل) 1- حكومت كردن  2- دست يافتن ، تصرف كردن   3- مجموعه شهرهايي كه             تحت نظر والي اداره مي شود  ( ولايت - Ve) ولايت گيلان، ولايت مازندران

  4- سرزمين ، خطه  « ولايت نصرت شعار از كلاردشت نهضت نموده بعد از چند كوچ به ولايت لار رسيد »

  ( ظفرنامه يزدي . چا . اميركبير 2 : 417)  5 – شهر ، بلده     6_ كشور ، مملكت

  « گفت كز جمله ولايت روس   بود شهري بنيكوي چو عروس » ( هفت پيكر . ارمغان 216)

 

  ولايت Valặyat  ( = ع. ولايه)( مص ل)

  1. حكومت كردن   2- تسلط داشتن   3- حكومت ، امارت « ابونصر .. بر ملك واقف بود...  و قانون ولايت از او استكشاف و استنطاق مي نمود»  ( سلجوقنامه ظهيري . چا. خاور . 23 )  4- تسلط    5- مجموعه شهرهايي كه تحت نظر والي اداره مي شود   6- سرزمين ، خطه   7- مقام ولي ، كه پس از مقام نبي ( نبوت ) قرار دارد

  

  پهلو  Pahlaw (- ow)

    ( = پهله ، پب.  ParФava ، قوم پارت)(ص ا)  1- پارت ( بخش 3 ) = پهلوي

  2- در عهد ساساني ، عنوان و لقب روساي خاندانهاي «قارن » و « سورن » و « اسپاهبذ» كه از نژاد اشكانيان بودند ،              قارن پهلو ، سورن پهلو ، اسپاهبذ پهلو   3- همان گونه كه اسم « ماد »- قوم بزرگ شمال و شمال غربي ايران – بعدها بصورت « ماه » ( پهلوي ماد) به عده اي از شهرها مانند :ماه نهاوند ، ماه بصره ، ماه كوفه ، و ماهي دشت و غيره اطلاق شده ، نيز نام « پهل » ، « پهلو » و « پهله » به عده اي از شهرها و نواحيي كه با قوم مذكور رابطه داشتند ، اطلاق گرديده از جمله :                    پهل شاهسدان ( پهل شاهستان) كه ارشك بزرگ ، موسسه سلسله اشكاني در آنجا سلطنت را بدست گرفت ( ظاهراً گرگان كنوني ) . بعدها « پهلو » به معني شهر گرفته شده :

  «

   از ايران هر آن كس كه گو زاده بود دليــر و خــردمنــد و آزاده بــود »

  « بفـــرمود تا جمــله بيــرون شـدند ز پهلو سوي دشت و هامون شدند »

   ( لشكر كشيدن سياوش؛ شا. بخ 3: 558)  

 

   4- دلير ، شجاع ، گرد ، پهلوان :

  « چو بازارگانان درين دژ ( رويين دژ) شوم   ( اسفنديار) – نداند كس از دژ كه من پهلوم. » ( شا. بخ 6: 1609)

 
 

  پهلوان  Pahlav - ặn  ( = پهلو ، قوم پارت دلير بودند) ( ص نسبـ ، امر) منسوب به پهلو (هـ . م.)

  1- سخت توانا و دلير ، شجاع : « همه كار او پهلوان راندي     كسي را بر شاه ننشاندي » ( شا. بخ 8. 2289 )

  2- درشت اندام؛ عظيم الجثه   3 – درشت گوي

  4- مرد اصلي كه در داستاني شرح اعمال او روايت شود ، قهرمان

  5- كشتي گير / پهلوان پايتخت = رييس پهلوانان ، پهلوان پهلوانان / پهلوان جهان = بزرگترين پهلوان دنيا ، قهرمان عالم ، جهان پهلوان    « مدار ملك و عماد دولت و اساس كار او سام نريمان بود كه او را پهلوان جهان خواندندي»

 

  پهلوان افكن  p. - afkan  ( = پهلوان افكننده ) (ص فا.) آنكه پهلوانان را مغلوب كند ؛ بسيار قوي ، مرد افكن

  

  1 - پهلواني  Pahlavặn- ỉ  ( حامص) 1 – پهلوان بودن ، قهرماني ، شجاعت : « در واقع او را بهادري و قهرماني بود » (ظفرنامه يزدي 2: 412)       2- مقام و رتبه پهلوان : « من ترا پهلواني لشكر دهم »( سمك عيار 1: 33)

  

  2 - پهلواني  Pahlavặn- ỉ  ( ص نسبـ)  منسوب به پهلوان 1 -  هر چيز متعلق به پهلوان

  2- شهري ( = پهلو  )    3- زبان پهلوي (= بخش 3) « اگر پهلوي نداني زبان    بتازي تو « اروند» را دجله خوان » ( فردوسي)

  4- پارسي: فارسي ( فصيح)  « بسي رنج بردن ، بسي نامه خواندم    بگفتار تازي و از پهلواني » ( فردوسي)

  5- ( گيا.) زردآلويي خاص شهر يزد

 

  پهلواني  دادن P.- dặdan  (مص ل.) 1- سمت پهلواني عطا كردن ، عنوان قهرماني دادن :

  « پهلواني دادن هرمزد بهرام چوبينه را » (شا. بخ 8: 2591 )     2- بزرگي و اعتبار دادن.  

 
 
 

  آریایی ها دوستان با وفا

 
 

  اقوامی هم نژاد که در روزگاران بس کهن با هم می زیستند بعد ها به دو بخش تقسیم شدند وگروهی از آنان  به هندوستان رفتند وگروهی دیگر که خودرا" آریا " یا آیریا یعنی دوست با وفا می نامیدند , درسرزمین هایی که در اسیای غربی واقع بود وایران کنونی وافغانستان وترکستان وقفقازیه راشامل می شد سکنی گزیدند ,آنجارا "ایران" به معنی مکان آریایی ها خواندند(فرهنگ معین )

  آریایی ها چند دسته بودند , مادها  در غرب  وشمال غربی ایران, پارس ها در جنوب ایران ودر ناحیه فارس ودر شمال شرقی ایران هم گروهی از آریایی ها به نام پارت ها ساکن شدند

  جواد کریمی نویسنده کتاب  نگاهی به تاریخ تربیت بدنی جهان در صفحه 23 این کتاب نوشته است :سرزمینی که این گروه برای زندگی خویش گزیده بودند فلاتی مسطح بود با دره هایی حاصلخیز وآب وهوایی متغیر  این طبیعت مردم ایران را مردمی با تحرک وکوشا وجنگجو بار آورد تا انجا که توانستند در سال های 558تا331 پیش ار میلاد یکی ار قدرتمند ترین امپراتوری های آن روزگار را به وجود آورند

  علیرضا حکمت در کتاب آموزش وپرورش در ایران باستان صفحه 79 هدف های آموزش وپرورش در ایران باستان را بر اساس تعالیم زرتشت پیامبر  به شرح زیر تقسیم بندی نموده است :

  1- هدف دینی واخلاقی که بر اساس تعالیم زرتشت قرار داشت وشامل سه شعار گفتار نیک , کردار نیک وپندار نیک بود

  2- هدف نیرومندی وبهداشت که جوانمردی ,راستی ,پاکدلی وپاک تنی را تعلیم می داد

  (در آیین زرتشتی پاکیزگی تن ازوظایف دینی است وناپاکی تن وبیماری منسوب به اهریمن است )

  3-هدف جنگی به منظور نگاهداری مرز وبوم وحفظ آرامش واحیانا کشور گشایی که اساس آن بر تعلیمات نظامی بوده است

  4-هدف اقتصادی که تعلیم حرفه ها وصنایع وکشاورزی ودامداری وبازرگانی را در بر می گرفت

  5-هدف سیاسی که عبارت از تعلیم کشورداری  از نظر تامین امنیت داخلی وروابط با دیگر کشورها بود

  در ایران باستان سازمان عمومی برای تعلیم وتربیت که بتوان  نام مدرسه را به آن  اطلاق کنیم وجود نداشت  کار تعلیم وتربیت عمدتا بر عهده خانواده ها بوده ,اما برای فرزندان  حاکمان واعیان واشراف درمیدان های اختصاصی وحکومتی برنامه های آموزشی منظم زیر نظر مربیان تعلیمات بدنی ونظامی  وجود داشت

  کریمی در همان کتاب آورده است :در میان کشورهای مشرق زمین ایران تنها کشوری بوده است که در نظام تعلیم وتربیت خود بیشترین الویت را به به ورزش وتربیت بدنی داده است

  علیرضا حکمت در همان منبع آموزش وپرورش در ایران باستان در صفحه 284 می نویسد:

  ایرانیان برای ورزش وپرورش بدن نتایجی اخلاقی قائل بودند وعقیده داشتند که ورزش گذشته از تامین تندرستی ونیرومندی پروراننده صفات نیکی همچون شجاعت ,جوانمردی وفروتنی نیز می باشد

  حکیم ابوالقاسم فردوسی  حماسه سرای بزرگ ایرانی که داستانها ی پهلوانی وحماسی ایران کهن را ازمنابع پهلوی به نظم در آورده است این عقیده ایرانیان باستان را چنین بیان کرده است:

  زنیرو بود مرد را راستی                                 زسستی کژی زاید وکاستی

 
 
 

  زنده یاد مرحوم استاد غلام رضا انصاف پور در کتاب  تاریخ وفرهنگ زور خانه  نوشته است :

   در حقيقت فلسفه و جهان بيني ايرانيان در دوران باستان فلسفه مبارزه( نور وظلمت است)  اهورا مزدا و اهريمن دو قطب اين فلسفه را تشكيل مي دهند , نور و ظلمت از كهن ترين انديشه هاي آريايي است و توجه به اين دو عامل همواره مشي اجتماعي ايرانيان بوده است.

  در كتاب مينو خرد پهلوي باب 43 براي تجهيز ياران اهورا مزدا در جنگ با اهريمن چنين ندا داده شده:

   «روان دانش را برخود بياراييد و جامه اعتماد به نفس و اطمينان بر تن كنيد و سپر راستي و درستي در دست بگيريد و با گرز سپاس و كمان تدارك, آماده به جنگ اهريمن بشتابيد».

  در دوره اوستا بنا بر آموزشهاي زرتشت، سلامت بدن و تربيت بدني از فرايض فرد فرد ايرانيان شمرده مي شده زيرا معتقد بوده اند كه سلامت روح افراد وابسته به سلامت بدن است.

   در يسنا 9 فقره 19 آمده كه يك انسان اوستايي ضمن پنج چيز كه از اهورا مزدا درخواست مي كرد اول بهشت و دوم قوت بدن بود.

  ايراني اوستايي تندرستي و برومندي و نيرومندي را از شرايط اوليه زندگي مي دانست و هميشه دعا مي كرد كه اهورا مزدا به وي فرزندي توانا و نيرومند و تندرست بدهد

  . در يشت 5 فقره 78 آمده كه هر دختر آرزو داشت با جواني برومند و چابك ازدواج كند تا از او فرزنداني نيرومند به وجود آورد.

  اين خواسته ها، نمودار ارج زورمندي و كارآمدي مرد دلير براي پاسداري و سربازي از ارزش هاي زندگي و دسترنجها و آبادي ها و استقلال شخصيت اجتماعي ايرانيان دوره اوستا مي تواند باشد.

  دينشاه ايراني سليستر در كتاب اخلاق ايرانيان باستان پس از گفتگو درباره اهميت كمالات معنوي و روحاني توأم با كمال جسماني در صفحه 21 اين كتاب پاسداري و دفاع از روستا ها و شهرها و كشورهاي آريايي را بزرگترين وظيفه اخلاقي و نظامي ايرانيان دوره اوستا ياد كرده است.

  .

  پروفسورآدولف راپ Adolf Rapp در كتاب خود موسوم به «مذهب و مراسم ايرانيان باستان» مي نويسد:

   «چيزي كه در دوره باستان بيش از هر چيز جالب توجه است و روح معنوي ايرانيان را در زندگاني اجتماعي آنان مجسم مي نمايد روش آموزش و پرورش آنهاست

  . اين شیوه تربیتی از كودكي در روح جوانان منشأ بروز احساسات پاک وكردار نيك گرديده و ايشان را در كار ها به سوی راستي و ترقي راهنمايي مي نمود و از ابتدا چنان نيروي رواني و بدني آنان را مهياي كار مي ساخت و جامعه صحيح و سالمي تربيت مي كرد كه افراد آن در آتيه به آساني مي توانستند منشأ خدمات شايان شده و وظايف خود را در قبال وطن و ملت خود انجام دهند.

  اين روش آموزش و پرورش معنوي و بدني كه از عصر مادها تا زمان شاهنشاهي هخامنشيان در «پازارگاد در دربار ايران برقرار بود، در تمام ممالك شرقي نظير آن ديده نشده بود و به طوري توجه يونانيان به آن جلب شده كه از زمان هرودوت به بعد آن روش تعليم و تربيت را از ايرانيان فرا گرفته و در يونان رواج دادند.»

  هرودوت (I, I36  Herodot) مي نويسد: «ايرانيان فرزندان خود را از پنجسالگي تا بيست سالگي به سه امر عادت مي دهند: اسب سواري، تير اندازي و راستگويي و ...».

  استرابون (Strabon . XV) سن مقتضي براي آموزش و پرورش را از پنج سالگي الي بيست و چهار سالگي نوشته كه در اين مدت جوانان به تكميل فنون تيراندازي و نيزه بازي و سواركاري مي پرداختند.

  افلاطون (Platon, Alcibiad Prim P , I2I  D) مي نويسد:

  «پارسي ها با توجه كامل كودكان را با ورزش قوي بنيه مي سازند. آموزگاران جوانان و كودكان را با تعليمات زرتشت به راستي و درستي اندرز داده و در تهذيب اخلاق آنان مي كوشند و روح دلاوري و مردانگي و آزادگي و جنگاوري راد ر ايشان مي دمند.»

  پلوتارك (Plutarque , Alex . 23) مي نويسد: «در ايران رشادت و تناسب اندام از محاسن جوانان شمرده مي شود و ايرانيان مي كوشند به وسيله ورزش کردن وانجام حركات مختلف بدنی بر زيبايي اندام خود بيافزايند.»

  مورخين يونان باستان در موارد متعدد ديگر از ورزشهاي پهلواني و جنگي ايرانيان باستان سخن مي گويند: چنانكه گزنفون در كتاب كورشنامه از ورزشهاي گوناگوني كه به جوانان ايران آموخته مي شد، ياد مي كند. و باز استرابون از انواع ورزشها بدين شرح سخن مي گويد: «راه پيمايي، اسب سواري، تيراندازي پياده و سوار، زوبين اندازي پياده و سوار، شنا به سوي هدف، پرتاب فلاخن، پرش، شكار، بازي گوي پياده و سوار ... رياضت براي تحمل سرما و گرما كه ايرانيان به آنها مبادرت مي ورزيدند.»

   گزنفون مي نويسد: «ايرانيان اقسام دانستني هاي ورزشي را فرا مي گرفتند و چون تمام اين مراحل را مي گذراندند به خصال پهلواني متمايز مي گشتند و آنان را گردك يعني جوان گرد مي ناميدند

  ایرانیان پس از پذیرش آئین مقدس اسلام  ودر اثر خدمات متقابل اسلام و ایران پایگذار تمدن جدیدی شدند که نقش مهمی را طی قرن هادر تمدن جهانی ایفا نمود دراین دوران شاهد شکل گیری فعالیت های ورزشی در قالب گروه های اهل فتوت هستیم

  براي آگاهي ازوسعت دامنه دستور العملها وراهنمايي هاي مكتب فتوت نام تعدادي ازفتوت نامه ها دراين جا گفته مي شود . گرچه سراسر كتب كلاسيك ايراني مانند شاهنامه فردوسي، تذكره الاولياء. منطق الطير، خمسه نظامي ، بوستان وگلستان ، ديوان حافظ ، مثنوي معنوي مولوي …. مشحون ازآموزش هاي درخشان انساني آيين فتوت است ، بااين وجود مي توان ازصدها كتاب ورساله نام برد كه تنها موضوع آن ها درخصوص فتوت تاليف شده مانند فتوت نامه سلطاني ، تحفه الاخوان في خصايص – الفتيان سمرقندي، رساله فتوتيه ، فتوت نامه چيت سازان ، فتوت نامه عطار، فتوت نامه ابوعبدالرحمن نيشابوري ، فتوت نمامه علي بن عبدالرسول ، فتوت نامه تحفه الاخوان خواجه عبدالله انصاري ، كتاب الفتوت حنبلي، قواعد الفتوت عبدالرزاق كاشاني ، رساله فتوت امام فخر رازي ، فتوت نامه منظوم ناصري سيواسي ، رساله في الفتوت شيخ علاء الدوله سمناني ، رساله فتوتيه  ميرسيد علي همداني ، فتوت نامه ابن معمارو … كه تمامي مي توانند نمايشگر عواطف عالي انساني ومردم گرايي تاريخي ايرانيان باشد .(غلامرضا انصاف پور تاریخ وفرهنگ زورخانه )

 

  مفهوم ورزش

  مردم به صورت تجربي و بينشي معناي واژه ورزش را گاه به صورت سرگرمي و گاه براي ورزشكاران حرفه اي به معناي وظيفه و شغل تعبیر می کنند . از ديدگاه صاحب نظران صنعت  گردشگري و جهانگردي ,ورزش وسيله اي براي ايجاد شغل است و از نظر بازاريابي ورزشي نيز به عنوان يك كار اقتصادی محسوب مي شود .

  سينگر و اسپريد دو تن از صاحبنظران در كتاب مديريت ورزشي معاصر ، ورزش را فعاليتهاي جسماني، رقابتي بين انسانها كه بر اساس مقررات مدون انجام مي شود تعيين كرده اند. 

  وندرز واگ ( 1988)  تعريف متفاوت ديگري را عرضه كرده است :

   ورزش فعاليتی رقابتي است كه با استفاده از وسايل و امكانات خاص و با ابعادي ويژه از جهات زماني و فضايي براي دستيابي به ركوردهاي برتر و بالا تر صورت  مي گيرد.

  پيتر فيلدينگ و ميلر ( 1994) ورزش را:

   هر نوع فعاليت تجربي يا حرفه اي به منظور آمادگي جسماني ، تفريح ، ورزش قهرماني و ياوسیله ای براي پركردن اوقات فراغت مطرح ميکنند

  . در اين ديدگاه ورزش از روي ضرورت رقابتي نيست و هميشه هم به وسايل و مقررات خاص نياز ندارد . ورزش به فعاليتهايي اطلاق مي شود كه تمرين ، دويدن و انجام حركات موزون را در بر مي گيرد. 

  مقوله ارزش شناسی در ورزش

  حقیقت ,فضیلت , کیفیت  چگونگی عملکرد افراد واینکه چه باید باشد ازجمله مباحث مقوله ارزش شناسی است  به عنوان بخشی ازارزش شناسی اخلاقیات این امکان را می دهد تا بدانیم  که  رفتارمان وچگونگی تاثیر مابر کنش های دیکران اهمیت بسیاری دارد.

   سوالاتی در مورد اینکه جه چیز اخلاقی ومنصفانه است ؟ چه چیزی زیبا وخوشایند است ؟  وچه چیزی از نظر هنری نیکوست ؟  بخشی از ارزش شناسی است واز مقوله اخلاقیات به شمار می آید داوری درورزش های موزون وریتمیک ,ژیمناستیک, شیرجه  اسکیت و... نیز ازجمله مباحث دانش زیبایی شناسی است

  اصطلاحات اخلاق ومعنویت با مسئولیت های انسانی ارتباط دارند همه افراد بر اساس قبولی ارزش ها داوری می کنند وبایستی توجه داشته باشیم که همه افراد نیز از اکاهی ورفتار های بالای اخلاقی ومعنوی بر خوردار نیستند معمولا ما  از خرد سالی در معرض آموزش ها ی اخلاقی قرار داریم ولی فرا گیری توان تفکر منتقدانه در باره این اصول مدتها طول

   می کشد وسر انجام به موقعیتی می رسیم که سوال کنیم چرا ؟

   لذا لازم است مدیران ورزشی باتوجه به ارتباط مستقیم اخلاقیات ومعنویت با  حوزه تصمیم گیری  انها از مواردی که ارزشمند وشایسته می باشد آگاهی یابند  وبرای توزیع  منصفانه این خوبی ها تلاش کنند  به عبارت دیگر درپاره ای از موقعیت ها,شناسایی وحساس بودن به خوبی ها واصول اخلاقی وتلاش برای سهیم شدن همه تیمها دراین خوبی ها ودستیابی به راه حلی اصولی وشیوه هایی برای نیل به اهداف اخلاقی به شمار می آید .

    برای مثال مشخص کردن وگنجاندن اصول وانتظارات اخلاقی در دستور کاراداری مسئول ورزش باشگاههای ورزشی وسایر محیط ها ی ورزشی هم سازمان وهم شرکت کنندگان در این برنامه هارااز منافع ان بهره مند می شوند

   (Joy T.DesSensi  دانشگاه تنسی.کناکس ویل) ×Contemporary Sport Management

 
 

   مسئولیت مربيان در انجام وظايف و ايفاي نقش هاي  مختلف

  همانگونه که ملاحظه می شود  مربيان مسئولیت انجام وظايف مختلف و ايفاي نقش هاي  معلمی,مربیگری و مدیریت رابر عهده دارند اما مهمترین  مسئولیت های مربیان   پايبندي بر بازيهاي جوانمردانه (  بازی های منصفانه )است که همان فلسفه مربيگري است و اين فلسفه براین مبنا است كه ورزش نوعي دنبال كردن اصول اخلاقي است و همه افراد بايد در آن شركت كنند،پيام بازيهاي منصفانه،تقويت روح كمال گرايي،صداقت و راستي است. برای پیشبرد بازی های منصفانه  بایستی مفاهیم کلی وخاصی را مورد توجه قرارداد                     

  مفاهيم كلي  :

  محترم شمردن قوانين بازي

   احترام به داوران و قبول راي آنان

   احترام به حريف

   ايجاد فرصتهاي يكسان براي تمام بازيكنان

  حفظ وقار و متانت در تمام شرايط

  پرورش روحيه رقابتي مفيد وتصوير ذهني مثبت از خويشتن در هر ورزشكار

  تاكيد داشتن بر اهميت رسيدن به سطح عالي به عنوان يك هدف.

   داشتن رفتار ي هم سو با رفتار مورد انتظار از طرف بازيكنان و تماشاچيان.

  تشويق بازيكنان  به احترام گزاردن  به نقش قانون

   تشويق با جديت بازيكنان در احترام گذاردن به داوران و حريفان ودوست داشتن حریف.

   بدون حريف رقابتي وجود نخواهد داشت پس حريف را دوست بداريد .

   براي آنها توضيح دهيد:

   نهايت سعي و تلاش در بازيها مهمتر از برد و باخت است

   كيفيت انجام ورزش مهمتر از تعيين برنده يا بازنده است

    به خاطر داشته باشيد كه تمام بازيكنان به نوبه خود مهم هستند وبايد با احترام با آنها رفتار شود.

          معرفي ورزش به عنوان يكي از ابعاد زندگي.

 

  مفاهیم خاص

  « شما قبل از اينكه يادبگيريد چطور پيروز شويد  بايد بياموزيد چگونه شكست بخوريد»

    فرانك شورتر  برنده مدال طلاي المپيك 1972 در رشته دو ماراتون می گوید

        درواقع   پذيرفتن شكست با متانت يكي از مراحل اوليه آموزش بازيكنان است اكثر بازيكنان در رقابتهاي ورزشي اغلب اوقات شكست مي خورند ، بسياري از بزرگترين ورزشكاران و تيم ها در بيش از پنجاه در صد مواقع با شكست مواجه مي شوند.

  تشويق بازيكنان براي به كار بردن منتهاي سعي و تلاش ,احترام به حريفان و خود

   حفظ وقار به هنگام پيروزي, حفظ متانت هنگام شكست از اهميت خاصي برخوردار است

   تقویت  روحیه مثبت اندیشی  ازمسئائل بسیار مهم است بايد به بازيكنان خودآموخت :

   وقتي با خود صحبت مي كنند مثبت بينديشند . به آينده خود بنگرند ونه به گذشته. به خود بينديشند نه به ديگران

  .صحبتهايشان سازنده و مثبت باشد نه مخرب و منفي

 

  تصویر ذهنی از خویشتن سنگ بنای رفتار اوست

  تصوری که مردم ازخود دارند ازواکنش های دیگران مثل والدین , همسالان و مربیان شکل می گیرد . بعد ها با تجربیات زندگی, شکل کلی این تصویر مشخص می شود عقاید مردم راجع به خودشان بر رفتارانان تاثیر به سزایی دارد تصورذهنی فرد ازخویش سنگ بنای رفتارهای اوست

 

  اصول ارزشي , اخلاقي و سوگند نامه مربیگری

      درپایان این مقاله فرصت را مغتنم شمرده,  نمونه اصول ارزشی واخلاقی مربیگری را که توسط انجمن مربیان کانادا تهیه شده به علاقمندان  ارائه می نماید (http;//www.coach.c (

  سوگند یاد می کنم در انجام وظايف خود در ارتباط با ورزشكاران ، ورزش و ديگر اعضاي حرفه مربي گري و عموم مردم با درستي و صداقت عمل كنم .

  تلاش می كنم تا هر آن چه لازم است را تدارك ديده و آماده كنم تا به موجب آن تمام وظايف خود در قبال رشته ورزشي مربوط را با شايستگي انجام دهم

  به ورزشكار به عنوان يك انسان كامل نگاه كنم و همه تلاش خود را براي تكامل بيشتر وي به كار گيرم .

  قوانين و مقررات مدون وروح آنرا که ورزش در آن چارچوب تعريف شده و بر آن حاكم است ، بپذيرم

  نقش دست اندركاران در تدارك و تعيين داوري را بپذيرم تا اطمينان يابم كه مسابقات در شرايط منصفانه اي برگزار شود .

  نسبت به دست اندركاران امور و ساير مربيان : مراتب ادب ، عهد و پيمان و احترام خود را بيان و در عمل رعايت كنم .

  بالاترين استاندارهاي اخلاق و رفتار شخصي را داشته باشم و از اصول بازي منصفانه( جوانمردانه)حمايت كنم .

  مرجع و پناه مطمئني باشم تا بتوانم ورزشكاران را در راه دستيابي به توانايي هاي ورزشي و اتكا به نفس ياري كنم .

  تفاوت هاي شخصي (فردي ) ورزشكاران را مورد توجه قرار دهم و همواره به فكر مصالح دراز مدت ورزشكاران باشم .

  هدف گذاري خود را با توجه به هدف هاي واقعي و با نيت رشد و تكامل ورزشكار انجام دهم .

   در موارد زير سرمشق و نمونه باشم : تعاون و تشريك مساعي با ديگر ان ، خود انظباطي  احترام به مسئولان و مخالفان

   رفتار مناسب به هنگام سخن گفتن ، لباس پوشيدن و سلوك .

  با ورزشكاران روراست ويك جور باشم : آنها مايلند بدانند در نزد مربي خود چه جايگاه و ارزشي دارند .

   آمادگي داشته باشم تا با رسانه ها ، دست اندركاران ليگ ووالدين تعامل برقرار سازم

   آنها نقش بسيار مهمي در ورزش ايفا مي كنند

   مطمئن شويد كه هيچ گونه ايذا و اذيتي در محيط ورزش وجود نداشته باشد .

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:10  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://www.mahabad888.blogfa.com/post-181.aspx

مادها قومی ایرانی بودند از تبار آریایی که در بخش غربی فلات ایران ساکن شدند.

سرزمین ماد دربرگیرنده بخش غربی فلات ایران بود. سرزمین آذربایجان در شمال غربی فلات ایران را با نام ماد کوچک و بقیهٔ ناحیه زاگرس را با نام ماد بزرگ می‌شناختند. پایتخت ماد در گذشته هگمتانه نام داشت که بعدها به اکباتان تغییر نام داد.

مردمانی که امروزه از تبار مادها به شمار می‌آیند عبارتند از مردم غرب ايران. مردم کردزبان و مردم آذربایجان و لرستان و فارس‌زبانان استان‌های همدان و مرکزی.

اولین اطلاعات در مورد مادها بر می‌گردد به سالنامهای شلمسر سوم(پادشاه آشور) به سال 734 یا737 قبل از میلاد مسیح.

هرودوت مورخ یونانی معتقد بوده است که مادها دارای چهار پادشاه:

1- دیوکس 2- فرااُردس 3- کیاکسار4- آستیاگس، به مدت 150 سال از سال 701 یا 708 قبل از میلاد مسیح حکمرانی می‌‌کردند.

اما کتزیاس که منبع او دفاتر شاهی پارسیان است، مادها را دارای 9 پادشاه و 205 سال حکومت می‌‌دانسته است:

1 - آراباکس 2- مانداکس 3- سوسارمس 4- آرتی کاس 5- آربیان 6- آرته یس 7- آرتی نس 8- آستی بارس 9- آستیاکوس.

در سده هشتم پیش از میلاد، یکی دیگر از تیره‌های ایرانی به نام سکاها(به یونانی اکیت و به فرانسوی سیت) بر سرزمین ماد چیره شدند. مادها در سده ششم پیش از میلاد شاهنشاهی بزرگی در فلات ایران و فراسوی آن برپا کردند ولی بعدها بخشی از شاهنشاهی متحد ایرانی به فرمانروایی پارس‌ها شدند.

سرزمين ماد

سرزمين ماد كه در كتيبه‌هاي عصر هخامنشي تحت عنوان «مادا» و در آثار مورخان يوناني «مذيا» آمده است، در كتيبه سلمانسر سوم مربوط به سال 835 پيش از ميلاد «آماداي» ذكر شده است. پس از اين زمان در آثار آشوريان و نوشته‌هاي بعدي مربوط به بين‌النهرين تحت عناوين «ماتاي» و «ماداي» آمده است. شايد در تعابير وسيع‌تر و برداشت‌هاي ديگر با «اومان ماندا» كه به كل سرزمين‌هاي شمال غربي ايران اطلاق مي‌شود، گفته مي‌شده است. اومان ماندا به جايي گفته مي‌شده است كه در سده هشتم پيش از ميلاد شخصي به نام ديوكس قبايل ايراني را متحد كرده و دولتي را به وسيله اين اتحاد به وجود آورد.1 ولي به طور كلي تا چه اندازه و به چه مسافتي آشوريان بر اثر حملات نظامي خود به سرزمين ماد و به طرف شرق بين‌النهرين پيشروي كرده‌اند، مورد اختلاف مورخين است.2

بر اثر حملات سكيت‌ها در سال 626 پيش از ميلاد مادها كمتر از آشور زيان و آسيب نديدند. در سال 612 پيش از ميلاد ماد به فرمانروايي كياكسار به بابليان كه تحت حكومت نبوپولاسار بودند براي تخريب نينوا كمك مي‌كنند. به اين ترتيب امپراطوري آشوريان به كلي از بين مي‌رود. به خاطر ناكامل بودن و ناكافي بودن اخبار و گزارش‌هاي جنگ آشوريان بررسي ترتيب شاهان ماد كاملا امكان‌پذير نيست و آنچه امروز روايت مي‌شود مطمئن به نظر نمي‌رسد. براساس جدول هرودت آنان عبارتند از ديوكس، فرااٌرتس، كياكسارس و آستياگس. كاملا متفاوت با جدول هرودت جدول كتسياس است كه ديودور سيسيلي نيز از او پيروي كرده است.

امپراطوري ماد در سال 553 پيش از ميلاد بر اثر حمله كوروش سقوط مي‌كند و به كلي منقرض مي‌شود. بنا و احيانا بازسازي ديوار ماد كه به وسيله نبوكد نصر (بخت‌النصر) آغاز مي‌شود در دوره حكومت جهاني هخامنشي همراه با خطر مادها به پايان مي‌رسد. پارس‌ها افزون بر آن و متعاقب اين پيروزي در سال 546 ق.م شهر سارد پايتخت ليدي و در سال 539 ق.م بابل را تسخير مي‌كنند. دولت ماد همانند دولت پارت‌ها كه بعدها در همين سرزمين تاسيس شد، يك دولت فدراتيو و فئودال بود و كاملا با دولت داريوش كه حكومتي متمركز و مبتني بر تصميم‌گيري مركز توسط يك پادشاه بود، متفاوت بود. دولت ماد داراي شاهك‌هاي متعددي بود. اين‌گونه به نظر مي‌رسد كه منابع عربي اطلاق «ملوك‌الطوايفي» را كه براي اشكانيان به كار برده‌اند، براي مادها نيز مي‌توان معتبر دانست. درباره اساس حكومت و ساختار دولت ماد و سازمان‌هاي متعلق به اين دولت اطلاع دقيقي در دست نيست، زيرا اسناد و مدارك لازم و كافي در اختيار پژوهشگران قرار ندارد و اين عمدتا ناشي از نبودن مدارك و شواهد باستان‌شناسي متعلق به اين دوره است.

مراكز حكومت مادها مانند اكباتان و نيز رگا يا «ري» نزديك تهران كه هنوز آثاري از آن دوره در آنجا به دست نيامده حفاري نشده است مادها كه قبايل آن را هرودت در كتاب نخست خود به ما معرفي مي‌كند و قبيله مغان يكي از اين قبايل بود، از نظر سياسي داراي وجهه و امتيازات بيش‌تري از پارسيان بودند كه در جنوب و جنوب خاوري سرزمين ماد زندگي مي‌كرده‌اند.

پارس‌ها از هر قوم و قبيله‌اي به مادها نزديك‌ترند و بي‌ترديد از نژادي مشترك مي‌باشند، گرچه بعدها مادها پس از پيروزي پارسيان بر خود در حكومت پارس‌ها (هخامنشيان) از امتيازات سياسي و اجتماعي و معافيت مالياتي مانند پارس‌ها برخوردار نبودند، ولي در دولت هخامنشيان مهم‌ترين ماموران دولتي و صاحب‌منصبان از ميان مادها نيز برگزيده شده بودند. مادها در ميان نيروهاي حافظ جان درباريان هخامنشيان بوده و نيز برخي اعضا سپاه ده هزار نفري جاويدان را تشكيل مي‌داده‌اند.

گوتيان، سوباريان، حوريان، ميتاني‌ها، مانناها و اورارتوييان ساكنين پيش از ورود آريايي‌ها و طبعا پيش از مادها در فلات ايران و عمدتا در ضلع غرب و شمال غربي اين فلات بوده‌اند. به روايت هرودت مادها نخستين افرادي نبوده‌اند كه در ايران سكني گزيده بودند.

هرودت گزارش مي‌كند كه اكباتان و بقيه سرزمين مادها تشكيل ده ساتراپي را مي‌داده و ساكنان آن ملزم به پرداخت چهارصد و پنجاه تالان نقره ماليات بوده‌اند. لباس (اونيفرم) و شيوه مسلح بودن آنها به تفكيك و به دقت در نقوش تخت‌جمشيد به تصوير كشيده شده است. زبان مادها به زبان عمومي ايرانيان نزديك‌تر است تا زبان پارس‌ها. راجع‌به زبان مادها و امكان وجود كتابت درميان آنها به روايت كارشناسان تاريخ ماد مانند تئودور نولدكه و جيمزدارمستتر در جاي خود سخن خواهيم گفت و اين استدلال كه امپراطوري ماد به عنوان براندازنده يكي از قهارترين دولت‌هاي روي زمين يعني دولت آشور در آواخر سده هفتم پيش از ميلاد آيا توان كتابت داشته و داراي زبان رسمي بوده است يا خير؟ وقتي منابع تاريخي از جزييات تمدن و فرهنگ مادها اطلاعات و گزارشاتي را در اختيار پژوهشگران مي‌گذارند، طبعا باور اين پژوهشگران در اين باره كه مادها توان كتابت نداشته و داراي خط نبوده‌اند، جدا سست مي‌شود. هرودت راجع به فرهنگ مادها و چگونگي دقت آنها در اداره امورات كشور و اوضاع اجتماعي و حتي نوع لباس و انواع پوشاك مادها و به ويژه ابزار دفاعي و سلاح‌هاي جنگيان مادي چنان جزييات را به پژوهشگران معرفي مي‌كند كه بي‌ترديد بايد بخش قابل ملاحظه‌اي از تمدن پارسيان را گرفته يا به ارث برده شده از مادها دانست. به گونه‌اي كه هم‌اكنون اشاره شد زبان مادها در مقايسه با زبان ايرانيان عصر هخامنشي، به زبان اقوام ايراني نژاد نزديك‌تر است.

با توجه به نواحي تحت حكومت و سكونت مادها، نام‌هاي مناطق و نواحي مادي برخلاف عناوين اطلاق شده بر نواحي تحت حكومت پارسيان دقيق‌تر و آسان‌تر قابل تشخيص هستند، به ويژه اين نظر را مي‌توان به روستاها و مناطق كوچك‌تر و بزرگ‌تر كرمانشاه، همدان و اصفهان تاييد كرد. همه منطقه كردستان با اضافه شمال لرستان، آذربايجان و تهران و اصفهان مادي بوده است. شاهراه معروف در دروازه آسيا كه از بابل به اكباتان (عراق به همدان) دو ناحيه ماد را از هم جدا و مشخص مي‌كرد يعني ماد شمال و ماد جنوب را كه بهتر است ماد عليا و ماد سفلي گفته شود. منابع جغرافيايي يونان و روم باستان و حتي منابع سرياني منطقه سرپل را جدا كننده دو بخش عليا و سفلاي ماد دانسته‌اند.

منطقه ماد كه در بررسي قلمرو حكومت پارتيان و ساسانيان توسط مورخان و جغرافي‌دانان از آن اسم برده شده است، براساس روايات گوناگون و آنطور كه در دوران اسلامي گزارش شده است، موظف بود كه به ساكنان بصره و كوفه ماليات زمين و ماليات سرانه بپردازد. بعدها براي خطه ماد عنوان «ال جبال» به كار برده مي شد و اين ناشي از وضعيت جغرافيايي و شرايط اقليمي اين سرزمين به خاطر كوهستاني بودنش است و نيز عنوان «عراق عجم» نزد مورخين به كار برده شده است. نام‌گذاري و ذكر اسامي درياچه‌ها و اماكن ديگر متعلق به سرزمين ماد براساس منابع ديني ايران باستان در دوره‌هاي مختلف با اختلافات و تفاوت‌هايي قابل ذكر و بررسي است. نمونه بارز اين ادعا را مي‌توان در مورد درياچه اروميه در آذربايجان يافت. اين درياچه در منابع ايران كهن «درياچه چچست“ ذكر شده و بعدها به درياچه «اروميه» در عصر اشكانيان صورت گرفته است. برخي از نام‌هايي كه توسط هخامنشيان به كار برده شده است، پيشينه مادي دارد از آن‌جمله است نام «كوروش» به معناي «عامل» و حتي «كارگر» و حتي «مزدور» كه آخري به ندرت و احتمالا بر اثر ترجمه و برداشت‌هاي نادرست برخي از مورخين مانند دياكونف صورت گرفته است.

مغان كه در زبان فارسي باستان به صورت مفرد «مگوش» و در زبان يوناني «ماگوس» يا «ماغوس» آمده است با فرهنگ كهن ايران پيوندي ديرينه دارد. هرودت مغان را به عنوان يكي از قابل متعدد ماد معرفي مي‌كند. در جاي ديگر به معرفي قبايل ماد و نقش آنها در شكل‌گيري حكومت مادها و بقاي آن دولت و حتي سقوط آن خواهيم پرداخت. به روايت هرودت قبيله مغان طبقه روحاني را در حكومت‌هاي ايرانيان (مادها و پارس‌ها) تشكيل مي‌داده و آداب و عاداتي را دنبال مي‌كرده است كه بعدها به صورت وظايف و سنن ديني در آداب و رسوم ايرانيان متداول و معمول شده است. از آن جمله است شيوه دفن و دفع مردگان با آيين تطهير و شيوه‌هاي شستشو، از بين بردن جانوران زيانكار، پرستش سگ و ازدواج‌هاي خانوادگي. علي‌رغم جنبش‌ها و تفكرات ديني و اعتقادات قبيله‌اي ضد مغان در شرق ايران و قدرت سياسي در جنوب غربي ايران، مغان خيلي سريع خود را وارد امور سياسي و مذهبي كردند و به گونه روزافزون حتي داراي قدرت سياسي شدند. اين امر در عصر مادها و بعدها در دوره حكومت ساسانيان به روشني قابل تشخيص و تاييد است. ارتقاء مقام مغان در دولت ساساني از 224 تا 652 ميلادي آن‌چنان قابل توجه است كه تقريبا همه اركان حكومتي زير نظر اين روحانيون بود.مغان (روحانيون) عصر ساساني آن‌چنان نيرومند بودند كه تاج را بر سر شاهان گذاشته و يا با مشاهده خطايي از او تاج را از سر او برداشته و او را از سلطنت خلع و به ضرورت وي را به زندان نيز مي‌بردند.

اين روحانيون در عصر ساساني در مقابل بدعت ‌گذاراني مانند ماني و مزدك ايستادگي كرده و قدرت آنها تنها در امور ديني بسنده نمي‌شد، بلكه مبارزه با مسيحيت و نزاع بر سر قدرت و مداخله در امور سياست داخلي و حتي سياست خارجي و مسايل اقتصادي، قضايي و نظامي در حيطه اختيارات آنها قلمداد مي‌شد. با تمام اين تفاصيل منشا اصلي و موقعيت و مشاغل واقعي مغان را در گذشته‌هاي دور نمي‌توان تشخيص داد و بازشناخت. از نظر لغوي در تعابير و تفاسير يونانيان مغ به معناي «جادوگر» و «شعبده‌باز» است. در منابع ايران عصر هخامنشي «مگوش» به معناي احتمالي «گروه» و «باند» مي‌تواند باشد. مغان به صورت چهره‌هاي مبارز، اداره كننده مراسم مذهبي و قرباني و علاقه‌مندان سرسخت به ثنويت معرفي شده‌اند.

مغان ظاهرا حاملان و ناقلان تفكرات ديني و آداب و سنن غرب ايران هستند و به همين دليل برخي از پژوهشگران بي‌آن‌كه از اسناد و مدارك و پايگاه تحقيقاتي قابل قبولي برخوردار باشند، بيهوده مي‌كوشند مغان را گروهي بدانند كه از بين‌النهرين آمده و ريشه در انديشه‌هاي كاهنان معابد آن سامان دارند. ناگفته نماند كه در اين خصوص منابع تاريخ يونان نيز قابل اعتماد نيستند. كما اينكه هرودت در اين مورد اخبار و اطلاعات ضد و نقيض در اختيار ما مي‌گذارد، هرودت همان‌گونه كه در بالا اشاره شد گاه مغان را آموزگاران و بيشتر شاگردان پيشوايان ديني ايراني در عهود باستان مي‌داند و گاهي نيز آنها را از كاهنان معابد بابلي جدا نمي‌داند و مشاغلي همانند آنها (كاهنان معابد بابلي) را به مغان نسبت مي‌دهد و همان‌گونه كه پيش‌تر گفته شد هرودت هم مانند ساير يونانيان در خصوص ارزيابي موقعيت و منصب و مشاغل مغان ايشان را همانند كلدانيان (كاهنان معابد بابلي) به عنوان ستاره‌شناسان، معبرين خواب يا خوابگزاران و پيشگويان و جادوگران قلمداد مي‌كند. برخي از پژوهشگران اين نظر هرودت را صائب و قابل قبول نمي‌دانند و بر اين باورند كه آنگونه مشاغل پيشينه‌اي در جمع مغان نداشته و مغان را اساسا به عنوان راهنمايان جوامع و كساني ]كه[ با انديشه پردازي مردم را دعوت به قبول آداب و آيين خدايان مي‌كرده‌اند، مي‌شناسند. اين دسته از پژوهشگران مغان را بنيانگذاران تفكرات ديني مي‌دانند گرچه اين تفكرات در آغاز و تا دير زمان پس از تشكيل انجمن مغان با خرافات و تا حدودي جادوگري آميخته بوده است.

 |+| نوشته شده در  Wed 13 Jun 2007ساعت 4:23 قبل از ظهر  توسط هم وطن  |
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:8  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://www.dostan.net/view.asp?id=50203714378101436


كوروش توانست با اتحاد طوايف پارس، ماد، مكران و پارت (خراسان) وحدت آريايي را پديد آورد. اين وحدت به او اين قدرت را بخشيد كه به فكر تسخير سارد افتد و براي انجام اين منظور قبل از آنكه اتحاد ميان سارد و بابل پيش آيد، به نواحي غربي تاخت و تا بابل خواست از خواب خود برخيزد، سارد را در هم كوبيد و كرزوس را از تخت جبروت خود پايين كشيد.
پس از آن نوبت بابل بود. بابل خطه بزرگي براي ايران محسوب مي‌شد، علاوه بر اين يك انگيزه ديگر نيز كوروش را به فتح بابل بر مي‌انگيخت و آن صيت ظلم و جوري بود كه نام بخت نصر در گوش‌ها افكنده بود. پادشاهي كه قلاب زنجير را به زبان يكي از مخالفان خود كوبيد و او را چون سگ به پايه تخت خود بست! حاكمي كه با خنجر طلا و مرصع خود، چشمان پادشاه فلسطين را از كاسه بيرون كشيد، معابد سليمان را آتش زد و دستور بريدن زبان و چشم مردم فلسطين را داد!
در اين شرايط بعضي از بزرگان بابل كه متوجه روي كارآمدن كوروش شدند و از طرفي ديدند كه شرق و سلاطين شرقي هم به كوروش عنايت خاص دارند، با وي مكاتبه كردند تا بالاخره كوروش وارد بابل شد و با همكاري همين افراد بابل را فتح كرد.
پس از اين فتح است كه كوروش اعلاميه معروف خود را كه اولين اعلاميه حقوق بشر است، منتشر مي‌كند و به موجب اين اعلاميه چهل هزار نفر از قيد اسارت بابلي‌ها آزاد شدند.
متن بابلي اين فرمان كه بيست‌وپنج قرن پيش صادر شده، در سال 1879ميلادي در حفاري‌هاي بابل كشف شد و اكنون در موزه بريتانيا (لندن) قرار دارد. اين فرمان از نظر اهميت موضوع و تفويض حقوق اجتماعي و آزادي به ملل تابعه در آن عصر چنان حائز اهميت است كه در محافل حقوق‌دانان جهان به عنوان اولين منشور آزادي تلقي شده است و فرمان مزبور كه به سطح استوانه‌اي از گل رس در چهل و پنج سطر حك شده، معروف به «اعلاميه كوروش» و آن استوانه نيز به «استوانه كوروش» مشهور شده است.
تاج‌گذاري كوروش
كوروش در بابل تاج‌گذاري كرده و تفصيل آن را گزنفون نوشته است. اين تاريخ بر طبق سالنامه‌هاي بابلي «در روز سوم ماه مرهسوان» ضبط كرده‌اند كه از آن تاريخ درست 2505 سال مي‌گذرد.
گزنفون، طي داستاني كه به نام «سيرو پديا» نوشته و تحت عنوان «كوروش‌نامه» ترجمه شده است، خاطره‌اي از اين تاج‌گذاري را آورده در آن آمده است، كه چگونه سربازان، درباريان و مردم شهر براي اين مراسم حاضر شده و سپس، تاجي از جواهر را بر سر مي‌گذارد و پس از آن باقبايي ارغواني كه حاشيه‌اي سفيد دارد، چنان باشكوه مي‌شود كه تماشاچيان بي‌درنگ در برابرش تعظيم مي‌كنند.
مرگ كوروش
مرگ كوروش، سردار بزرگ ايران نيز مانند تولدش مرموز و شگفت‌انگيز و در پرده‌اي از اسرار پوشيده است.
مورخان يوناني داستان كودكي و پرورش كوروش را به صورت افسانه‌اي نوشته‌اند كه از همه مفصل‌تر روايت هرودت است كه مي‌گويد: آستياگ، پادشگاه ماد شبي خواب ديد كه از شكم دخترش ماندانا، درخت تاكي برآمد و آسيا را فراگرفت، معبرين گفتند: از دخترت فرزندي به دنيا خواهد آمد كه سلطنت را از تو خواهد ستاند و او تصميم گرفت طفل نوزاد دخترش را بكشد. وزير، طفل را به دست چوپاني به نام مهرداد سپرد تا به قتل برساند. مهرداد، زني داشت به نام «سپاكو» كه در همان روزها طفلي مرده به دنيا آورده بود.
او جريان سپردن طفل و امر به قتل او را به زن خود گفت و اظهار داشت كه از پدر و مادر طفل چيزي نمي‌داند، ولي از اشياي زرين و لباس‌هاي فاخر بچه به نظر مي‌آيد از خاندان شاه باشد.
«سپاكو» با مشاهده طفل، دل به او مي‌بندد و مانع كشتنش مي‌شود و او را بزرگ مي‌كند.
بعدها كه آستياگ از ماجرا مطلع شد، هم وزيرش را سخت تنبيه كرد و هم كوروش را به نزد پدر و مادرش در فارس فرستاد، ولي كوروش در آنجا حكومت يافت و بالاخره بر آستياگ پيروز شد.
مرگ كوروش نيز داستان پيچيده‌اي دارد و بعضا هنوز در پرده‌اي از ابهام است.
طبق روايت يونانيان كوروش كه در مغرب، كارها را رو به راه كرده بود، براي يكسره كردن كار مشرق و جلوگيري از هجوم قبايل ماساگت و سكاها به مشرق تاخت. در اين وقت بر اين طوايف مهاجم، زني حكومت مي‌كرد كه «تومي ريس» نام داشت. كوروش تا رود سيحون (آراكس) راند و از آن رود نيز گذشت و به پيغام ملكه كه گفته بود «شاه ماد، رها كن كارهايي كه مي‌كني، چه مي‌داني نتيجه آن چه خواهد شد» اعتنايي نكرد. اما در اين جنگ سپاهيان ايران شكست يافتند و ظاهرا در همين وقت خبر توطئه‌اي در غياب كوروش از پايتخت (پارس) نيز به گوش او رسيد و وضع را مشوش‌تر كرد و پسر ملكه ما ساگت‌ها نيز كه در اسارت كوروش بود، خودكشي كرد و بالاخره خشم و توحش طوايف مهاجم شديدتر شد و در جنگ بعد، هنگام گير و دار جنگ، به قول كتزياس، كوروش از اسب به زير افتاد و يكي از جنگي‌‌هاي هندي زوبيني به طرف او انداخت كه به ران او برخورد كرد.
پس از اين ماجرا، كوروش را به اردوگاه بردند، او وصايايش را كرد و پس از 3 روز درگذشت.
روايت شده است كه «تومي ريس» امر كرد مشكي از خون انسان پر كردند و سپس جسد كوروش را يافته، سر او را در مشك خون فرو كرد و خطاب به آن گفت: اي پادشاه، با اين كه من زنده‌ام و سلاح به دست بر تو پيروز شده‌ام اما تو كه با خدعه و نيرنگ بر فرزند من دست يافتي، در حقيقت مرا نابود كردي، اكنون ترا از خون خواري سير مي‌كنم.»
پاسارگاد، آرامگاه كوروش
بر اثر حمله كمبوجيه به مصر و قتل او در راه مصر، اوضاع پايتخت پريشان شد تا اينكه داريوش روي كار آمد و سال‌ها با شورش‌هاي داخلي جنگيد و همه شهرهاي مهم يعني بابل، همدان، پارس، ولايات شمالي و غربي و مصر را آرام كرد و پس از بيست سال جنازه كوروش را از پارت به پرسپوليس (تخت جمشيد) منتقل كرد.
اين انتقال طي مراسم باشكوهي و طي چند روز برگزار شد و روي مقبره كوروش به زبان يوناني چنين نوشتند: اينجا است آرامگاه من، كوروش، شاهنشاه ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:4  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4

جایگاه ورزش در ایران باستان

دکتر گریشمن، باستان شناس فرانسوی درباره ورود آریانها هزار سال قبل از میلاد می‌‌گوید: این سواران ایرانی با زن، بچه و گله وارد شدند و مزیت تقسیم ناحیه را بمالک کوچک متعدد بدست آوردند و بیشتر آنان همره گروه سواران خود وارد خدمت امرای محلی گردیدند.


آریانها یکی از شعب مردمان هند و اروپایی بودند که شعبه اولی آنها بحساب می‌‌آمدند. برخی از باستان شناسان معتقد هستند که ساکنین اولیه آریانها یا آریاییها در قسمت شرقی و جنوب شرقی دریار خزر بوده و برخی دیگر آنها را به مردمان قفقازیه که به قسمت های جنوبی خزر آمده‌اند نسبت می‌‌دهند.

اینان مردانی بودند که از راه شمشیر و بعنوان سرباز مزدود زندگی می‌‌کردند ایشان سربازانی را تشکیل می‌‌دادند که می‌‌بایست یک روز جانشین امرائی بشوند که خود در خدمت ایشان بودند.

تاریخ مهاجرت آنها نیز بدرستی روشن نیست ولی بین دو هزار سال تا پانصد سال قبل از میلاد این قوم به سرزمین ایران آمده و افراد بومی و محلی را به جنوب برده اند.

بنابراین آریانها مردمانی قوی، سلحشور و صحرا گرد بوده و کار عمده شان پرورش حیوانات اهلی و شکار و سواری و تیراندازی بوده است.

ورزش و تقویت قوای بدنی و مهارت در جنگ و سواری و تیراندازی و راهپیمائی از اصول متداول این مردم بوده است قومی که دائما در حال کوچیدن و منازعه با بومی های محلی بوده و بقهر و غلبه زمینها و کشتزارها را تصاحب می‌‌کرده قطعا باید چالاک و سلحشور و بردبار و قوی اندام باشند.

این مردم بتدریج شهر نشین شده و ده و شهر و قصبه بوجود آورده‌اند از وقتیکه آریانها شهر نشین شدند همیشه مورد هجوم شعبه دیگر آریائیها – سکاها واقع شدند.

قبل از تشکیل دولت ماد، آریانها بشکل ملوک الطوایفی می‌‌زیسته و رئیس هر خانواده با قدرت کامل خانواده را اداره می‌‌کرد، و در مواقع جنگ یکی از رؤسای این خانواده فرماندهی لشکر را بعهده می‌‌گرفتند که بعدا مقام سلطنت از همین اختیارات بوجود آمد. در آن زمان هیچیک از امراء و سلاطین قدرت رئیس خانواده را تهدید نمی‌کردند.

از قرن نهم قبل از میلاد سه تیره بزرگ آریائی در سرزمین ایران به حکومت رسیدند، در مشرق باختری ها، در مغرب مادها و در جنوب پارسها.

آنچه از اخلاق و آداب این زمان روشن است حالت آماده گی قوم آریائی برای حرکت و جنگ و دفاع بوده و در این عصر کشت غلات کاملا مرسوم شده و در دهات و قصبات مزارع رونق بیشتری یافتند.

تربیت حیوانات اهلی را عملی ساخته و اسب و سگ از نظر فوایدی که در جنگ و سفر و حضر و نگهبانی رمه و گله داشتند بیشتر اهمیت داند.

 پانویس

^  1:گاهنامه‌ پنجاه‌ سال‌ شاهنشاهي‌ پهلوي‌، كتابخانه‌ پهلوي‌، ج‌ 1، انتشارات‌ سهيل‌، ص‌ 59. اشاره‌شده در اینجا.

 منابع

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:0  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://www.netsport-magazine.com/archives/000191.html

تیر اندازی ورزشی متعلق به عصر حجر

تیراندازی حتی برای کودکان نیز جذلب است
تیراندازی یکی از قدیمی ترین ورزشهایی است که هنوز هم انجام میشود. در اینجا نمیخواهیم شما را به زمانی ببریم که انقلاب تیر اندازی انجام شده، بلکه می خواهیم از تاریخ بشر و انسان بگوییم.

شاهدان قدیمی که تیراندازی را از زمانهای بسیار دور در انجام میدادند شاید بتوان تاریخ انجام آنرا به "عصر سنگی" نسبت دادند (در حدود 20000 سال قبل از میلاد مسیح). مردمان اولیه زمانی که در مصر باستان زندگی میکردند از تیر و کمانهای ابتدایی استفاده می کردند که قدمت استفاده از این ابزار به چیزی حدود 5 هزار سال پیش از شروع اولین نشانه های جنگاوری در روی کره زمین بر میگردد.

در چین قدمت تیر اندازی به زمان حکومت سلسله شانگ (Shang - در حدود سالهای1027 تا 1766) بر می گردد. در زمان جنگ ارابه ای هر تیمی از سه مرد تشکیل می شد، یک راننده ارابه، یک نیزه دار، و یک تیر انداز. در زمان حکومت ژوZhou از 256 تا 1027 قبل از میلاد، خاندان سلطنتی در مسابقات تیر اندازی شرکت میکردند که با مراسم جشن و موسیقی و ... همراه بود.

گسترش در آسیا
هنگامی که چینی ها در قرن 6 میلادی ژاپنیها را با تیر اندازی آشنا کردند، این مساله تاثیر برجسته و شگرفی روی رسوم و سنن مردم آسیای شرقی گذاشت. یکی از هنرهای رزمی ژاپنیها به نام Kyujutsu (کمان و نیزه) که امروزه در این کشور با نام کیودو (Kyudo)یکی از روشهای کمان داری است، از ورود تیر اندازی در همان دوران سرچشمه گرفته است. کیدوی مدرن و پیشرفته یکی از متدهای پیشرفت و بهبود فیزیکی، ذهنی و روحی است.


تیراندازی زنان - دهه 40 میلادی
در دوران Greco-Roman، کمان و نیزه بیشتر برای شکار و کارهایی از این قبیل مورد استفاده قرار می گرفت تا جنگ و ستیز و خونریزی! تیراندازان در مواقع دیگر سال در کار گاه های کوزه گری و سفالگری دیده میشدند. البته این شاخه ورزشی به سرعت در آسیای شرقی و کشورهای مجاور آن توسعه یافت. آشوریها و پارتها جزو کسانی بودند که در توسعه این ورزش رزمی گامهای بلندی برداشتند. از آتیلا اسطوره تیر و کمان در سده های پیشین، هنوز به نیکی یاد می شود.

اساطیر تیر اندازی
در قرنهای پیشین محبوبیت تیر اندازی به قدری بود که حتی تاثیر آن را در ادبیات قومی و شعر سرایی هم میتوان دید. حتی در تصویر سازیهایی مانند رابین هود که از معروفترین و مطرحترین چهره های این عرصه به شمار میرفت.

مراجع مختلف و متعدد در خصوص تیر اندازی حاکی از وجود داستانها و افسانه های گوناگونی در ادبیات کهن یونان است. اوليسز (Ulysses) قهرمان حماسه اوديسه منسوب به هومر (Homer) شاعر نابيناي يوناني در کتاب بیستم یکی از بهترین نمونه های این افسانه ها است. اولیسز به واقع یکی از قهرمانان تیر اندازی در اساطیر است. پنه لوپه (زوجه اودیسوس) فکر میکرد که همسرش بعد
از 20 سال غیبت پس از جنگ بزرگ تروا (Troy) هرگز باز نمی گردد. خواستگاران فراوانی او را احاطه کرده بودند، اما بالاخره اولیسز از جنگ تروا بازگشت و در قالب یک چوپان به زندگی اش ادامه داد و با استفاده از تیر و کمان و مهارتش در این رشته توانست به همسرش خبر دهد که چه کسی است!! ادبیات انگلیس همچنان به اسطوره های خود در این رشته و تاثیر آن در ادبیات کهن کشور افتخار می کند.


هدف یا سیبل تیراندازی
تاسیس فدراسیون جهانی
اولین رقابتهای رسمی و سازمان دهی شده تیراندازی در فینسبری (Finsbury) انگلستان در سال 1583 برگزار شد که حدود 3000 شرکت کننده داشت. در طول جنگ 30ساله سالهای 1618 تا 1648 که استفاده از سلاح های آتش زا باب شده بود، تیر و کمان دیگر کاربرد چندانی نداشت و کم کم به یک ورزش و رقابت هیجان انگیز و سرگرم کننده تبدیل شد.

بدنه اصلی سازمان تیر اندازی بین المللی با نام فدراسیون تیر اندازی (FITA) در تاریخ 4 سپتامبر 1931 در لهستان با حضور 7 کشور (فرانسه، چک، سوئد، لهستان، مجارستان، ایتالیا و ایالات متحده آمریکا) تاسیس شد. پس از آن با انجام مسابقات زیر نظر اتحادیه رسمی پس از مدتی این رشته به بازیهای المپیک هم راه پیدا کرد. به طوریکه به سرعت برایش قوانین جهان وضع کردند و رقابتهای قهرمانی آن هم شهرت جهانی پیدا کرد.

وب سایت رسمی فدراسیون جهان تیراندازی: www.archery.org
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 1:52  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://www.aftab.ae/articles/sport/other/c6c1189251831p1.php

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 1:44  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C

مهرپرستی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو
میترا و وَرزا: این دیوارنگاره از مهرابه‌ای‌ در مارینو ایتالیا است که صحنه قربانی کردن ورزا و دنباله فلکی ردای میترا را نشان می‌دهد.
میترا و وَرزا: این دیوارنگاره از مهرابه‌ای‌ در مارینو ایتالیا است که صحنه قربانی کردن ورزا و دنباله فلکی ردای میترا را نشان می‌دهد.

مِهرپرستی یا آیین مهر بر پایه پرستش ایزد ایرانی مهر (میترا) بنیاد شده بود. به دلیل ارزش مندی خورشید در این دین برخی آن‌را خورشید‌پرستی دانسته‌اند. از زمانهای دور پیش از تاریخ ایرانیان پیرو آیین مهر یا کیش بغانی بودند. آیین مهر یک دین یا قانون تدوین شده نیست آیین و سنتی است که آغاز آن تاریک است.

تاریخچه مهر پرستی در ایران پیش از اسلام

اولین گروه آریایی‌هایی که وارد فلات ایران شدند کاسپی‌ها بودند که در منابع سومری به آنها خورشید‌پرست گفته میشد. پس از آن هیتی‌ها و میتانی‌ها دو قوم بعدی آریایی منطقه بودند. که باهم همسایه بودند. و در پیمان نامه‌های میان خود به میترا سوگند میخوردند. (در حدود ۳۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح)]. شاید سرچشمه آیین مهر از قوم مغان که یکی از قبایل مادها بوده اند، باشد.

 

 هخامنشی

در زمان هخامنشی مهر همپایه اهورامزدا و آناهیتا بوده‌است. هرودوت میگوید مهر از ایزدان به نام ایرانی بوده‌است و به نام او سوگند یاد می‌کردندو شاه ایران تنها در جشن مهرگان مست میشده‌است. دین مهر ۸ هزار سال قدمت دارد.

اشکانی

شاهان اشکانی به آیین مهر اعتقاد داشتند و در زمان آنها بود که این آیین جهانی شد. آنان نیز به مهر سوگند یاد می‌کردند.

 ساسانی

شاپور دوم ساسانی به مهر سوگند خورد که آسیبی به پادشاه ارمنستان نمی‌رساند. در نقش رستم هم میترا دیده می‌شود همچنین بر بالای دو طاق کوچک وبزرگ در کرمانشاه موسوم به طاق بستان دو فرشته میتراوجود دارند.[نیازمند منبع]

تاریخچه مهر پرستی در آسیای صغیر

فریگی‌ها و پنتی‌ها مهر پرست بودند . مهرداد کبیر هم مهر پرست بود .

 

 تاریخچه مهر پرستی در اروپا

این آیین از سده نخست میلادی در شاهنشاهی روم همه گیر شد کرد و بنا به روایتی دیگر مدتی پیش از آن به اروپا راه یافت. این دین در سده‌های سوم و چهارم میلادی به اوج خود رسید و بویژه در میان سربازان رومی باورمندان بسیاری داشت. پس از فرمان تئودوس یکم در ۳۹۱ میلادی که طی آن همه کیش‌ها و آیینهای غیرمسیحی ممنوع اعلام شد آیینهای مهرپرستی نیز در مغرب‌زمین رفته رفته از رواج افتاد. گرچه نمادها و پرستشگاه‌های آن در سراسر اروپا و مفاهیم آیین مسیحی و رفتارهای مسیحیان باقی مانده‌است.

.

اسطوره مهر

در اروپا بسیاری از خدایان محلی را همدم مهر دانسته‌اند و اساطیر محلی را به افسانه مهر پیوند زده‌اند.

 آفرینش

در باره آفرینش در آیین مهر بسیار گفته‌اند ولی مهر خدای آفریننده نبوده‌است.

 

 دو مهربان

 

 تولد مهر

شب یلدا شب تولد مهر بوده‌است در این شب میترا از دل سنگی درون غاری به دنیا میآید. در هنگام تولد تنها یک کلاه بر سر دارد و شمشیر و تیروکمان در دست. برخی زاده شدن مهر از درون سنگ را استعاره از فروغ ناشی از برخورد دو سنگ به هم میدانند. میترا به هنگام تولد کره‌ای در دست دارد و دست دیگرش را بر دایره بروج گرفته‌است.

مبارزه با گاو

میترا گاو مقدس را در حال چرا دستگیر می‌کند و بر شانه می‌اندازد و به غار خود میبرد. در برخی جاها او پیروزمندانه سوار بر گاو می‌شود و به سمت غار حرکت می‌کند. این گاو آبی رنگ بوده‌است.

تندیسه میترا در حال قربانی کردن گاو نر، موزه بریتانیا لندن
تندیسه میترا در حال قربانی کردن گاو نر، موزه بریتانیا لندن

 قربانی کردن گاو

پس از رسیدن به غار، میترا گاو را بر زمین میزند و بر پشت آن می‌نشیند و چاقوی خود را بر کتف گاو فرو می‌کند. در این هنگام سگ و مار برای لیسیدن خون گاو میایند و عقرب برای این که بیضهٔ گاو را نیش بزند. سگ نشان پاسداری، مار نشان زندگی و عقرب نماینده اهریمن است که میخواهد منی گاو را آلوده کند. از محل زخم گاو سه خوشه گندم و نهال تاک در می‌آیند.

 معجزه آب

میترا با زدن تیری به صخره از آن چشمه‌ای جاوید به وجود آورد. این همان چشمه آب زندگانی میباشد.

 معجزه شکار

میترا سوار بر اسب تاخته و حیوانات را شکار می‌کند تمام تیر‌های او به هدف می‌زنند و با هر تیر موجودی را شکار می‌کند. بعد از شکار میترا به سراغ دشمنان خود میرود و آنها را از پای در می‌آورد. لقب «مهر نبرز» یا «مهر شکست ناپذیر» از همین جا پدید می‌آید. دومعجزه میترا بعد از تولد از سنگ که در کتابها نماد اسماناست یکی تیر اندازی به طرف سنگ وخروج آب مقدس از ان و دیگری شکار است که در سنگ نبشته ها به شکار گراز نیز اشاره شده است.

 شام آخر

در آخرین روز زندگی زمینی میترا، او در ضیافتی شرکت می‌کند و خون گاو، گوشت او، نان و شراب می‌خورد. این ضیافت درون غاری انجام می‌شود.

 عروج میترا

بعد از ضیافت میترا سوار ارابه خورشید شده و به آسمان عروج می‌کند.

رستاخیز

در آخر کار جهان آتشی عظیم در تمام جهان درمیگیرد و تنها پیروان میترا از آن آسوده خواهند بود.

 مناسک مهری

آیین مهری آیین سربازی است. راست‌گویی و درست‌ پیمانی از مهم‌ترین مشخصه‌های این آیین است. آیین مهری بیش از هر آیینی به زنان اهمیت می‌دهد.

 مهری شدن چگونه بود؟

نوچه که میخواست به سلک مهریان در آید باید از آزمایش‌های بسیار دشواری سربلند بیرون می‌آمد. نوچه را ابتدا به مهیار میسپاردند و او مطالب کلی را به نو‌آموز آموزش میداد. اما ابتدا باید سوگند میخورد که اسرار را بر هیچ کس فاش نکند. بعد او را خالکوبی می‌کردند (دست و پیشانی) تا به عنوان برادر و یار دیگر مهریان شناخته شود. قبل از خالکوبی آزمایشهای زیادی انجام میشد.

آزمایش‌های مهریان

چشمان نوآموز را می‌بستند مهیار نوآموز را به جلو میراند سپس ناگهان او را هل میداد و شخص دیگری قبل از زمین خوردن او را در آغوش میگرفت که به این شخص ناجی گفته میشد.

در منابعی گفته شده که مچ دو دست نوچه را با روده مرغ میبستند سپس آنها را درون برکه آبی می‌انداختند شخصی با شمشیر روده را پاره می‌کرد که همان ناجی بود. ترساندن نوچه ،خوابیدن در قبر، شنای طولانی، مبارزه با گاو، گرسنگی طولانی، ماندن در آب یخ زده، روزه‌داری از دیگر آزمایش‌ها بوده‌است. به قولی نوچه باید چهل آزمایش را پشت سر میگذاشت تا به سلک مهریان در‌آید. بعد از انجام این آزمایش‌ها، نوچه درون آب میرفت و هنگام بیرون آمدن میگفتند که حیاتِ دوباره پیدا کرده‌است. سپس قسم میخورد و خالکوبی می‌کرد. هنگام قسم خوردن، نوچه دست راست را بلند می‌کرد.

 پله‌های تشرف در آیین مهر

بعد از این که نوچه وارد جمع مهریان میشد مقام‌های مختلفی وجود داشت که باید پله پله طی میشدند.

درجات هفتگانه مهرپرستی

۱- کلاغ

اولین مرحله از مراتب مهرپرستی است. پیام آور از جهان بالا میباشد. در هنگام مراسم نقاب کلاغ بر چهره میزده یا تقلید کلاغ می‌کرده‌است. علامت مخصوص او چوبی است که دو مار به دور آن چنبره زده‌اند. عنصر هوا عنصر مخصوص کلاغ بوده‌است.

۲- نامزد یا پوشیده

با انجام یک سری کارهای دشوار کلاغ میتوانست به مقام نامزدی برسد. یکی از کارهای سختی که باید انجام میشد تا شخص به درجه نامزدی برسد خاموش ماندن بود. علامت مخصوص او مشعل و چراغ میباشد. عنصر آب عنصر مخصوص نامزد بوده‌است.

۳-جنگی

از این مرحله عضویت در جمع مهرپرستان رسمی می‌شود . گویا اکثر مهر پرستان تا این درجه بالا می‌آمدند. در انتهای مراسم به شخصی که میخواست جنگی شود تاجی که در انتهای شمشیری آویخته شده بود پیشکش می‌کردند. او این تاج را نمی‌پذیرفت و میگفت که مهر تاج سر من است. گویا داغ مهر را در همین مرحله بر چهره مهر پرست می‎زده‌اند. علامت مخصوص او توبره و نیزه و کلاهخود است. عنصر خاک عنصر مخصوص جنگی بوده‌است.

۴-شیر

بالا رفتن از پله شیر بسیار دشوار بوده‌است. شیر باید نیرومندترین هم‌ردیفانش میبود. در این مرحله قدرت شخص را آزمایش می‌کردند. بر دست و زبان شخص عسل می‎ریختند. که به معنی پاکیزگی دست و زبان بوده‌است. علامت مخصوص او بیلچه‌است که برای به هم زدن آتش به کار میرفته‌است. عنصر آتش عنصر مخصوص شیر بوده‌است. بر روی قبر شیرمردان یک شیر سنگی گذاشته میشد.

۵-پارسی

شیر مردی که به سنین بالا میرسد به درجه پارسی دست میابد. درجه‌های قبلی زمینی و مادی هستند ولی درجه پارسی یک درجه بیشتر روحانی است. و معنی آن وارستگی است. واژه پارسا به همین معنی میباشد. علامت مخصوص او داس است. پارسی نماد ماه است.

۶-مهر پویا

علامت مخصوص او تازیانه و هاله و مشعل است. مهر پویا نماد خورشید است.

۷-پدر یا پیر

پیر نماد خود مهراست.

 آیین‌های مهرپرستان

مهرپرستان در هنگامی که در مهرابه جمع میشدند گاوی را قربانی می‌کردند .گوشت این حیوان را کباب می‌کردند و خون آن را در جامی در زیر مهراب می‌ریختند. این خون را با شیره هوم و شراب مخلوط می‌کردند و به آن آب حیات میگفتند. این آب مقدس را در جام‌های مخصوص به نام دوست‌کامی میریختند و حاضران آن را به همراه کباب و نان میخوردند. سپس سرودهایی در سپاس از مهر می‌خوانده‌اند. در مهرابه‌ها شمع و آتش روشن می‌کردند که نماد مهر بود.

 مهرابه‌ها

به پرستشگاه‌های مهرپرستان مهرابه گفته می‌شود. که از دو واژه «مهر» و «آبه» ساخته شده‌است. آبه به معنی جای گود است.

ساختمان مهرابه‌ها از یک ورودی سپس دهلیز درونی که به سه راهرو منتهی میشد تشکیل شده‌است. تالار روبرویی بزرگ بوده و تالار اصلی معبد بوده‌است. دو راهرویی که در سمت چپ و راست قرار داشتند تنگتر بوده و سقف آن هم کوتاهتر است. مهراب بالای تالار اصلی قرار میگرفت و عبارت بود از گودی اندکی در دیوار که نقش مهر (و گاهی مجسمه او) در حال کشتن گاو در آن دیده میشد دو مهربان نیز در دو سوی او دیده میشدند. در دو طرف تالار اصلی نیمکتهایی سنگی قرار میدادند.

روشنی مهرابه از روزنه‌های کوچک سقف و یا پنجره‌های باریک تامین میشد، به طوری که فضای مهرابه تقریباً تاریک بود و این برای آن بود که حالت اصلی غار حفظ شود.

 مهر و دیگر آیین‌های رازورانه

 

 مهر در هند باستان

از مهر در وداها نام برده شده‌است.

.

 مهر در زروانیسم

در آیین زروانی، میترا داور بین اهورامزدا و اهریمن میباشد.

.

 مهر در زردشتی

در اوستا سرودی به نام «مهریشت» وجود دارد.

.

 مهر و مسیحیت

آیین مهر با مسیحیت همانندیهای بسیار دارد. به‌طور مثال، شام آخر و یکی بودن روز تولد میترا و عیسی مسیح.

همچنین طبق برخی تحقیقات، شالوده دین مسیحیت از ایران و مهر پرستی ایران می باشد. برای مثال، اساس و پایه و سرانجام هر مذهب بر اساس دنیای دیگر یا دنیای جاودانه نیکی ها بیان شده‌است. در مسیحیت این دنیا را (Paradise) می نامند که همان پردیس ایرانیان است. البته تمام مذاهب شعاع‌های موازی هستند به سوی مرکز دایره هستی که همان آگاهی جاودانه یا خداوند می باشد که با عشق بی‌پایانش همه موجودات و آفریده ها را به سوی خود می کشاند. در باور اصیل ایرانیان، هر انسان هر قدر آگاه تر باشد خدایی تر خواهد بود. در مسیحیت همه جا مهر برابر است با مسیح و ناهید برابر با مریم میباشد. وجود مجسمه‌هایی که نماد مسیح ومریم اند، تماما برگرفته از آیین میترایسم است.

مهر و فرقه‌های ایرانی

این بخش خُرد است. با گسترش آن به ویکی‌پدیا کمک کنید.

 اثرات مهر پرستی در فرهنگ و تمدن

مهر پرستی یک دین جهانی بوده و در فرهنگ و تمدن جهان و ادیان دیگر تأثیر گذاشته‌است.

 هنر

نقاشی‌ها و مجسمه‌های بسیاری از مهر وجود دارد. تا قبل از ورود آریایی‌ها به ایران گمان می رود که کیش غالب در این منطقه مهر پرستی بوده باشد. نمونه های سنت مهر پرستی را میتوان در اسطوره‌های ایرانی مشاهده کرد. از آن جمله پیروزی رستم بر اسفندیار که به دین بهی (آیین زرتشت) معتقد است. در گورهای متعلق به این دوره رسم دفن مردگان در کوزه‌هایی که درب آن به سمت خورشید است معمول بوده است. میتوان تداوم اندیشه های مهری را در دوره پارتی و تاثیرات آنرا در کیش دوره ساسانی پیگیری کرد

این بخش خُرد است. با گسترش آن به ویکی‌پدیا کمک کنید.

 نمادهای مهری

علامت صلیب (چلیپا) از علائم مهر پرستان است. مهریان به صلیب شکسته نیز به نام چرخ خورشید احترام میگذاشتند.

[ویرایش] א

این نماد: «א»، نشانه چرخ خورشید است.

این بخش خُرد است. با گسترش آن به ویکی‌پدیا کمک کنید.

مهر در ادبیات ایران

اشاره‌های زیادی به مهر در ادبیات فارسی وجود دارد. بسیاری عقیده دارند که حافظ (شاعر ایرانی)، خود مهر پرست بوده و از واژه‌ها و عقاید مهری بسیار سخن گفته‌است.

این بخش خُرد است. با گسترش آن به ویکی‌پدیا کمک کنید.

تأثیر مهر بر فرهنگ ایرانی

زورخانه ، سقا خانه و...

این بخش خُرد است. با گسترش آن به ویکی‌پدیا کمک کنید.

 تأثیر مهر برسازمان‌های زیرزمینی

مهر پرستی بر بسیاری از سازمانهای زیرزمینی مثل گروه شوالیه‌های معبد و فراماسونری تأثیر گذاشته‌است.

این بخش خُرد است. با گسترش آن به ویکی‌پدیا کمک کنید.

منابع

  • Beck, Roger (۲۰۰۰). «Ritual, Myth, Doctrine, and Initiation in the Mysteries of Mithras: New Evidence from a Cult Vessel». The *Journal of Roman Studies (۹۰): ۱۴۵-۱۸۰.
  • Beck, Roger (۲۰۰۲). Mithraism. In Encyclopaedia Iranica. New York: Mazda Pub.


ورمازرن ، مارتین، آیین میترا ،چشمه ۱۳۸۳

حامی،احمد ، بغ مهر ۲۵۳۵

عالیخانی،بابک، مهر در ایران و هند باستان (مجموعه مقاله) ، ققنوس ۱۳۸۴

دورانت ، ویل ، تاریخ تمدن (قیصر و مسیح) ، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی ۱۳۷۲

رضایی ، عبدالعظیم ، اصل و نسب و دینهای ایرانیان باستان ، دُر ۱۳۸۱

این نوشتار دربارهٔ مسائل دینی و آئینی و مذهبی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 1:29  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://parssport.ir/sport_in_iran/sport%20in%20bastan/tir%20o%20kaman/tir_o_kaman.htm

تیروكمان در ایران باستان

بشر از ابتدای زندگی به پرتاب سنگ و چوب برای شكار و دفاع، آشنا بوده است. او از همان ابتدای آفرینش ناچار به استفاده از پرتاب سنگ و چوب بود. بتدریج بشر وسایلی برای پرتاب سنگ و چوب اختراع كرد كه ساده‌ترین آنها فلاخن است. فلاخن هنوز هم در روستا توسط دهقانان مورد استفاده قرار می‌گیرد. تیروكمان از سلاحهای خیلی قدیمی بشر است، با این اسلحه می‌توانستند از دور، دشمن را هدف قرار دهند.
قبل از كشف فلز، پیكان از سنگ ساخته می‌شد، قدیمی‌ترین پیكان را مربوط به هزاره چهارم پیش از میلاد می‌دانند. از هزاره سوم مس كشف شد و بعد برنز. اما در هزاره اول قبل از میلاد با كشف آهن، از این فلز به عنوان پیكان استفاده می‌شد. نمونه‌هایی از پیكانهای قدیمی در موزه ایران باستان و موزه تخت‌جمشید موجود است.
تیر عبارت از شی‌ای محكم یا پرعقاب بود كه سر آن پیكان آهنی نوك تیز سه پهلویی نصب شده و به ضرب كمان به سوی دشمن یا شكار پرتاب می‌شد.
كمان عبارت بود از چوب خمیده‌ای كه دو سر آن را به وسیله زه محكم، به یكدیگر می‌بستند تا به شكل تقریباً نیم دایره درآید.
در نقوش تخت‌جمشید تیردانهای سربازان پارسی كه به پشت بسته می‌شده و از بسته‌ بالایی آن شكل چند تیرآویزان گردیده است مشاهده می‌شود.
داریوش در یكی از نوشته‌های خود در نقش رستم، از اینكه تیرانداز و سواركار خوبی است به خود می‌بالد و می‌نویسد كه او هم در حال سواره و هم در وضع پیاده تیرانداز ماهری بوده است.
نگاره کمان مادیهووخشتر (585 - 633 ق.م.) پسر قراارتس پادشاه ماد یكی از نوابغ و نوادر روزگار خود محسوب می‌شد. او می‌دانست در جنگ آریاییها با آشور، برابری با آشور مستلزم داشتن سپاهیان منظم و كارآمد می‌باشد. از این رو پیاده‌نظام را با تیروكمان، شمشیر و نیزه مسلح نمود. به علاوه سواره‌نظام را با تیروكمان مجهز كرد. سربازان سواره‌نظام از كودكی عادت كرده بودند كه در حال سواری تیراندازی كنند و قادر بودند كه دور از تیررس دشمن بایستند و به سپاهیان دشمن تیراندازی نمایند.
او سرانجام با كمك بابلی‌ ها در اَمرداد 612 ق.م. كار آشور را ساخت. او كشور بزرگی را فتح كرد كه حدود 1200 سال تمام كشورهای آسیای غربی را به ترس و وحشت انداخته بود و بسیاری از اقوام و دولتها را سرنگون و محو ساخته بود. آشور به انتقام خونخواریهای بی‌حد و حصرش به كلی نیست و نابود شد.
در تاریخ فتوحات كوروش آمده است: «سپاه كوروش، در جنگ مادها هزار كماندار، و ده‌ها هزار پیاده سبك اسلحه و ده‌هزار فلاخن‌دار داشته است.»
گزنفون می‌نویسد: «كوروش علاوه بر سواره‌نظام و ارابه‌ها، شتر سوارانی داشت كه روی هر شتر دو كماندار می‌نشست.»
كنت‌كورس در مورد تشریفات عظیم داریوش سوم می‌نویسد:
«گنج شاه را 600 قاطر و 300 شتر می‌بردند، و دسته‌ای از كمانداران مستحفظین آن بودند...»
نقش روی سكه ‌داریك داریوش و سایر پادشاهان هخامنشی، تیرانداز پارسی است در حالی كه یك زانوی به زمین زده و كمانی را می‌كشد. عده‌ای این نقش را نقش شاه دانسته‌اند.
مهمترین هنر پارتی‌ها تیراندازی بوده است و تیراندازان پارتی بی‌نظیر بوده‌اند در ارتش اشكانی، پرتاب سنگ و فلاخن هم تمرین می‌شده، اما هنر ویژه پارتیها تیراندازی با تیروكمان بوده است.
تیر پارتیان كمتر به خطا می‌رفته است و تیراندزان پارتی ارتش منظم روم را به ستوه آورده بودند. آنها در حالت سواره و پیاده، با سرعت و قدرت بی‌نظیری تیرهای خود را به سوی دشمن روانه می‌كردند.
نگاره کمان ساسانیعلامت رسمی دولت پارت، تیر بود. این مسئله اهمیت تیراندازی و مقام تیردار را نشان می‌دهد. مهارت سربازان ساسانی كمتر از سربازان پارتی نبوده، در این عصر هم، تیروكمان به عنوان مهمترین سلاح جنگی و وسیله شكار محسوب می‌شد.
مشهورترین تیرانداز ایران باستان، آرش بود كه از كوه «ایژیو خشونت» به سوی «خوانونت» تیر انداخت. برای هر یك از تمرینات جنگی محل‌های مخصوصی دایر بوده اند. یكی از این مؤسسات آماج‌خانه بود، آماج‌خانه‌ها تا زمان شاه سلیمان صفوی، به خصوص در اصفهان دایر بوده اند.
صنعت كمانسازی و كمانداری در ایران، از قدیم سابقه داشته و در تاریخ ایران نقش عمده‌ای ایفا كرده است. پیشرفت كمان‌سازی در ایران نمونه‌ای از درك مكانیكی سازندگان آن دارد.
كمانهای دوره ماد، هخامنشی، اشكانی و ساسانی از لحاظ شكل ظاهری و مشخصات مكانیكی شبیه به هم بودند و با كمانهای ملل مختلف مثل آشوریها تفاوت زیادی داشت.
مشخصات یك كمان خوب در گفته‌های قدیمی ایرانیان آمده است كه به شرح زیر می‌توان خلاصه نمود:
نگاره کمان آشوری1- قدرت زیاد پرتاب تیر
2- متناسب بودن طول كلی كمان با دست
3- تاب نداشتن
4- ساییدگی و خوردگی نداشتن
5- مناسب بودن جنس كمان و زه آن
6- دقت نشانه روی داشتن.
7- زیاد شل و زیاد سفت نبودن.
8- مناسب بودن وزن.
بررسی مكانیكی كمانهای باستانی: با استفاده از اطلاعات علمی مكانیكی می‌توان كمانهای باستانی را از نظر فیزیكی، حالت ارتجاعی و خصوصیت مكانیكی كمانها مورد تجزیه و تحلیل قرار داد:
1- مقطع كمان مادی در طول تغییر می‌كرده، در نتیجه این كمان با وزن معین انرژی بیشتری را ذخیره می‌نموده است.
نگاره کمان اشکانی2- كمان اشكانی از سایر كمانها سبك‌تر بود. و به علت انحنای بیشتر، ارتجاعی اولیه كمان اشكانی از سایر انواع كمان‌ها بیشتر بوده است.
3- انحنای نهایی كمان ساسانی بیشتر از سایر كمانها بوده است. از طرفی انحنای كمان دوران ساسانی و مادی از كمانهای اشكانی بیشتر بوده و با سختی خم می‌شد و در نتیجه انرژی بیشتری در خود ذخیره می‌كرد. ضمن اینكه شكل كمانهای ساسانی و مادی موجب می‌شده كه جهت تیراندازی حفظ و دقت نهایی بالا می‌برد.
با اختراع باروت و استفاده از سلاح گرم، تیراندازی با كمان ارزش خود را از دست داد بطوریكه امروز، جز در موارد تفننی و به صورت تفریح و بازی كمتر از آن استفاده می‌شود.

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 1:20  توسط دکتر بابک وزیری  | 

http://hadafeabi.blogfa.com/post-5.aspx



بشر از روزگار قديم براي شكار و دفاع از خود به وسيله ابزاري مانند نيزه ، فلاخن و تيروكمان و… استفاده مي‏كرده است و تا قبل از اختراع تفنگ ، تيروكمان موثرترين سلاح براي شكار و رزم از راه دور بوده است . اهميت تيروكمان در تمدن بشري تا بدان پايه است كه دانشمندان امروزي، پيشرفت اوليه بشر را مديون پيدايش آتش، چرخ و تيروكمان مي‏دانند.

زرتشت در اوستا مي‏گويد : نخستين فلسفه آسايش بشر و حيات اجتماعي وي بر مبناي سلامت تن و روان قرار گرفته است و جامعه بيمار روبه نابودي است و تنها افرادي كه از سلامت تن و روان برخوردارند ، مي‏توانند جامعه اي سالم و پيشرو پديد آورند و در آن با آسايش و آرامش زندگي كنند و راز سلامت خود را در كم خوردن و ورزش مي‏دانستند . در نتيجه در پرتو ورزشهاي گوناگوني چون سواري ، تيراندازي ، شكار ، چوگان بازي و كوهنوردي و … فرزندانشان را به زيور اين صفات نيكو مي‏آراستند و به تيراندازي و شكار اهميت زيادي مي‏دادند زيرا هم براي پرورش تن و هم براي دفاع لازم بود.

كمان در اوستا ثنور يا ثنون و ثنورتي و تيرايشو ناميده شده و از آن بسيار شاعرانه و همانند چكامه اي رزمي ياد كرده است .در تيريشت در پاره هاي 37 و 38 و نيز در شاهنامه فردوسي (به نقل از كتاب آثارالباقيه عن القرون الخاليه ابوريحان بيروني ) از آرش ، پسر دوم كي‏قباد و برادر كي‏كاووس سخن رفته است . وي به عنوان يك اسطوره و قهرمان ملي ياد شده است . بدين صورت كه جنگي ميان ايران و توران آغاز مي‏گردد كه سپاه ايران در مازندران محاصره مي‏گردد . نبرد ميان افراد افراسياب (شاه توران) و منوچهر پادشاه ايران به نتيجه اي نمي‏رسد . ايران براي تعيين مرز و آشتي ، پشنهاد پرتاب تيري از سپاه ايرانيان به جانب خاور را مي‏دهد . قرار اينگونه صورت مي‏پذيرد كه هركجا تير فرود آيد مرز ايران و توران خواهد بود . آرش كه بي‏نظيرترين كماندار عصر خود بود به ميدان فراخوانده شد . فرشته زمين (اسفنديار مذ ) به آرش گفت تا كمان را بردارد و تيري به جانب خاور پرتاب كند . آرش دانست كه پهناي كشور ايران به نيروي بازو و پرش تير او بسته است و بايد تمام توان خود را بكار گيرد . پس برهنه شد و بدن خود را به شاهنشاه و سپاهيان نشان داد و گفت :‌ من تندرستم و نقصي ندارم ، اما مي‏دانم كه چون تير از كمان رها كنم ، همه نيرويم با تير از تنم بيرون خواهد رفت و جانم فداي ايران خواهد شد . آن گاه آرش تيرو كمان را برداشت و بر قله كوه دماوند برآمد و تير را رها كرد تا در كنار رود جيحون بر درخت گردويي نشست . آنجا را مرز ايران و توران قرار دادند و به ياد آرش و تيرانداختن وي در سال دوجشن برگزار كردند . يكي جشن تيرگان كوچك (13 تير) روز تيرانداختن آرش و ديگري (14 تير) روز به اصابت نشستن تير . از آن خوانند آرش را كمانگير كه از آمل به مرو انداخت يك تير تو را زيبـد نه آرش را سواري كــه صد فرسنگ بگذشتي زساري

هرودت مورخ مشهور يوناني پيرامون وضعيت نظام تعليم و آموزش در ايران باستان مي‏نويسد : ايرانيان از 5 سالگي تا 20 سالگي سه چيز را مي‏آموختند : سواركاري ، تيراندازي و راستگويي. در كتاب منتخب رساله قوسيه در كنار آموزش هنر كمانداري ، اوصاف متعلم اين علم را بدين صفات به تفصيل نوشته اند : اول نيك نهاد ، دوم حق شناسي استاد ، سوم حريص نبودن ، چهارم راست گفتار ، پنجم خوش خلق ، ششم جوانمرد ، هفتم گشاده سينه و بخشنده ، هشتم عادل ، نهم قليل الكسل و كثير الطاعت ، دهم درازدست و صاحب قناعت ، و به كفران نعمت و بخيل طبيعت و شرير خصلت و كريه طلعت و بدطينت نباشد و نيز تيرانداز بايد كه هميشه به طهارت باشد و بي ‏طهارت به تيرو كمان و آلات تيراندازي دست نكند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 8:59  توسط احمد ا 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 1:0  توسط دکتر بابک وزیری  | 

آرَشِ کَمانگیر نام یکی از اسطوره‌های کهن ایرانی و همچنین نام شخصیت اصلی این اسطوره است.

تندیس آرش کمانگیر در بروجرد یافت می شود

اسطوره آرش کمانگیر از داستان‌هایی است که در اوستا آمده و در شاهنامه از آرش در سه جا با افتخار نام برده شده ولی داستان آرش در شاهنامه نیامده است.*[1] در کتاب‌های پهلوی و نیز در کتاب‌های تاریخ دوران اسلامی به آن اشاراتی شده‌است. ابوریحان بیرونی، در کتاب خود به نام «آثارالباقیه» به هنگام توصیف «جشن تیرگان»، داستان آرش را بازگو می‌کند و ریشه این جشن را از روز حماسه آفرینی آرش می‌داند. در اوستا آرش را اِرِخشه خوانده‌اند و معنایش را نیز کسانی معناهایی کرده‌اند: از آن دسته «تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و «خداوند تیر شتابان». در اوستا بهترين تيرانداز ارخش ناميده شده است که گمان بر اين است که همان آرش باشد. بعضی معنی آرش را درخشان دانسته‌اند. و برخی معتقدند که منظور از آرش، حاکم پارتی گرگان بوده که به زور تير و کمان دشمن را (به احتمال زياد سکاها را) از مرز ايران دور کرده است.

 

داستان آرش

در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی، در جنگی با توران، افراسياب سپاهيان ايران را در مازندران محاصره مي کند. سرانجام منوچهر پيشنهاد صلح می‌دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرند و قرار بر اين می‌گذارند که کمانداری ایرانی برفراز البرزکوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش از پهلوانان ايران داوطلب این کار می‌شود. به فراز دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند.*[2] تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جيحون یا آمودریا بر درخت گردويی فرود مي آيد. و آنجا مرز ایران و توران می‌شود.*[3] پس از اين تيراندازی آرش از خستگی می‌ميرد. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود. مطابق با برخی روايت ها اسفندارمذ تير و کمانی را به آرش داده بود و گفته بود که اين تير خيلی دور می رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند، خواهد مرد. با اين وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تير و کمان استفاده کند.

بسیاری آرش را از نمونه‌های بی‌همتا در اسطوره‌های‌ جهان دانسته‌اند؛ وی نماد جانفشانی در راه میهن است.

 

1.       ^  یعنی داستان آرش کمانگیر در شاهنامه نیامده است. اما در شاهنامه به داستان آرش اشاره ‌شده است. (مثلاً در قسمت پادشاهی شیرویه: به مردی زچنگ زمانه نجست///چو آرش که بردی به فرسنگ تیر///چو پیروزگر قارن شیرگیر» و یا «بزرگان که از تخم آرش بدند - سبکبار و جنگی و چابک بدند».

2.       ^  البته در منابع گوناگون محل پرتاب تیر فرق می‌کند. مثلاً در ویس و رامین شهر ساری آمده است.

3.       ^  محل فرود تیر نیز در منابع مختلف فرق می‌کند. اما تمام آنها به یک محدودهٔ جغرافیایی اشاره می‌کنند.

منابع

·         پيرنيا، حسن ،داستان‌های ايران قديم 1306

 

آرش معروف به كمانگير، از پهلوان‌هاي باستاني و اسطوره‌اي ايران است كه در تيراندازي بسيار زبردست و بي‌مانند بود. او پس از شكست ايرانيان از تورانيان براي تعيين مرز دو كشور تيري را از نقطه‌ي شكست، ساري يا آمل، پرتاب كرد. تير آرش پس از زمان درازي بر تنه‌ي درختي در مرو فرود آمد. مرز ايران اين گونه تعيين شد، اما پيكر آرش، كه همه‌ي نيروي خود را براي پرتاب آن تير گذاشته بود، پاره پاره شد و او جان خود را در راه ميهن از دست داد. كهن‌ترين نوشته‌اي كه در آن از آرش سخن رفته، كتاب اوستا(يشت هشتم، بند ششم) است كه در آن از قهرماني به نام ارخشه با ويژگي‌هايي مانند تيزتير و تيزتيرترين ايرانيان، ياد شده است.

  فداكاري آرش

  منوچهر، پادشاه پيشدادي، در سال‌هاي پاياني فرمان‌روايي خود از افراسياب توراني شكست خورد و به مازندران پناهنده شد. سرانجام، هر دو به صلح گرايش پيدا كردند و منوچهر از افراسياب خواست كه به اندازه‌ي يك تير پرتاب از خاك ايران را به او بازگرداند. افراسياب درخواست او را پذيرفت و ايرانيان آرش را كه در تيراندازي چيره دست و پرآوازه بود، براي پرتاب آن تير سرنوشت‌ساز برگزيدند. آرش بر فراز كوهي برآمد و تير در كمان گذاشت و كمان را كشيد و تير پرتاب شد. اما خداوند به باد فرمان داد كه تير را از آن كوه بردارد و به آن سوي خراسان ببرد. سرانجام تير بر تنه‌ي درختي فرود آمد.

  آن گونه كه بيروني در آثار الباقيه آورده است، فرشته‌اي به نام اسفندارمذ به منوچهر فرمان داد كه تير و كمان ويژه‌اي بسازد. سپس، آرش برهنه شد و تن خود را به مردم نشان داد و گفت:"ببينيد كه پيكر من هيچ گونه زخم و بيماري ندارد، اما پس از تيراندازي نابود خواهم شد." گويند كه اسفندارمذ تيروكمان را به آرش داد و گفت هر كه آن را بيفكند، به جاي بميرد و آرش با اين آگاهي تن به مرگ داد. او همه‌ي نيروي خود را در چله‌ي كمان گذاشت و با پرتاب تير، پيكرش پاره پاره شد.

  تاريخ آرش

  كهن‌ترين نوشته‌اي كه در آن از آرش سخن رفته است، كتاب اوستا(يشت هشتم، بند ششم) است. در اين كتاب از قهرماني به نام ارخشه با ويژگي‌هايي مانند تيزتير و تيزتيرترين ايرانيان، ياد شده است. در نوشته‌هاي پهلوي آگاهي چنداني از اين قهرمان به دست نمي‌آيد و تنها در رساله‌ي ماه فروردين روز خرداد، آمده است كه در روز خرداد(روز ششم) از ماه فروردين، منوچهر و ايرش شيباگ‌تير، سرزمين ايران را از افراسياب پس گرفتند. در نوشته‌هاي دوره‌ي اسلامي آگاهي بيش‌تري پيرامون آرش وجود دارد. از آن قهرمان نامدار در تاريخ طبري، تاريخ ابن اثير، آثار الباقيه‌، شاهنامه، ويس و رامين، مجمع التواريخ، غرر السير، البدء و التاريخ و كتاب‌هاي ديگر، ياد شده است.

  جايي كه آرش تير خود را از آن‌جا پرتاب كرد، در اوستا كوهي به نام ايريوخشئوثه است. در نوشته‌هاي اسلامي، تير از جايي در طبرستان، كوه رويان، قلعه‌ي آمل، كوه دماوند يا ساري پرتاب شده است. جايي كه آن تير فرود آمد، در اوستا كوهي به نام خونونت است كه شايد همان كوهي باشد كه در شاهنامه و كتاب ويس و رامين از آن با نام هماون يادشده و كوهي در شرق كوه‌هاي شمال خراسان است. نويسنده‌ي مجمع التواريخ آن را در جايي بين نيشابور و سرخس مي‌داند، در ويس و رامين و تاريخ طبرستان آن را جايي در مرو دانسته‌اند. فخرالدين اسعد گرگاني در ويس و رامين اين گونه آورده است:"از آن خوانند آرش را كمانگير    كه از آمل به مرو انداخت يك تير".

  منبع:

1. صاحب، غلامحسين. دايره المعارف فارسي(مقاله‌ي آرش ). انتشارات فرانكلين، 1345

2. دهخدا، علي‌اكبر. لغت‌نامه(واژه‌ي آرش). انتشارات دانشگاه تهران، 1377

3. تفظلي، احمد. آرش(از مقاله‌هاي دانشنامه ايران و اسلام، به كوشش احسان يارشاطر). بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1354